و آبرویم را نریزی، دل!
-ای نخورده مست-
لحظه دیدار نزدیک است
_مهدی اخوان ثالث
#شعر
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
_ هوشنگ ابتهاج
#شعر
آقای شین مقدار کمی فلفل قرمز و مقدار زیادی نمک ب ماکارونی اضافه کرد، کمی ازش چشید و فکر کرد «یه چیزی کم داره» بادِ غروبِ بهار از پنجرهی بازِ آشپزخانه به صورتش خورد و یادش افتاد مشکل از غذا نیست، زندگیاش بود که چیزی کم داشت؛ حضور زنی همیشگی را.
زنی که موی بلندش روی بالش جا بماند. زنی که شامپوهای خوشبویش گوشهی حمام باشد. زنی که عکسش روی یخچال و لباسهای سفید و قرمزش در کمد آویزان باشد.
زنی همیشگی که در میانهی یک روز دلگیر و کمنور یادش بیاورد زندگی زیباست و این تهدیگ نیمهسوخته ارزش خوردن دارد.
آقای شین دلتنگِ دلتنگ بودن بود.
_آنالی اکبری
#متن
چه میشود کرد دیگر با روزگار؟
همیشه هست شخص به یک دردی دچار،
گر شود راحت از او یک درد همی،
از آسمان افتد برایش دیگر غمی!
_صادق هدایت
#متن