eitaa logo
مآه‌واژه
54 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم‌اللّه. و سوگند به قلم و آنچه می‌نویسد.[قلم.۱] آنچه نوشته شد؛به قلمِ مهآ. امانت دار باشیم و حافظ حقوق در نشر. https://abzarek.ir/service-p/msg/4425996 نظری،پیشنهادی،انتقادی.
مشاهده در ایتا
دانلود
روزتان مبارک دخترها. تبریک خشک و خالی بدون هدیه هم ما دخترها را خوشحال می‌کند.حالا اینکه صاحبِ اصلی این‌روز چه هدیه‌ای به ما می‌دهد را نمی‌دانم.من به کم راضی نیستم.دلم بزرگ‌ترین هدیه را می‌خواهد.یک ارمغانِ بهشتی از دلی پاک. حالا هم اضافه نمی‌گویم و زیاده نمی‌نویسم؛این روز و مهماندارِ ما آن‌قدری بزرگ هستند که بدون واژه و آرایه حس خوب را به سلول‌های وجود ما، تزریق کنند.فقط یادتان نرود امروز یک هدیۀ بزرگ بخواهید از دخترِ مهربانِ امام هفتم.یه هدیۀ خیلی خیلی بزرگ. -مهآ- ‌
برخیز و بیا کنار من زیر این دیواره‌ی سنگین مشغله بنشین تا از آنچه میگویم سر در بیاوری.
مآه‌واژه
دل‌های عزادارِ مشکی پوش عجیب در خود جمع شده اند که در اصطلاح میگویند دل،تنگ شده است.
رگبار درد و زجر تا مغز استخوان جان را می‌سوزاند که در اصطلاح میگویند زجرکش شده است؛من تعبیر دردکُش را بیشتر میپسندم.درد خریدن برای دردکُش شدن. این جنون است، مگرنه؟
می‌گویم بنویسد «ما زنده‌ به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست». حالا که به کلماتش اندیشیده‌ام از یک چیز مطمئنم.مطمئنم موج بودن را دوست دارم.حالا به یقین رسیده‌ام که انتخابم میان امواج مواج و مردابی ساکن، دریا بودن است.دریایی زندگی کردن. دریای مواجی که آسودگی‌،نقضش باشد. من میخواهم نخ به نخ تار و پود وجود را به حرکت گره بزنم. یک گرهِ کور برای همیشه. گره کوری که حتی چنگ و دندان تیز ابلیس هم عاجز از گشودنش باشد.یک گره کور برای جدا نشدن از حرکت. حرکت با کاروان آدم و ابراهیم و اسماعیل و موسی و محمد(ص).چون آدم(ع) بیاموزم،برای اعتقاد هزینهٔ سوختن در آتش ابراهیم(ع) را دهم و گردن زیر تیغ اسماعیل(ع) بگذارم.آن‌گونه که در سختی حرکت، خدای موسی (ع) را صدا زنم و همچون محمد(ص) رسالتِ بر دوش را به عرش برسانم. به گمان من میشود در کاروان خداباورها بود. از آدم گرفته تا مهدی(عج). من گمان میکنم روی محور قلب اهل این کاروان نوشته اند:ما زنده‌ به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.حالا در میانهٔ ذهن، روی محور تصور، در کاروان خداییان ایستاده‌ام، حرکت میکنم و بیرق بزرگ حسین(ع) را در آسمان می‌بینم؛ چون دریایی‌ست متلاطم.
خاطراتی خواندنی برخاسته از مخاطره، درست میان نبرد وسیع عشق! در باد و بوران بوسه بر دامان ایثار زدن، به هنگامهٔ توفیدن شن ها، دست شرافت در دست گرفتن و میانهٔ زلزلهٔ مهیب دل ها، قلب های شکافته را کوک زدن با نخ مِهر.قصه‌ای خواندنی برخاسته از درخت آلبالوی خانهٔ پدری و دستان میان دار قالی رفته و آمدهٔ مادر. قامتی که رشادتش بوی نان کنجدی حلال اول صبح را می‌دهد و محبتش شمیم عطر چادرِ گلدار در جانماز. این داستان خواندن دارد.
