eitaa logo
مآه‌واژه
54 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم‌اللّه. و سوگند به قلم و آنچه می‌نویسد.[قلم.۱] آنچه نوشته شد؛به قلمِ مهآ. امانت دار باشیم و حافظ حقوق در نشر. https://abzarek.ir/service-p/msg/4425996 نظری،پیشنهادی،انتقادی.
مشاهده در ایتا
دانلود
خاک سرد است. این را خیلی ها می‌گویند.خیلی‌ها ماتم زده‌ای با چشمان خون که می‌بینند می‌گویند خاک سرد است.راست هم می‌گویند خاک سرد است. چهل روز و یک‌سالش را نمی‌دانم اما سرد است. اما خاک برای ما سرد نشد.حرارت خاک به نوک انگشتانمان خورد و تا قلب دوید و بالا رفت،جان سوزاند،بر دیدگان اشک نشاند و حفره‌ای ساخت در دل از خاکِ داغ. بذری افتاد در حفره‌ی داغ‌دیده دل.حرارت آتشِ فقدان‌ِ او گرم نگاهش داشت،نور همان آتش بر سرش‌تابید و بارانِ دیده آبش داد. این چهل روز، بذر وجود، جوانه زد.جوانه ما را به میدان نبرد کشاند،ما را سرپا نگاه داشت، ما را اگرچه با دلی خونین،به امید ارمغان بخشید و ما را مبعوث کرد. من گمان می‌کنم این خاک سرد نیست.این خاک داغ بود،می‌ماند و خواهد ماند.جوانه قد می‌کشد و اگر بود خواستِ ما داغ‌دیده ها و اراده‌ی پروردگار،درختی می‌شود تنومند.درختی مثمر به ثمرِ ایمان،امید و عمل.درختی که ریشه هایش گره خورده است به خاکِ دلی داغ‌دیده،همانطور که ریشه‌ی وجود ما گره خورد در خاک وطن.میوه‌ی ایمان و امید و عمل از آنِ وطن می‌ماند شاید آن روز خون ما جوانه‌ای را قامت بخشید و ثمر.من در اعماق چشمان به خون نشسته‌ی این روزها، جوانه را می‌بینم.
دل‌های عزادارِ مشکی پوش عجیب در خود جمع شده اند که در اصطلاح میگویند دل،تنگ شده است.
یاسمن جان سلام! نامه‌ات به دستم رسید. دنبال طرحی برای دوباره نوشتنی و باز مرا به بازی خوش‌آهنگ کلماتت دعوت کردی. حالا که برایت مینویسم خسته‌ نیستم. اگر چه تا یک دقیقه پیش رمقی برایم نمانده بود. این نامه را که خواندی چشم انتظار نوشته‌ای از خودت رهایم نکن. دخترکم، تا بوده قلم و صفحه ای بهر نوشتن،نوشته‌اند.ما روزی نوشتهٔ دل پر دختر نوجوان اخمو را خواندیم، روزی خاطرات یک عاشقانهٔ پاییزی و روزی قصهٔ یک آدم بزرگ و به جای خوبی رسیده. برای ما روایت کردند؛ باری از دریایی به نام مادر، باری باید و نباید ها، باری وقایع تاریخی، باری وطن و هزاران روایت از هزاران راوی. وقتی خاطرات خوش روزهای یک هم‌نوع را می‌خوانم، نمیتوانم پیش بینی کنم که یک فصل دیگر داستان ازچه قرار است. پایان باز این خوشی ها را دوست ندارم.نتیجه‌اش مهم است نه؟من از اینکه حتی ثانیه‌ای وقت بگذارم پای ظاهری به نام کتاب، اما باطنش غرغرهای یک بدبینِ به رشد نرسیدهٔ ظاهربین باشد متنفرم.راستش را بخواهی حاضرم بارها کتاب یک سختی کشیدهٔ خوش‌انگیزه را بخوانم میدانی، من عاشق جوانه‌های قد کشیده میان سنگلاخم. دوست دارم ساعت ها بنشینم و دو کلام حرف رد و بدل کنم با اینجور جوانه‌ها اگر هم نشد کتابش را می‌خوانم. اگر واقعی بود که خوشابحالم و اگر نبود بازهم خوشابحالم. آموختن گذشتن از پس خارهای زندگی هرجور که باشد افتخار است.زیبادخترم، همهٔ این‌ها را گفتم برای آن‌که از سختی همهٔ این روزهایت بنویسی. از در تاریکی قدم گذاشتن‌ها، از شوق وجود بزرگت، از امید چشمان غم‌زده ات و از تمام آن‌چه که شایسته است بر دامان کاغذهای کاهی دفترت آرام گیرد و تو آرام دست قلم بر سر کلمات بنشانی و من و امثال من را بیاموزی، دختر پرافتخار من. خانم‌معلم؛ بیست و هفتمین روز از چهارمین ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک.
حرف‌های خانم‌معلم هرچند از راه دور باز کار خودش را کرد و من تصمیمم را گرفتم. حالا دقیقا می‌دانم که قرار است از چه بنویسم. شکی ندارم که این بهترین انتخاب است هم برای من و هم برای آن‌که قرار است قصهٔ قد کشیدن یک جوانه، میان سنگلاخ را بخواند.پر از عجله‌ام. پر از شوق برای دوباره نوشتن. پیش از آن‌که شروع کنم، روی کاغذ سفید روی میز می‌نویسم:«خانم معلم سلام!برای نوشتن شما شوق عجیبی دارم. برای نوشتن در تاریکی قدم گذاشتن های یک سختی کشیده با چشمان غم زده ای که برق امیدشان، یاسمن‌هایی را درست میان مردمک‌هایش متوقف می‌کند.حالا می‌توانم پیش از نوشتن آخرین خط از کتاب، اسم کتاب را بگذارم"خانم معلم"».
