_ امروز توی آسایشگاه
روی نیمکت چوبی ته حیاط نشسته بود با خودش حرف میزد
یکی ازش پرسید
داری چی میگی با خودت
بلند شد یکی محکم زد تو گوشش گفت :《مگه نمیبینی دارم قربون صدقش میرم》
#دلنوشته
اشکالی ندارد، میگذرد، همیشه میگذرد.
اما نمیدانم، وقتی بگذرد، از من چه باقی میماند.
شما می رید پیش تراپیست...ما هم یه لیوان چایی میریزیم میریم یک گوشه و با خودمون حرف میزنیم.👀☕️
خودم و دانشگاهم و روابطم و کارم و زندگیم
همه باهم رو هواییم، این بالا هوا واقعا عالیه.🌚