مآه‌واژه
حرف‌های خانم‌معلم هرچند از راه دور باز کار خودش را کرد و من تصمیمم را گرفتم. حالا دقیقا می‌دانم که ق
مهربان‌یاسم،سلام!حالا که این‌جا روی پاره‌ای پارچه افتاده‌ام و نفس تا نفسی دیگر به انتظار می‌نشینم و در ذهن جمع و تفریقشان می‌کنم،گمان می‌کنم که فرشته‌ی مرگ چندی دیگر مهمان بالینم می‌شود.چندساعت و چندروزش را نمی‌دانم.اما به گمانم همین روزهاست.راستش را بخواهی بیمی ندارم؛در تمام این سال‌ها در تکاپو بودم برای روزی که حالا قدمی بیش تا وصالمان نمانده است.زیرِلب برای آن زندگی‌‌ام گل میکارم و در دل تو را در خاکِ مهر و شرافت به نور گرمابخش خورشید جهان می‌سپارم و به حیاتِ آب. برای آن‌که میان کلمات نوشته‌ی تو بنشینم زیاده‌ام یاسمن،اما از این تصمیم تو خشنودم چرا که این افتخاری‌ست بر من تا نامی میان جملات نوشته‌ی جوانی خوش‌فکر و دل داشته باشم.فقط دخترم از یاد مبر که من چند دهه پیش با تعلیم پیمان بسته‌ام و هرگاه که یاسمنی گفت خانم‌معلم،ستاره‌ی ذوق در کهکشان وجودم به درخشش درآمد.خواستی بنویسی،همان‌طور که همواره نوشتی،آمیخته با تعلیم بنویس و منتی بر سرم بگذار که پس از هجرت از این دیارِ خاکی نیز ، در قامت یک معلم بمانم و یاسمن‌هایی ارمغان دل های بیدار شوند.یکی از همین روزها،داستان خودت را بنویس یاسمن.با تمام جزئیات.از خارهای بیابان بگو و دستان زخمی،از قلب تپنده‌ات بگو و از قصه‌ی شیرین عشق!دخترم،در تاریکی قدم نهادن هایت را بنویس.مسیر فرش تا عرشِ دیدنی‌ات را.زیاده نمی‌گویم.فقط یادت نرود،در سطور پایانی کتاب بنویس که خانم‌معلم پیش از هجرت خود، یاس‌دخترانی را برای مردمان چند دهه پیش رو، به یادگار گذاشت.فکر میکنم آنچه را که باید گفتم و امید دارم که در یادِ پرفروغت بمانم جوانه‌ی قد کشیده‌ی میان سنگلاخم. و این آخرین نوشته‌ام برای تو نیست چرا که یقین دارم دستم را میان دست تو گره خواهم زد و باتو قلم را میانه‌ی صفحات کتاب خواهم چرخاند.دوستت دارم دختر پرافتخار من. خانم معلم؛چهاردهمین روز از از نهمین ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک.‌
_راستش را بخواهی عزیز، با تو رو راست ترینم؛ نگفته پیداست، میدانی که؟
هدایت شده از حنوةِ کاذب.
پخپخپخپخ.
چشم می‌بندم و خیال می‌کنم که حالا دم‌دمای اذان ظهر،مشغول مهیا شدن برای زیارتم.خیال می‌کنم که قرار است چندوجبی جا میان صحن و رواقی پیدا کنم و بایستم و قامت نماز جماعت را ببندم.بعد هم غبار دل را با هوای آراسته به عطر گل حریمت،می‌تکانم و ذکرگویان زیرلب،آماده‌ی زیارتت می‌شوم.خیال می‌کنم ایستاده‌ام روبری شبکه‌شبکه‌ی ضریحت و با اشک چشم و شورِ دل،دست بر سینه گذاشته‌ام و می‌گویم السلام علیک یا شمس الشموس، یا علی بن موسی الرضا.خیال می‌کنم نشسته‌ام کنجی و خواسته‌ها و دعاها و ملتمسین به دعا را دانه دانه از ذهن می‌گذارنم.خیال می‌کنم همان‌جای همیشگی نماز زیارت می‌خوانم.بعد هم آل یاسین و امین‌الله.با فراز به فراز آل یاسین اشک می‌ریزم و صدای ستوده در سرم پخش می‌شود که کجایی اباصالح؟ القصه آقاجان!دوست داشتیم روز ولادتتان بیاییم برای عرض ادب خدمت شما و برای بار هزارم بگوییم که همسایه‌ی عزیزخواهرتان هستیم و از شما هدیه بگیریم.دوست داریم یکی از همین روزها بیاییم و چندروزی مهمان شما باشیم.حالا اگرچه ما اینجاییم،اما دل،خراسان،در حریم امن شما کنار کبوترها نشسته است.با شما سخن می‌گوید و نماز جماعت حرم را به قامت می‌بندد.بعد هم می رود روبروی ضریح و آل یاسین می‌خواند.دل‌، شاد و پر سرور میلادتان را تبریک می‌گوید و به انتظار هدیه‌ای از شما همان کنج،کنار خادم چوب‌پر در دست می ایستد.دلمان آن‌جا پیش شما زیر لب می‌خواند:ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم..