میگویند قامتِ سرو و رخسار ماه. و من تکیه زده بر سرو و چشم دوخته بر نور مهتاب، به انتظارت نشستهام، ماهینِ سروقامت.
مآهواژه
مهربانیاسم،سلام!حالا که اینجا روی پارهای پارچه افتادهام و نفس تا نفسی دیگر به انتظار مینشینم و
خانم معلم سلام.
نمیدانم تقدیر از چه قرار است که من روزی از پس تاریکی چشمآزار جهل و تنهایی،نور پرمهر شمع که نه ، خورشیدی چون شما را دیدم و به سویتان پر گشودم.من شاپرک نبودم.یک شاخهٔ خشکیدهٔ یاس بودم که آخرین روزهای عمر بیثمرش را نفس میکشید.نمیدانم خدا تقدیر مرا به کدامین صورت نگاشته بود که نجات برایم از دایرهٔ تو خالی لغات ذهن،به تحقق پیوست.ریشههایم در خاک عشق شما دویدند و به گفتهٔ خودتان یاس از مرداب سیاه بیرون جست و معطر شد به عطر حیاتبخش یاس.حکمتش را نمیدانم خانم معلم.این روزهایم را نمیدانم.گمان میبردم که شما ریشههای مرا با خود خواهید برد و حالا چندروزیست که در عجب جملات شما هستم و نمیدانم که چطور هنوز دمی میآید و بازدمی میرود.تا به حال جز حق از شما نشنیدهام اما حالا در دل آرزو میکنم که ایکاش سخنتان حقیقت نداشته باشد خانممعلم! این نامه هرچند کوتاه است اما من در انتظار چندسطر نوشته از شما میمانم.ای کاش میشد این روزها را کنار شما باشم اما من هم نشستهام اینجا و نفسهایم را جمع و تفریق میکنم ضرب و تقسیم اما نه.
یاسِ بهتزده،بدون تاریخ.
خانم معلم سلام.
حالا که آخرین شمع سهم امروز را روشن کردهام و قلم را اگرچه لرزان، بر روی کاغذ میفشارم، خیلی ناراحتم. دقیقا از خود خود شما. و نگرانم خانم معلم. نکند از من دلخور شده باشید که جواب نامهام را ندادهاید. من از شما چندسطر نوشته خواستم، برای آنکه آشوب دل بخوابد اما شما برای من کتابی قدیمی با جلد چرمی فرستادهاید که من از دو خط، یک خطش را میتوانم بخوانم. نمیفهمم خانم معلم. کاش حداقل نام نویسندهاش را روی برچسبی مینوشتید و همراه کتاب میفرستادید تا لااقل جستجویی میکردم.راستش را بخواهید عادت ندارم به این پاسخ کوتاه پس از آن نامهٔ پرتشویشم.این خطوط را که خواندید لطفاً هم توضیحی راجب کتاب دهید و هم برایم بنویسید.کاش حالا پیش شما بودم و بیوقفه سوالاتم را میپرسیدم اما افسوس که من اینجا با دلی به هم ریخته،دست و پا میزنم تا با این روزهایم بسازم؛ بنشینم و نفس هایم را جمع و تفریق کنم، ضرب و تقسیم امّا نه. درست مثل شما.
یاسِ به انتظار نشسته،تاریخ را هم دقیق نمیدانم، نهمین ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک.
بابت نامۀ جامانده عذرخواهم.
_
پایاننامه[یک]
یاسدخترم سلام!نمیدانم که این چند سطر را دقیقا چند روز و چندماه یا شاید هم چندسال دیگر میخوانی اما بر تختۀ سپید وصیت نگاشتهام که سخت یا آسان منتی بر سرم بگذارند و در غیاب من این کاغذنگاشته را به همراه بهترین کتابم به دستت برسانند.پیش از هر سخن از تو میخواهم که خوب از آنچه که به عنوان هدیۀ پایانی برایت فرستادهام مراقبت کنی چرا که یقین دارم آغازیست برای تو.پیش از آنکه سطر بعد را بخوانی صفحۀ اول را بگشا و خوب تمام آنچه که هست را ببین.
