جوانهی سبزِ دو.
گاهی در قابِ محکمِ تعجب میخکوب میشوم از حکایتِ این دل.
باورتان میشود؟
اصلا در کارش مانده ام که چطور یک روز مثل امروز اینچنین داد و فریاد راه می اندازد و بهانه می گیرد و سراغ تو را میگیرد
و گاهی بیخیالِ بیخیال! یکی ببیندش گمان می برد که تو را نمی شناسد.
گاهی که به خود می آید نهیبش می زنم.
و برایش توضیح می دهم که چقدر خوابیدنش اذیت کننده است.
نزدیکانت ، آنهایی که از تو خبر دارند و غبطهغبطه ی حالشان را میخورم ، می گویند که انگار تو را هم اذیت میکند.
آقای آوینی گفته بود که ای دل تو چه میکنی می روی یا می مانی؟
من هم دیروز که با دل صحبت میکردم این سوال را پرسیدم و او گفت که می ماند. به خاطر همین همتش انقدر دوستش دارم.
آن روز که فهمیدم تو هم اگرچه که از من دوری اما دوستم داری ، دلم به حال خودمان سوخت ..
بابت این فراقی که آمده و بر صفحه زندگی ام لم داده و قصد ندارد برود.
جوانهی سبزِ سه.
خلاصه اش را بگویم و سرت را به درد نیاورم عزیزم.من و دل نشستیم و باهم سبک و سنگین کردیم.
روزها، ماه ها و شاید سال ها دنبال آن چشمهآبی گشتیم که آتش گُرگرفته دوری تو را
سرد کند. دنبال آن پرنده ای گشتیم که ما را محفوظ از باد و بوران و حرارت آفتاب، به تو
برساند. دل پشیمان بود. مدام خودش را سرزنش میکرد بابت روزهایی که خوابید و بیدار نشد. بابت شب هایی که قرارِ سفرِ فردا صبحمان را ریختیم و بساط برچیده، منتظر طلوع آفتاب نشستیم تا از آن دور تو را ببینیم و پابرهنه به سویت بدویم و فراموش کنیم اسفندهای عجول روی آتش و شیشهگلاب حاضر کنار آینه را..
حالا کجایی را نمیدانم عزیزم، اما تنهایی میدانم. گویا کسی نمیداند تو که هستی.
کاش حداقل همسایه ات بودم و صدایی از تو می شنیدم تا شب ها پاورچین پاورچین
سمت خانه ات بیایم و گوش هایم را تیز کنم و چشم بسته همراهت آنچه از قرآن
میخوانی، زمزمه کنم.
کاش کاسبی از محله تان بودم، تورا میشناختم و هربار نوبرِ محصولم را کنار میگذاشتم و به انتظار صبح زودی مینشستم که تو بیایی و من هر سه گام را یکی کنم
و خودم را به تو برسانم و بسته را به دستت بدهم.
و کاش پیرزن معروف شهر یا روستا بودم، تو رامیشناختم و صبح زود بیدار میشدم و نان ویژه ای برایت میپختم، پیرهنی ساده را با ذرهذره نخ عشق می بافتم، شب که شد دستان پینه بسته ام را دور پیراهن میپیچیدم، به خانه ات می آمدم و جوهرهٔ مهرِ
مادری ام را به پایت می ریختم و سوال پیچت میکردم تا مبادا چیزی کم و کاست باشد
و من بی خبر.
جوانهی سبزِ چهار.
زیاده نگویم که من اگر کنیز خانهات هم بودم از سرم زیاد بود.
هرچه که باشد، بنای عزمِ اینبارِ من و دل به آن شد که ادامهٔ این شب را
بیدار بمانیم و آبِ هوشیاری بر سر و صورت عاشقان دیگرت بپاشیم و آن آتشِ گُر گرفته
را خودمان به ظلمت بنشانیم. این سال ها خبری از پرنده نیامد. قرارمان بر این شد که
از امروز تمرین کنیم برای پروازمان. این یک قرار همگانیست. کاش بمانیم همهمان در این قرار اگرنه ممکن است روز پرواز زبانم لال جا بمانیم.
بی پناه به هنگام باد و برف و بوران و حتی حرارت جانگداز آفتاب.
میگویم معشوق مهربان ما! مشکلی با لفظ ما ندارم. در عشق تو هرکه ماند، برد.
من که باشم که برای برندهٔ عشق تو بودن حد و مرز معین کنم. بگذار هزاران تن
طعم شیرین دیدنت را بچشند. بچشیم. یعنی من و دل هم بینشان باشیم.
امروز به دل گفتم که اگر خواهرکوچک موخرمایی من انتظارش به سر رسید و جوانهٔ
سبز گیاهش سرازخاک برآورد، روزها گیاهش را آب داد، نورآفتاب به دامان گیاهش نشان داد و گلِ خوش رنگ امید را در قلبش زنده نگه داشت.
و انتظار من و دل و هزاران من ها و دل های دیگر روزی به سر می رسد، روزی به وصالت به خواست او خواهیم رسید، اگر که بخواهیم. من میدانم اگر همه ما و دل هایمان بخواهیم میشود. خواهرم خواست و شد.
پس من گُلِ وجود را آب دادم، نور امید را بدان تاباندم و سرحال نگاهش داشتم
و حالا وقت آن است که بخواهیم.
پس چشم میبندم، دست دل را میگیرم و سفر میکنیم به آن روز که پرِ پروازمان
ما را به کویت رسانده و چشم امیدمان به رویت روشن شده بعد از سال ها دوری.
حالاوقت آن است که ما و دل هایمان بخواهیم.
و ای کاش باشیم آن روز را و جهان پرتعریفش را؛ یامهدی!
دوست دارم ساعت ها به آسمان خیره شوم همانقدر که دوست دارم به کلمات نگارش شدهٔ میان صفحات کاهی کتاب زل بزنم.چینش پاره ابرهای یک صبح نسبتاً ابری حسابی شگفت زده ام می کند همانقدر که آوای جملات در آرایه تنیده، مرا به وجد میآورد. دوست دارم شب ها آنقدر به ستاره ها زل بزنم، تا سرانجام تسلیم چشمانم شوند و مرا با خود به عالم رویای آسمانیها ببرند؛ همانقدر که دوست دارم شب ها، زیر یک نور مناسب،رکورد تمام کردن کتاب های کوچک و بزرگ را بزنم و در نهایت چشمانم تسلیم قدرت واژه ها به آنسوی دنیای نوشتن پرواز کنند.
کاش یک روز از روزهای عالم بچگی را قرض میگرفتم. روی قوارهای ابر جا خوش میکردم، وجود تشنهام را از واژه سیراب میکردم و قلب ساده را با برقِ ستاره تزئین.
آینههای ناگهان را به دست ماه میدادم تا برایم بخواند و من تسلیم قدرت کهکشان ها و عبارات نوشته شده، به آن سوی کمتر دیده شده پر بکشم. همراه دوست داشتنی هایم.
بچگی ها، همان روزها که شاید زبانم به ادای کلمات نمیچرخید، همان روزها که گهگاهی حوصلهام سر میرفت، مادر مینشست، دستان کوچک نازدخترش را در دست میگرفت، سبابه اش را میان خطوط دست میچرخاند و میخواند: لیلیلی حوضک.. بعد هم اهالیِ این دست آماده و حاضر میشدند برای امداد و نجات مورچهٔ کوچک در چاه آب افتاده. از اولی تا پنجمی هر یک کاری میکردند. نهایتاً دست مشت میشد و مورچه تر و تمیز و تپل مپل مینشست کناری تا هروقت که دوباره وقت لیلی حوضک برسد.
بزرگتر که شدم، آن روزهای شیرین کلاس اول، معلم یادمان داد که چگونه انگشتان را کنار هم به چینش در آوریم برای در دست گرفتن تکه چوبی به نام مداد. بعد هم سالها و ثانیه ها انگشتانم را فشرده در کنار هم، مامور کردم برای کشیدن مداد بر کاغذ. روزی برای جمع و ضرب و روزی برای نوشتن یک انشا با موضوع معین یا آزاد.
روزهای باز و بسته شدن انگشت جالب است.
یاد آن روز افتادم و سحر امامی! که چجور خشم و صلابت زنانهاش را ریخت در یک سبابه و با صدایی که انگار از قلب محکمش برخاسته بود، انگشت تکان داد در برابر تمام غباری که برای خاموش شدن صدای او و امثالش آمده بود.
