شدم عین فادیه .
تازگیا قهوه ک میریزم
اینقدر میرم تو فکر که یخ میشه .
همونطوری یخ میخورم ..
زندگی چه کردی با ما؟
نداد اگر «مَلَكُ الْمُؤت» فرصتی ما را
محرمش به نیابت ز ما نفس بکشید
مهموم همدانی
وسط هفته بود ؛ گلزار نسبتا خلوت و آروم بود .
دلم گرفته بود راهی گلزار شدم .
همینطور که داشتم قطعه هارو زیارت میکردم رفتم سمت قطعه های قدیمی تر ؛
همونجایی که خاک گرفته ؛ همونجایی که خیلی وقته کسی ازش حتی رد نشده .
مشغول بودم به فاتحه خوندن و دعا کردن که دیدم از اون یکی ردیف صدای یه خانومی داره میاد .
واضح نبود و فقط فهمیدم که دارن گریه میکنن .
کنجکاو شدم و رفتم سمت ردیف دیدم که یه خانم مسن رو گرفتن و دارن اشک میریزن .
خاستم برم مزاحم خلوتشون نشم که متوجهم شد و ازم دعوت کرد سر خاک تک پسرش بشینم
شروع کرد برام از خوبیای پسرش ، شیرینیاش ، بازی کردناش تو بچگی و اینکه چه خواب هایی براش دیده بود تعریف کردن ...
تهش گفتم حاج خانم الان حال دلتون چطوره ؟
گفت من با خدا معامله کردم و پسرمو تو راه حق به خودش برگردوندم ، وقتی ام که شهید شد هیچ ناراحت نشدم .
چون با خدا معامله کردم .
با خدا
با خدا
با خدا
آه خدا ما هیچی نداریم که باهات معامله کنیم به جز خودمون و .
این کم مارو بپذیر به حق شهداء .
. ع .