۲۳/شهریور
ــ
دلتنگیِ آسمان را،
از پشت پنجره ها،
و این حصارِ تن
به دوش میکشم.
منتظر ماندهام.
میخواهم انتظارم
برسد به طاق آسمان.
راه گریز نمیدانم.
شکافِ میان روح و تنم را
با کدام سنجاقک
به چمن پیوند زنم؟
بیست وسوم شهریورِ سال چهار.
- سومین تولدی که به تو تبریک می گویم.
ما با آفتاب زمستان ناپدید میشویم.
من، از سوز زمستان و سوزش دستان زخمی ام در یخبند، به تو پناه میآورم.
و تو زمستان دلم را گرم و شهریور همیشه آغشته به آتشم را آرام میکنی.
آمدی. آمدی دستم را بگیری. آمدی بهار را پیشواز کنی و ماندی تا شب های نفرین و درد، در آغوش نه چندان دورت، بِگریَم.
آمدی دستت را به من بسپاری. تا دوستت بدارم. تا بدانم و بدانی لیاقتش را داریم. حتی اگر لیاقتمان را لگد کرده باشند.
ماندی. ماندی و کلاف درهم ذهنم را برداشتی و بافتی. رَج به رج. آفریدگاری شدی در پس تکه های مَهموم کلاف من. و با زیبایی دستانت، وجود آن گمگشتگی و مه گرفتگی را آراستی.
زمستان که دوباره برسد،
آفتاب که بتابد،
در سایهی خنک و ابری اردیبهشتی قدم برخواهیم داشت، که مقصد دل هایمان است.
برف که ببارد،
دستانمان را کلاف ابریشمی قلب هایمان در آغوش میگیرد و ما روزی، در کنار یکدیگر خواهیم خندید.
ای همخانهی روح و همخونِ بینامم،
چه راکد بمانم، چه باد بر تنم جولان دهد،
در رجبهرجِ بافتِ بودنم خواهی ماند؛
و من در بیست و سوم هر شهریور، بهخاطر تو زندگی خواهم کرد.
مگر چند بهار را میگذرانیم؟ پنجاه بهار؟ هفتاد بهار؟
چه عمر بهاری کوتاهی چکاوک! •~•