چشم میبندم و خیال میکنم که حالا دمدمای اذان ظهر،مشغول مهیا شدن برای زیارتم.خیال میکنم که قرار است چندوجبی جا میان صحن و رواقی پیدا کنم و بایستم و قامت نماز جماعت را ببندم.بعد هم غبار دل را با هوای آراسته به عطر گل حریمت،میتکانم و ذکرگویان زیرلب،آمادهی زیارتت میشوم.خیال میکنم ایستادهام روبری شبکهشبکهی ضریحت و با اشک چشم و شورِ دل،دست بر سینه گذاشتهام و میگویم السلام علیک یا شمس الشموس، یا علی بن موسی الرضا.خیال میکنم نشستهام کنجی و خواستهها و دعاها و ملتمسین به دعا را دانه دانه از ذهن میگذارنم.خیال میکنم همانجای همیشگی نماز زیارت میخوانم.بعد هم آل یاسین و امینالله.با فراز به فراز آل یاسین اشک میریزم و صدای ستوده در سرم پخش میشود که کجایی اباصالح؟
القصه آقاجان!دوست داشتیم روز ولادتتان بیاییم برای عرض ادب خدمت شما و برای بار هزارم بگوییم که همسایهی عزیزخواهرتان هستیم و از شما هدیه بگیریم.دوست داریم یکی از همین روزها بیاییم و چندروزی مهمان شما باشیم.حالا اگرچه ما اینجاییم،اما دل،خراسان،در حریم امن شما کنار کبوترها نشسته است.با شما سخن میگوید و نماز جماعت حرم را به قامت میبندد.بعد هم می رود روبروی ضریح و آل یاسین میخواند.دل، شاد و پر سرور میلادتان را تبریک میگوید و به انتظار هدیهای از شما همان کنج،کنار خادم چوبپر در دست می ایستد.دلمان آنجا پیش شما زیر لب میخواند:ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم..
میگویند قامتِ سرو و رخسار ماه. و من تکیه زده بر سرو و چشم دوخته بر نور مهتاب، به انتظارت نشستهام، ماهینِ سروقامت.
مآهواژه
مهربانیاسم،سلام!حالا که اینجا روی پارهای پارچه افتادهام و نفس تا نفسی دیگر به انتظار مینشینم و
خانم معلم سلام.
نمیدانم تقدیر از چه قرار است که من روزی از پس تاریکی چشمآزار جهل و تنهایی،نور پرمهر شمع که نه ، خورشیدی چون شما را دیدم و به سویتان پر گشودم.من شاپرک نبودم.یک شاخهٔ خشکیدهٔ یاس بودم که آخرین روزهای عمر بیثمرش را نفس میکشید.نمیدانم خدا تقدیر مرا به کدامین صورت نگاشته بود که نجات برایم از دایرهٔ تو خالی لغات ذهن،به تحقق پیوست.ریشههایم در خاک عشق شما دویدند و به گفتهٔ خودتان یاس از مرداب سیاه بیرون جست و معطر شد به عطر حیاتبخش یاس.حکمتش را نمیدانم خانم معلم.این روزهایم را نمیدانم.گمان میبردم که شما ریشههای مرا با خود خواهید برد و حالا چندروزیست که در عجب جملات شما هستم و نمیدانم که چطور هنوز دمی میآید و بازدمی میرود.تا به حال جز حق از شما نشنیدهام اما حالا در دل آرزو میکنم که ایکاش سخنتان حقیقت نداشته باشد خانممعلم! این نامه هرچند کوتاه است اما من در انتظار چندسطر نوشته از شما میمانم.ای کاش میشد این روزها را کنار شما باشم اما من هم نشستهام اینجا و نفسهایم را جمع و تفریق میکنم ضرب و تقسیم اما نه.
یاسِ بهتزده،بدون تاریخ.
خانم معلم سلام.
حالا که آخرین شمع سهم امروز را روشن کردهام و قلم را اگرچه لرزان، بر روی کاغذ میفشارم، خیلی ناراحتم. دقیقا از خود خود شما. و نگرانم خانم معلم. نکند از من دلخور شده باشید که جواب نامهام را ندادهاید. من از شما چندسطر نوشته خواستم، برای آنکه آشوب دل بخوابد اما شما برای من کتابی قدیمی با جلد چرمی فرستادهاید که من از دو خط، یک خطش را میتوانم بخوانم. نمیفهمم خانم معلم. کاش حداقل نام نویسندهاش را روی برچسبی مینوشتید و همراه کتاب میفرستادید تا لااقل جستجویی میکردم.راستش را بخواهید عادت ندارم به این پاسخ کوتاه پس از آن نامهٔ پرتشویشم.این خطوط را که خواندید لطفاً هم توضیحی راجب کتاب دهید و هم برایم بنویسید.کاش حالا پیش شما بودم و بیوقفه سوالاتم را میپرسیدم اما افسوس که من اینجا با دلی به هم ریخته،دست و پا میزنم تا با این روزهایم بسازم؛ بنشینم و نفس هایم را جمع و تفریق کنم، ضرب و تقسیم امّا نه. درست مثل شما.
