توی شلوغترین روزهام هم حواسم هست . حواسم هست که دیگه پیامی ازت ندارم . حواسم هست که دیگه اولویتت برای تعریف کردن روزت نیستم . حواسم هست که برات کمرنگ و کمرنگتر میشم . عزیزِ من ، من دیگه حالِ دوییدن دنبال آدما رو ندارم ، میتونم یه گوشه بشینم و اشک بریزم ولی ته ذهنم با خودم بگم که میدونستم . چیزهای دو طرفه هیچوقت تا پای مرگ نمیرن . اشکالی نداره ، زندگی تغییر میکنه ، آدما تغییر میکنن ، رابطهها تموم میشن و بالاخره یک روزی چسب زخمش رو میکنم و میشه خاطره . نمیخواستم که بشی خاطره . نمیخوام . ولی خب این دست من نیست ...
#متن
در خیالات خودم،
در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست ؛
مینشینی روبرویم، خستگی درمیکنی
چای میریزم برایت،
توی فنجانی که نیست
باز ميخندی و ميپرسي،
كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست !
شعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند ؛
یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت،
ميشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟!
وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم،
در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم، با یاد مهمانی که نیست !
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی
کار آسانی که نیست :)!
–بیتا امیری
#متن
از وقتی خواندم که بخشی از گرد و غباری که هر روز روی وسایل خانه مینشیند، سلولهای مرده پوست خودمان هستند آنها را به چشم دیگری نگاه میکنم.
اگر بخواهیم ایدهی “ما از خاکیم و به خاک برمیگردیم” را هم جدی بگیریم میشود با اطمینان بیشتری خود را در محاصرهی مردگان ببینیم؛ و این قسمت جالب ماجراست.
تصور کنید هر بار که دستمال در دست میگیرید تا خانهتان را گردگیری کنید در واقع دارید تکههای مردهی خودتان و جنازه غریبهها را پاکسازی میکنید.
در یک روز طوفانی، وقتی باد گرد و خاک زیادی را توی خانه آورده به این فکر کنید که الان چه کسانی روی میز ناهارخوریتان نشستهاند. میشود برای هر تکهای از این گرد و غبار اسمی گذاشت. این آثار به جا مانده از آقای خالقی است؛ مردی که در خانه بچههایش را کتک میزد و در خیابان به غریبهها «نوکرم و مخلصم» میگفت. این قسمتی از خانم شعبانی است؛ زنی که میخواست جهانگرد شود و همه دنیا را زیر پا بگذارد اما هیچ وقت بالاتر از خزر و پایینتر از خلیج فارس را ندید. این تکهای از تن رویاست؛ دختری که فرصت نکرد رویاهایش را در خاک مادری زندگی کند.
هر آنچه در اطرافمان است زمانی زنده و بازیگری از نمایش حیات بوده. حالا میتوانید قبل از کشیدن دستمال روی شیشه بگویید: خداحافظ مرجان، خداحافظ علیاکبر، خدانگهدار خانوادهی پالیزبان.
_آنالی اکبری
#متن
تو کتاب ملت عشق یه جا میگه:
«ساعتی دقیقتر از ساعت خدا نیست.
آنقدر دقیق است که در سایهاش همه چیز سر موقعش اتفاق میافتد.
نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر»
همینقدر زیبا و امیدوار کننده
#دلنوشته
شاملو تو کتاب مثل خون در رگهای من برای آیدا نوشته:
«بدبختی فقط هنگامی به سراغ من میآید که ببینم آیدای من، لبخندش را فراموش کرده است»
اگه این قشنگ ترین نوع توجه نیست پس چیه... :)
#متن
«رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟!»
_فروغ فرخزاد
#شعر