‹ رد ِخــون ›
-
ای خادم الرضای غریبان
چگونه ای ؟
آه ای شهید خدمت ایران
چگونه ای ؟
‹ رد ِخــون ›
؛
افسانه چشمهایت به حقیقت میپیوندند و در جای خالیات زیتونها جوانه میزنند.
کاش میشد برای ساعتی مرد
آن وقت است که میفهمی
چه کسی از نبودنت دق میکند
و چه کسی ذوق !
دلم ، ساعتی مردن میخواهد .
‹ حسین پناهی ›
حاجی از موقعی که گوگل وصل شده ؛ به
ذرهبین حتی فکرم نمیکنیم .
هیچی فقط خاستم اطلاع بدم که همینجوری فراموش میشیم ‹ گویی ك هرگز نبوده ایم › .