خیره‌ام به پنجره.نفس هایم به شماره افتاده اند و من در ذهن جمع و تفریقشان می‌کنم.ضرب و تقسیمش اما نه.همین‌جور بهتر است.بهتر است دو را با سه جمع کنم تا ضرب در سه.بین پنج و شش از زمین تا آسمان تفاوت است.هردو اگرچه در خانه‌ی ارقام اما یکی فرد است و دیگری زوج؛یکی را بر روی خط تقسیم که بنشانی یک عدد بیش نمی‌دهد و دیگری خرد میشود و به اصطلاح ریاضی،پشت خط اعشار رقم می‌نهد.این روزها شمارش دم و بازدم مرا می‌برد به روزهایی که معلم خیره در برق چشمانِ هفت سالگی من،محو محاسبات ذهنی یک چندوجبی می‌شد. آن روزها شمارش نفس از دستم در می‌رفت و این‌روزها باید از نفسی تا نفس دیگر به انتظار بنشینم.حالا که فکرش را می‌کنم شاید اگر نسیم از پنجره تا صورتم بدود،بهتر باشد.انتظار برای نفسی دیگر کشیدن سخت است اما من این انتظار را دوست دارم.هنوز می‌توانم لب بجنبانم و در هر سه ثانیه گلی در زندگی دیگرم بکارم.این یعنی تا یک دقیقه دیگر می‌توانم بیست شاخه گل برای خود بکارم.امیدوارم.
چشمانی شبنم زده ، انگشتانی صاعقه گرفته و دلی طوفان دیده.
عزیزم بیا بیاموزیم میانه‌ی بام ایستادن را.اخبار از لب بام افتادن را شنیده ای مگرنه؟باری از چپ و باری از راست.من دوست دارم همین میان که تو ایستاده‌ای بایستم و بمانم.اینجا همه چیز بهتر است.انگار بوی اطمینان می‌دهد اما کِبر نه.اینجا می‌شود یک گل عشق کاشت برای راستی.اینجا تمایلی به چپ و راست بام نداری. اینجا میانه‌ی بام است.نقطه‌ی تعادل، نه بی‌طرفی.اینجا می‌توان دور از لبه‌ی بام بود؛دور از سقوط.سقوط به قعر جهل، تکبر و خودرایی.من این‌سو و آن‌سوی بام را که از منظر گذر می‌دهم،افراط و تفریط را می‌بینم.شهری با اهالیِ چشم‌بسته.حالا که اینجا انگشتانم را قفل کرده ام در خاکِ گرم این سوی بام،آرزو می‌کنم اگر اینجا همان میانه‌ی خوش عاقبتِ بام است،همین‌جا بمانم.با چشمانی باز و پاره‌پاره‌ی قلبی که با نخ اعتماد دوخته شده است.اعتماد به معتمدی که نامش می‌دهم خدا.خروج از میانه‌ برایم کابوس است.انگار قید اعتماد و اعتقاد به حق را میزنی.انگار هرلحظه که به پرچم بدرنگ افراط و تفریط نزدیک‌تر میشوی،چشمانت کم‌سو تر میشود.میانه برایم داستانی است از چشمانی باز و قلبی که به حقیقت اقتدا می‌کند نه به منفعت.میانه برای من یک انتخاب بزرگ است نه امضای پایِ برگه‌ی انفعال،این را خوب می‌دانم.
هیچ شنیده‌ای که مرغی اسیر،قفس را هم بردارد وباخود ببرد؟ -آوینی
نمکِ درون.
روزتان مبارک دخترها. تبریک خشک و خالی بدون هدیه هم ما دخترها را خوشحال می‌کند.حالا اینکه صاحبِ اصلی این‌روز چه هدیه‌ای به ما می‌دهد را نمی‌دانم.من به کم راضی نیستم.دلم بزرگ‌ترین هدیه را می‌خواهد.یک ارمغانِ بهشتی از دلی پاک. حالا هم اضافه نمی‌گویم و زیاده نمی‌نویسم؛این روز و مهماندارِ ما آن‌قدری بزرگ هستند که بدون واژه و آرایه حس خوب را به سلول‌های وجود ما، تزریق کنند.فقط یادتان نرود امروز یک هدیۀ بزرگ بخواهید از دخترِ مهربانِ امام هفتم.یه هدیۀ خیلی خیلی بزرگ. -مهآ- ‌
برخیز و بیا کنار من زیر این دیواره‌ی سنگین مشغله بنشین تا از آنچه میگویم سر در بیاوری.
مآه‌واژه
دل‌های عزادارِ مشکی پوش عجیب در خود جمع شده اند که در اصطلاح میگویند دل،تنگ شده است.
رگبار درد و زجر تا مغز استخوان جان را می‌سوزاند که در اصطلاح میگویند زجرکش شده است؛من تعبیر دردکُش را بیشتر میپسندم.درد خریدن برای دردکُش شدن. این جنون است، مگرنه؟