میگویند،اگر چیزی برای تو باشد،از هفت آسمان عبور خواهد کرد تا به تو برسد.
#دلنوشته
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزمِ تو شدن آسان نیست...
_هوشنگ ابتهاج
#شعر
هدایت شده از وََضـعـیـتـِ سـِفـیـد
چه دستی شانه زد
بر موی شبرنگ شما جانا؟
چگونه کار و بارم را
به دست دیگری دادی؟
#ممبر
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزمِ تو شدن آسان نیست...
_هوشنگ ابتهاج
#شعر
گاهی دیوانگیام گل میکند ، میخواهم بروم دور خیلی دور ، یک جایی که خودم را فراموش بکنم ، فراموش بشوم ، گم بشوم ، نابود بشوم .
میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور ، مثلا بروم در سیبری ، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج ، آسمان خاکستری ، برف انبوه میان موجیکها ، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم . یا مثلا بروم به هندوستان ، زیر خورشید تابان ، جنگلهای سر به هم کشیده ، مابین مردمان عجیب و غریب ، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد ، کسی زبان من را نداند .
- نوشته ِ
#صادقهدایت -
#متن
و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازهی من دوست داشت!؟
آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد . .
و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند!؟
آدم پر میشود.
جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد
و هیچگاه دچار تردید نشود.
#دلنوشته
🎻 ུ ࣭ ࣰ یک کاناپهی “یاسی” رنگ بود،
که بیشتر از وظیفهی خطیرش،
عمل میکرد. یعنی علاوه بر لم دادن،
جور بعضی از لوازم خانگی را
هم بر دوش میکشید:
گاهی تخت خوابمان میشد،
گاهی یک جفت صندلی غذاخوری،
گاه محلی برای مطالعه و نوشتن،
و گاهی ردیفی از صندلیهای یک
سینمای خانگی کوچک؛
اتاق فکر،
محلی برای ریکاوری ذهن،
و حتی گاه به جایی کشیده بود
که نقش جایگاه VIP را
برای مهمانان عزیزتر بازی میکرد.
قهر که میکردیم هر کسی نزدیکتر بود
تنهاییاش را میبرد روی آن کاناپه
و در ازای تمام خانه، کاناپه را
برای خودش برمیداشت.
آشتی هم که میکردیم،
جشن کوچکی را روی
همان کاناپه میگرفتیم…
درست یادم هست وقتی که
میخواستیم خانه را تحویل
صاحبخانه بدهیم،
اول کاناپه را رد کردیم.
کاناپه، قلب خانهی ما بود.
چارهای نداشتیم!
برای دل کندن از خانهای که سالها
در آن خاطره ساخته بودیم،
درست باید به قلبش شلیک میکردیم.
#متن