یاسِ به انتظار نشسته،تاریخ را هم دقیق نمیدانم، نهمین ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک.
بابت نامۀ جامانده عذرخواهم.
_
پایاننامه[یک]
یاسدخترم سلام!نمیدانم که این چند سطر را دقیقا چند روز و چندماه یا شاید هم چندسال دیگر میخوانی اما بر تختۀ سپید وصیت نگاشتهام که سخت یا آسان منتی بر سرم بگذارند و در غیاب من این کاغذنگاشته را به همراه بهترین کتابم به دستت برسانند.پیش از هر سخن از تو میخواهم که خوب از آنچه که به عنوان هدیۀ پایانی برایت فرستادهام مراقبت کنی چرا که یقین دارم آغازیست برای تو.پیش از آنکه سطر بعد را بخوانی صفحۀ اول را بگشا و خوب تمام آنچه که هست را ببین.
آنچه که دیدی دستخط خانم معلمهاییست که هر یک یاسمنهایی را ارمغان دلهای بیدار ساختند و ذهنهای آکنده از سوال و جوابهایی که هرگز در اقیانوس غفلت رها نشدهاند.مهربانیاسمنم آنچه که تا به حال برایت نگفتم شرحی ست از قصهی روزهای یاسمن بودن و به مهر معلم قدکشیدنها.قصۀ میان تاریکی جهل نور با بینش یک درسآموختۀ مهرباندل هدایت شدن.و به قول معروف خودمان قصۀ جوانه زدن میان سنگلاخ.قصۀ پرواز میان بوران آموختن و قصۀ پر فراز و نشیب عشق که مرا در آتش خود سوزاند و از نو ساخت.حالا که من نیز هجرت کردهام،روحم همراه توست.میانۀ جوهرۀ قلمت رنگ مهر میپاشم و پس از سالها فراق جسم ها از یکدیگر،شبها برایت قصۀ شیرین عشق را روایت میکنم.حالا نام من نیز به صفحۀ اول بهترین کتابم افزوده شده است و به انتظار نامت نشستهاست آن روز که برای یاسمنی مینویسی:«یاسدخترم سلام».
حالا با اطمینان میگویم که مسیر این سفرِ روشن، آغاز شده است.
***
پایاننامه[دو]
مهربانم!حال دلم پر است از شکوفه های یاس.یکی از یکی زنده تر ،تو نیز این میان و من تو را عاشقانه دوست میدارم. چنین است که بهترین کتابم را برایت کناری گذاشتهام و حالا که به دستت رسیده این چندسطر را بخوان.
حقیقتش را بخواهی در طول حیات دوبار جان گرفتم.باری در بطن مادری که در خردسالی فقدانش مرا در هم شکست و باری یکی از روزهای نوجوانی.خوب به خاطر دارم آن روزها را.هر روز صبح شوق درونم پا میکوبید و مرا میکشاند خانۀ خانممعلمِ تازه به شهر آمده.دست و پا شکسته و با لهجۀ خاصی سخن میگفت.دستپختش حرف نداشت.بوی غذای مطبخش هوش از سرمان میپراند مخصوصا یکی که خودش میگفت قرمهسبزی.خانم معلممان از دیار ایران بود و مارا شیفتۀ خودش ساخته بود.چندنفری بیش نبودیم.تابستان و زمستانش برایمان توفیری نداشت؛مهمانِ خوانده و ناخواندۀ او بودیم.القصه او برایم جای مادری بود که غیابش حفرۀ بزرگ روزگارم بود و پدری که در خانۀ قدیمیمان حسابی کمپیدا بود.خانم معلم مهربان بود، گویی تمامی ابعاد زندگیاش بر پایۀ دقت شگفتآوری بنا شده بود.صداقت از میان امواج صدای آرامش برمیخاست و آرام بوسه بر گونهات میزد.او میگفت با مرکب عشق از ایران تا اینجا آمده است.میگفت ذرهذره در دریای جنون حل شده است.آنروزها تنها گوش میکردم و به ذهن میسپاردم.او از اعجاز میگفت و کنجکاوی چون مور به تختۀ چوبین وجودم میافتاد.از من اصرار بود و از او سکوت و طفره از پاسخی روشن.میگفت صبر کن!وقتش که برسد میگویم. و سرانجام روزی از روزهای بهار نشست و از قصۀ اعجاز برایم گفت.او از معشوقش میگفت و حلقۀ اشک برق بر چشمانش میانداخت و من در بهت بودم و سکوت و حسرت.خانم معلم کتاب را به دستم داد و گفت دیدار بعدیمان بعد از خواندن کتاب است.او گفت حالا میتوانی اعجاز را لمس کنی و من رفتم به دیدار اعجاز شورانگیزی که خانم معلم میگفت.
***