آنچه که دیدی دستخط خانم معلمهاییست که هر یک یاسمنهایی را ارمغان دلهای بیدار ساختند و ذهنهای آکنده از سوال و جوابهایی که هرگز در اقیانوس غفلت رها نشدهاند.مهربانیاسمنم آنچه که تا به حال برایت نگفتم شرحی ست از قصهی روزهای یاسمن بودن و به مهر معلم قدکشیدنها.قصۀ میان تاریکی جهل نور با بینش یک درسآموختۀ مهرباندل هدایت شدن.و به قول معروف خودمان قصۀ جوانه زدن میان سنگلاخ.قصۀ پرواز میان بوران آموختن و قصۀ پر فراز و نشیب عشق که مرا در آتش خود سوزاند و از نو ساخت.حالا که من نیز هجرت کردهام،روحم همراه توست.میانۀ جوهرۀ قلمت رنگ مهر میپاشم و پس از سالها فراق جسم ها از یکدیگر،شبها برایت قصۀ شیرین عشق را روایت میکنم.حالا نام من نیز به صفحۀ اول بهترین کتابم افزوده شده است و به انتظار نامت نشستهاست آن روز که برای یاسمنی مینویسی:«یاسدخترم سلام».
حالا با اطمینان میگویم که مسیر این سفرِ روشن، آغاز شده است.
***
پایاننامه[دو]
مهربانم!حال دلم پر است از شکوفه های یاس.یکی از یکی زنده تر ،تو نیز این میان و من تو را عاشقانه دوست میدارم. چنین است که بهترین کتابم را برایت کناری گذاشتهام و حالا که به دستت رسیده این چندسطر را بخوان.
حقیقتش را بخواهی در طول حیات دوبار جان گرفتم.باری در بطن مادری که در خردسالی فقدانش مرا در هم شکست و باری یکی از روزهای نوجوانی.خوب به خاطر دارم آن روزها را.هر روز صبح شوق درونم پا میکوبید و مرا میکشاند خانۀ خانممعلمِ تازه به شهر آمده.دست و پا شکسته و با لهجۀ خاصی سخن میگفت.دستپختش حرف نداشت.بوی غذای مطبخش هوش از سرمان میپراند مخصوصا یکی که خودش میگفت قرمهسبزی.خانم معلممان از دیار ایران بود و مارا شیفتۀ خودش ساخته بود.چندنفری بیش نبودیم.تابستان و زمستانش برایمان توفیری نداشت؛مهمانِ خوانده و ناخواندۀ او بودیم.القصه او برایم جای مادری بود که غیابش حفرۀ بزرگ روزگارم بود و پدری که در خانۀ قدیمیمان حسابی کمپیدا بود.خانم معلم مهربان بود، گویی تمامی ابعاد زندگیاش بر پایۀ دقت شگفتآوری بنا شده بود.صداقت از میان امواج صدای آرامش برمیخاست و آرام بوسه بر گونهات میزد.او میگفت با مرکب عشق از ایران تا اینجا آمده است.میگفت ذرهذره در دریای جنون حل شده است.آنروزها تنها گوش میکردم و به ذهن میسپاردم.او از اعجاز میگفت و کنجکاوی چون مور به تختۀ چوبین وجودم میافتاد.از من اصرار بود و از او سکوت و طفره از پاسخی روشن.میگفت صبر کن!وقتش که برسد میگویم. و سرانجام روزی از روزهای بهار نشست و از قصۀ اعجاز برایم گفت.او از معشوقش میگفت و حلقۀ اشک برق بر چشمانش میانداخت و من در بهت بودم و سکوت و حسرت.خانم معلم کتاب را به دستم داد و گفت دیدار بعدیمان بعد از خواندن کتاب است.او گفت حالا میتوانی اعجاز را لمس کنی و من رفتم به دیدار اعجاز شورانگیزی که خانم معلم میگفت.
***
پایانهنامه[سه]
و این شد که اعجاز مرا به وادی غرق نوری که خانم معلم میگفت دعوت کرد. روزهای عجیبی بود برایم یاسمن. از یکسو شوری عجیب میان دلم افتاده بود و از سوی دیگر باید میجنگیدم با تمام آنچه که در شانزده سال زندگی جریان داشت.تا چندروز خانم معلم را ندیدم.قدم میزدم و با هرگام پا میگذاشتم بر تمام آنچه در سبک و سیرت خانم معلم ها ممنوع بود.سخت بود.گویی ریشه هایم را از خاک میکشیدم. میسوخت اما من تسخیر شدۀ اعجاز بودم.تسخیر تمام آنچه که ذرهای از آن را از زبان خوشلهجۀ خانم معلم شنیده بودم، ذرهای را میان کتاب های در انبار خانۀ دورافتاده و قدیمی پدرِ پدربزرگ و بخش عظیمی را مو به مو در کتابِ خانممعلم خوانده بودم.روزهای بعد خانم معلم را دیدم و بدون آنکه او بگوید خود تمام آنچه را که میخواستم از او آموختم و من همانجا پیش خانم معلم بزرگترین تصمیم زندگیام را گرفتم.بدون آنکه مادر را در آسمانها صدا بزنم و نظرش را بخواهم یا خانم همسایه را وادار کنم که بگوید کدام بهتر است؟ کدام درست است و کدام را باید برای همیشگیها انتخاب کرد. من به دیدار اعجاز رفته بودم و تنهایِ تنها بزرگترین تصمیم زندگیام را گرفتم.روزهای پیکارم با شک طاقتفرسا بود.سلاح او تردید و لذت بود و من سلاحی جز اندیشه بر عبارات کتابِ خانممعلم نداشتم اما من دوام آوردم و نتیجۀ این پیکار را بر پیشانی حک کردم تا امروزی که مزهمزه کردن سخنم طعم شیرین افتخار میدهد.حالا سالهاست که پشت چارچوب قرمزرنگ اعجازی زندگانی را تجربه میکنم که جهان، اسلام میخواندش.
***
پایاننامه[پایانی]
حالا که آخرین نامهام را میخوانی، اگرچه از این دیارِ خاکی هجرت کردهام اما یقین دارم که بهترین تصمیم زندگیات را میگیری لذا درست و نادرستش را برایت نمیگویم چرا که ایمانم راسخ بر اندیشۀ زرین نجات بخش توست و بر فراز تمام اینها ناظری را میبینم که مهربانترین است در تمام آنچه در پیمانۀ تصور نمیگنجد.مثل همیشه بنشین و دو دوتا چهارتا کن و توافق عقل و دل را تا دروازۀ عمل برسان.پیش از همهچیز باحوصله خط به خط کتابی را که برایت فرستادهام را بخوان، اعجاز را که لمس کردی دقیقا همانهنگام که دل آرام است اما به شور افتاده، بکاو و بجو میان سطور کتابها برای استشمام رایحۀ یقین و ادراک تمام آنچه که جز ایمان نیست؛ آن روز من به حالت غبطه خواهم خورد چراکه فرصتی داری برای درخشش در آسمانِ نیکیها و من دستم کوتاه است از این جهان، بدین روی یادی کن از من و از معبودی که باور توست بخواه که رحمتش را بهسویم بفرستد آنجا که حسرت جانم را میسوزاند و انتظار نوری از سوی اهالی خاک وجود را دربرگرفته است.
آرزوی نیکبختی تو سالهاست که دلم را به دلت گره زده است و ایمان به قدرت شگفتآور تفکر تو، یاس تو را در ذهنم جلا بخشیده.پس از معبود خود که نیست جز الله میخواهم چنانچه که همواره الطافش رزق بندگانش بوده است، زندگانی تو را به مهر خویش بیاراید و ثانیه هایت را به خیری که جز او نمیداند تقدیر ببخشد.سایۀ امن او بالای سرت باد دخترم و محبت او جاودان در دلت که راه رستگاریست.
آنچه که در مصاحبت هرچند میان کلمات باتو برایم گذشت، تجربۀ ناب و دستگیری برای رشد و ترقی در مسیر معرفت بود مهربانم و پروردگارم را شاکرم که نعمت و منتش را میان شکوفههای یاس بر سرم نهاد و در این عمر، لایق تعلیم و پرورش ساخت مرا.
زیبادخترم، فرصت هایت را میان صفحات کتاب و دانش بگذران، خوب به گوهر تأمل بیارای و فراموش نکن که علم بدون عمل تهیست و لطفی نخواهد داشت حتی میان هیاهوی جانخراشِ ادعا.
و در پایان سخنی نیست جز آنکه مایۀ افتخاری عزیزم و تا بیکران آسمان دوستت دارم. با امید بهترینهای مزین به نور حقیقت، برای یاسمن، دختر خوشقلب و نیکاندیشم.
خانم معلم؛پنجمین روز از هفتمین ماه سال هزار و سیصد و شصت و هفت.
ببریم این همه سرخ، این همه سبز
صبحها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاختهها بی بُعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی میگشت
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون میشد
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها
-سهرابسپهری
خانممعلم سلام.
حالا که قلم را پریشان میان دست نگاه داشتهام ، جایی نشستهام که روزهایی دراز مهماندار کتاب و کتابخوانان بوده.این چندروز من اشک بود و فکر، تشویش بود و فکر و شک بود و شک و شک.اکنون عجلهای ندارم که نامهام به نامهرسان برسد،میتوانم نامه را برسانم به دل و او تا شما پربکشد؛ دیگر زحمت را به نامهرسان نمیدهم.بعد هم منتظر دستنوشتهای از شما نمیمانم خانممعلم. مینشینم کنجی و خاطرات را مرور میکنم. تکیه میزنم بر صندلی خاکی کتابخانۀ قدیمی و کتابِ شما را میخوانم. پانصد و سی و چهارمین صفحه را میخوانم و با هر بند اشک میریزم ، میایستم و میاندیشم.روزهای سختیست خانممعلم و من بدون شما حفرهای تنگ در دل دارم.این روزها معبودتان را اینسو و آنسو ، این صفحه و آن صفحه و میان جملات نگاشتۀ شما میجویم.از معبودتان خواستم اگر هست بیاید دستی بر سر یاسِ خمیدۀ اینروزها بکشد، اگر که تواناست بر هرکاری؛خواستم بنشیند و من برایش تا سپیدهای روشن بگویم ، اگر که او شنوای داناست و خواستم کمکی برساند و مرهمی بر این زخم بگذارد اگر که اون بخشندۀ مهربان است.اینروزها خانممعلمِ من در آسمانهاست و میان جملات کتابی که قول دادهام بنویسمش.خانم معلم دلم برایتان تنگ شده؛کاش دیداری پیش از هجرت شما حالِ این روزهایم را تسکین میداد اما حیف که آخرین دیدارمان میانۀ مرز واژهها بود و وداعمان در دل.
به معبودتان بگویید نشانهای بفرستد.خانممعلم بیایید اینجا میان قفسههای کتاب قدم بزنیم؛ من میخواهم بزرگترین تصمیم زندگیام را بگیرم خانممعلم.بیایید اینجا ، کلمات را بالا و پایین کنیم ، به چینش درآوریم و شعری بسراییم.بیایید اینجا خانممعلم.
دوستتان دارم و چقدر سخت است برایم که به انتظار نامهای از شما ننشینم.
جایگاهتان نیک باد و پرفروغ.یاسِ اینروزها دیدن دارد؛ شانزدهمین روز از دوازدهمین ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک.