✍️🏻 این مدت من که نتونستم تصاویر مشایه را ببینم
فقط اکتفا کردم به دو سه تا عکس و فیلمی که رفقا فرستادند و به همون چند دقیقه تماس تصویری دم ضریح!
جلوی تلویزیون که بند نمیشوم، با رفقایی که سالها قبل باهم این ایام نجف و کربلا بودیم هم صحبت نمیکنم که ناگهان بغضم نشکند! چه آنها ک مانده اند و چه آنها ک رفته اند...
طاقت ندارم
تنها چیزی که آرومم میکرد این بود که در ماه گذشته صحنه های اربعین را در #تهران دیدم، مراسم وداع و تشیع آقا خودش جلوه ای از اربعین بود.
اربعینِ ایران 🇮🇷
وقتی ساعت ۱ نیمه شب رسیدم میدان هفتتیر و صحنه ای که دیدم درجا ذهنم را برد به روایت های بعد از #ظهور
این میدان هفتتیر میدان هفتتیری که سالها آنجا زندگی کرده بودم نبود، دلم میخواست مثل کودکی بنشینم دم پارک و فقط مردم را تماشا کنم، دلم میخواست خودم دوربین دست بگیرم و این لحظات را برای تلویزیون شهری دم مسجد امام سجاد ضبط کنم که فراموش نشود
انگار نه انگار ما چندتا دختر تنها نیمه شب در خیابان بودیم؛
شهری شلوغ، امن، آرام، مردمی مهربان، دلسوز، حامی، فداکار، نذری های خانوادگی و موکب
مسیرهایی پرجمعیت، پرشور
این معجزه آقای شهید بود
من تاکنون تهران و مردمش را اینگونه ندیده بودم!
از آن حالت هایی که دلت میخواهد اسپری فیکس بزنی و فضا و حال مردم را در همان زمان نگه داری
انگار مشایه بود اما با ورژن ایرانی
مدام با خودم این روزها تکرار میکنم الحمدلله که آن صحنه ها را دیدم، وگرنه حتما اربعین دق میکردم!💔
🧕🏻🇮🇷✊🏻
@Maleka_group
مراسم جاماندگان فردا صبح هم تجلی دوباره اربعین ایران است
هر جور شده در هر شهری
چند قدم خودمون رو برسونیم به سیل عاشقان اباعبدلله🌊
قدم به قدم قلب سرد و مردهام، زنده میشود.
قدم به قدم عشق او در قلبم بیشتر میشود.
قدم به قدم هوای امشب را در سینهام ذخیره میکنم برای گریههای از سر دلتنگی.
قدم به قدمبه این همه لطف و محبت مردم عراق فکر میکنم.
قدم به قدم به این فکر میکنم که امام حسین(ع) چطور این همه انسان را به حرکت درآورده است؟
قدم به قدم خداراشکر میکنم که امسال و دقیقا امسال قسمتم شد.
قدم به قدم عکسهای آقای شهید و مهربانمان را میبینم و دلم قنج میرود.
قدم به قدم از خودم میپرسم یعنی واقعا دارم میرسم بینالحرمین؟
قدم به قدم به شرمندگی و سرافکندگیام افزوده میشود.
قدم به قدم "منم منم"ها از بین میرود و "فقط او" اضافه میشود.
قدم به قدم بغض کوچک و فرو خورده شده بزرگ میشود.
قدم به قدم دلم نمیخواهد به خانه برگردم.
قدم به قدم به حرم مقدس نزدیک میشوم...
📍 عمود 1420
#اربعین
🧕🏻🇮🇷✊🏻
@Maleka_group
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ماییم که نیاز داریم اینجا باشیم و کار کنیم...
#فرهنگ_نوشت
🧕🏻🇮🇷✊🏻
@Maleka_group
هدایت شده از هیئت دانشجویی
19.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواندن سرود دست جمعی دانشجویان در مراسم عزاداری هیئتهای های دانشجویی در حسینیه امام خمینی (ره)
🇵🇸 هیئت دانشجویی
🔗 @heyat_daneshjoe
گروه فرهنگی ملکا'
خواندن سرود دست جمعی دانشجویان در مراسم عزاداری هیئتهای های دانشجویی در حسینیه امام خمینی (ره) 🇵🇸
"اربعین پارسال بود"
قبل از رسیدن به مرز عراق پیامک اومد
_داریم اسم میدیم برای دیدار با آقا اگر میای مشخصات بفرست؟
با ناراحتی مشخصات را فرستادم، چون دوبار قبلی به خاطر سهل انگاری مسئول مربوطه از دیدار جا موندم!
حتی روز دانشجو سال قبل تا گیت سوم رفتم و به خاطر اشتباه اعلام کردن ساعت به حسینیه نرسیدم و از داخل زینبیه و چند قدمی مراسم، از تلویزیون تماشاگر برنامه بودم!
از مرز خارج شدم و این بار تمام نگرانی ام آمدن کارت ورود و نبودن خودم در تهران بود
هر جا میشد لحظاتی به گوشی وصل میشدم تا ببینم خبری شد یا نه؟
اما هیچ خبری نبود
یادم هست وقتی رسیدیم کربلا رفقا داشتند به همدیگر التماس دعا میگفتند، اینبار نمیخواستم به کسی چیزی بگویم، نگران بودم با متوجه شدن بقیه این بار هم جور نشود...از طرفی حوصله انتقال ترس و نگرانی بقیه را به خاطر شرایط پسا جنگی و عدم حضور رهبر در برخی از مراسمات نداشتم!
اولین کاری که کردم به محض رسیدن به مرز ایران این بود که پیام دادم پس کارت ها چی شد؟
جواب آمد: نمیدونم
مطمئن شدم این بار هم مسئول مربوطه سرکارمان گذاشته...!
دم مرز توصیه کردند در این شرایط نمیخواهد تنها تهران بری خصوصا که مریض احوال هم هستی، اما نگران بودم در لحظه آخر هماهنگی ها بشود و من نباشد
خسته از مرز مستقیم رسیدم تهران،
پیامک دادم کارت ها نیومد؟
گفتن نه!
مطمئن شدم اینبار هم قسمت نیست.
نصف شب بود مریم زنگ زد؛
_ساعت ۶ بیا خیابان فلسطین، قرارمون سر کشوردوست، کارتت دست منه
اینکه خودم رو چطور تا اونجا رسوندم را یادم نیست، فقط یادمه با مریم تو خیابان کشور دوست عکس یادگاری را گرفتیم و بعد از گیت هم دیگه را گم کردیم!
تمام مسیر داشتم دنبال مریم میگشتم، تو صف پشت گیت داشت از اینکه قبلا چادری بوده و در دوران دانش آموزی از کرمانشاه برای دیدار آقا آمده بود و حوادثی که باعث شد این سالها از مدل قبلیش فاصله بگیره برام حرف میزد...
وقتی داخل حسینیه شدم سالن تقریبا پر بود، خادم بیت نفر جلویی که رفت گفت شما برید از در جلو وارد بشید
من شدم اولین نفر و در اون سالن شلوغ از در جلو وارد شدم
به شماره شاید حدود ۴ نفر با صندلی آقا فاصله داشتم
جو این دیدار فرق داشت، هنوز مسائل بعد از جنگ ۱۲ روزه پابرجا بود، صبح روز اربعین، جمع هیئتهای دانشجویی کشور، اکثرا کسانی که تا روز قبل در کربلا مسئول کاروان بودند.
هنوز همخوانی جمعی را به خاطر شعر زیبایش یادم هست:
[رسیده امروز محضر جانان
لشکر دانشجویی کشور ایران
همیشه خواندیم درس رشادت
واحد پایانی ما شده شهادت
ز نسل دین و دانش ایم
نگاه ما به قله هاست
سلاح هسته ای ما
جوانی و جهاد ماست]
صندلی آقا سمت راست سالن بود
هر بار در سمت راستی باز میشد نگاه همه دانشجوها به آن سمت هدایت میشد. همه منتظر آمدن آقا بودند...
چشمهای منتظر در فیلم کاملا مشخص است.🥹💔
دانشجویان شعارها را با هم تکرار میکردند
'ای پسر فاطمه منتظر شماییم'
فکرکنم آن روز کسی حواسش خیلی ب برنامه نبود و منتظر آمدن آقا بودند
چشم ها ب در بود
وسطای برنامه در باز شد
از پشت سر یک نفر مشخص بود
با دختری ک کنارم نشسته بود رفیق شدیم و صحبت کردیم، زدم بهش و گفتم آقا اومد!
بلند شدیم و همهمه شد...
میان قاب در سمت راست فردی پشت به ما ایستاده بود، از نظر ظاهری و هیکلی خیلی شبیه آقا بود
بهم گفت نمیتونم درست تشخیص بدم
گفتم آخه خیلی شبیهه از پشت سر
گفت آره ولی ایشون مو و محاسن مشکی داره!
راست میگفت
دقایقی بعد فردی شبیه رهبر آمدند داخل...
لحظاتی در مراسم نشستند و بعد رفتند
ما که نمیشناختیم
اما انگار اسممان جزو نفراتی ثبت شده که آقاسیدمجتبیخامنهای عزیز را در آخرین دیدار دانشجویی حسینیه دیدهایم🤍
🧕🏻🇮🇷✊🏻
@Maleka_group
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واسه روزهایی که نیستم میخونم😭
به خدا که دوستت داشتم❤️🩹
#شب_زیارتی
🧕🏻🇮🇷✊🏻
@Maleka_group