القصه، انگشتانی که یکبار دست به دست هم دادند برای نجات جان مورچهٔ افتاده در حوضک، باری متفق شدند بر حرکت هدفمند قلم و روزی جمع شدند و سبابه را به یاری فحوای سخن برافراشتند، حالا این شب ها دوباره گرد هم میآیند. این بار هر پنج نفر را قفلِ استقامت به هم متصل کرده برای یک مبارزه. برای این شب و روزهای حماسه. برای آنکه طنین مقاومت، سوار بر مشت گرهگرده، به پرواز در آید در آسمان پر معنای وطن!
میگویند نمک خوردن و نمکدان شکستند.به گمانم زیرشاخهای از کملطفی ست که هوا برش داشته و گاهی حسابی در بوق و کرنا میرود.راستش را بخواهید حالا که فکرش را میکنم، سانت به سانت قد و قوارهمان، ذره ذرهٔ افتخاراتمان و حتی اعتمادی که در خانهمان را میزند،همه از پشت یک بلور نمک دیده میشود که روزی بر کام گرفتهایم.شاید هم روزی یک مهربانِ در حق ما، مهمانمان کرده بر سر سفرهاش.خوشابحال نمکگیر شده ها. در طول تاریخ بودند نمک خورده هایی که نمکدان زیر دست بیرحم غفلت و شاید لجاجت شکستند و نمکش را بر زخم دل آن بزرگِ مهربان ِمهماندار ریختند. و او اگرچه دلسوخته شد اما مهر و عزتش، آبی شد بر آتشِ دلِ نمکسوخته.
نمکدان شکسته ها به جایی نرسیده اند. نمک وجودشان قواعد را به هم میزند و همراه محلول ناپایدار وجودشان تبخیر میشود. نمکدان شکسته ها دوست نداشتنیاند.
کاش باشیم از آنهایی که، نمک خوردند و لطفشان را به صاحبخانهٔ مهربان، ابراز. از آنهایی که یادگارشان برای خوبان، شرف است و مهر و وفا. همانهایی که پایان قصهٔ نمکخوردنشان،شوریست شیرین که ماندگار میماند.
پاکت قدیمی نامه را باز کردم و خواندم؛
_دیروز چند تکه چوب خریدم. میخ های قوطی جعبه ابزار را ریختم روی قالی. برای خود و به گمان خود، نردبانی ساختم.اگر پیدایم نشد، بدانید پرواز کرده ام. پرواز کردن ها همیشه اولین بار کمکی داشته اند. مثل جوجه کبوتری که اول شاخه ها را میپرد و به مرور در آسمان ادامهاش میدهد.حالا فکر میکنم در حیات هریک از ما، نردبان هایی ساخته شدهاند برای پرواز. با تکههای محکم چوب و ارادهی آهنین میخ. باید پلهها را بالا رفت.
تغییر بذری بود در دل خاک وجود. برخی علف هرزش را چیدند و برخی درخت مثمرش را.درخت وجود،محتاج اندوختهای بود به سبزی ریزبرگ ها و به استحکام تنهی چوبی.
شیطان هم حوصلهاش که سر میرود،مدادرنگی هایش را میآورد و رنگ میکند.به طرح دلخواهش،با رنگ موردعلاقهاش.یک نقاب میکشد.با رنگ حیله و طرح حرص و حسد.بعد هم پاورچین پاورچین سرمیرسد و نقاب را آرام روی صورت آدمی میگذارد.و او میداند که چهره اش صاف نیست و بلندی و پستی دارد،اما نقاب را بر نمیدارد.نقاب روی چهرهاش میماند و سالها نامش میان دوروها،دو رنگها،دو طرح ها.یک رو،رویِ شیطان صفت و یک رویِ مهربان و خوش مظهر.و چه سود از خوشی های خُلق،که پشت نقابِ سیاهِ ابلیسآفرید،حبس شدهاند و به تدریج،خاموش.خفه.شاید هم خواب.حالا که فکرش را میکنم شاید هم مسمومِ سمِ فریب و طمع.
به زعم من، هنوز ساعتشنیِ حُسنِ وجود،زنده است.آفریدگار شیطان و جن و انس،خودش مجال بازگشت را به انسان داده است.حتی برای یک دروریِ نقابدار.شاید هنوز فرصتی مانده برای فرار از نقاب و احیای خوشمظهرها در یک رو،پیش از آنکه دیر شود.
حقیقتش نه در جوهرهی قلم بود و نه بر زبان آمد تنها قلبهایی را شیدا، با نور واژگانش زینت بخشید و به کلامش آگاهی.