من در دلِ فاجعه ماندهام و
گلولهای به تنم نخورده!
اما زخمِ تماشایِ این ویرانی،
حیاتم را روزی صدبار مصادره میکند؛
با یادِ آنان که از من زیباتر، باهوشتر و
با جرأتتر بودند، چه کنم؟
لحظه به لحظه، به استقبالِ از مرگِ بیبازگشت نزدیکتر میشویم و جالب اینجاست که در این میان تنها به فکرِ مال و مَنالیم.
و چه مال و منالی؟! که هرگز از جنسِ گذر از دریچهٔ مرگ نبوده و نخواهد بود.
و خوشا بهحالِ آنان که اگر زمین و زمان هم زیر و رو شود، پیشرفتِ خود و ارزشِ زمان را لحظهای فراموش نمیکنند.
در خـلوتِ روشـن با تـو گریستـهام
بـرایِ خاطـرِ زندگـان،
و در گـورستانِ تاریـک با تـو خـواندهام
زیـباترینِ سـرودها را
«زیــرا که مـردگانِ این سـال
عاشـقترینِ زندگان بـودهاند.»
احمد شاملو
عزیـزم؛
پـاک کن از چـهره اَشکـت را
زِ جـا بَرخـیز،
تـو در مـن زنـدهای مـن در تـو
مـا هرگـز نمیمیریـم...