وحید گفت:
_کجایی؟😳
نگاهش کردم.
-تو ابر ها،دارم پرواز میکنم.
خندید.😂
تو حرم امام علی(ع) نشسته بودیم.❤️ پسرها خواب بودن😴 و فاطمه سادات
با کتابش😊 مشغول بود.مثلا مثل ما داشت دعا میخوند.وحید گفت:
_زهرا😍
نگاهش کردم.
-جانم.☺️
جدی گفت:
_خیلی خانومی.😍
بالبخند گفتم:
_ما بیشتر.☺
خندید.بالبخند گفت:
_من تا چند وقت پیش خیلی شرمنده بودم که تو بخاطر من این همه سختی تو
زندگیمون تحمل کردی.ولی چند وقته فهمیدم اونی که باید شرمنده باشه من
نیستم،تو هستی.️☺
یعنی چی؟😳
فکر میکنم اون همه سختی ای که من کشیدم برای این بوده که چون تو خیلی
بزرگی☺️☝️
بامتحاناتت سخت تره.درواقع من هیزم تری بودم که با خشک ها باهم سوختیم.️☺
خنده م گرفت.گفتم:
_من از همون فردای عقدمون عاشق این ضرب المثل استفاده کردن های شما
شدم.😍
وحید هم خندید.😁جدی گفتم:
_اینم هست ولی همه ی قضیه این نیست.😊✋
-
یعنی چی؟!
ما نمیتونیم بگیم #حکمت کارهای خدا چیه،چون ما عالم به غیب نیستیم.اما
چیزی که به ذهن من میرسه اینه؛
یکی بود،یکی نبود،غیر از خدا هیچکس نبود..
تو میلیاردها آدمی که رو زمین🌎 وجود داره،یه وحید موحد بود و یه زهرا
روشن.این دو تا باید تو یه مرحله ای به هم میرسیدن.برای اینکه این دو تا
وقتی به هم رسیدن،بهتر بتونن بندگی کنن،باید به یه حدی از #پختگی
میرسیدن.وحید موحد #باصبر باید پخته میشد،تو آرام پز.زهرا روشن تو
کوره...?مه ی اتفاقات زندگی ما رو #حساب_کتاب بود.حتی روزها و
ثانیه هاش.شاید اون موقع به نظر من و شما وقت خوبی نبود ولی #خدا همه
چیزش رو حسابه.
?ینکه وحید موحد کی اتفاقی زهرا روشن رو ببینه،
?ینکه کدوم وجه زهرا روشن رو ببینه که بیشتر عاشقش بشه،
?ینکه زهرا روشن کی با امین رضاپور ازدواج کنه،
?ینکه امین رضاپور کی شهید بشه،
?ینکه پیکرش کی برگرده،
?ینکه وقتی شهید میشه با کی باشه،
همش رو #حساب_کتاب بود.اگه اون وقتی که اومدی خاستگاری من،من قبول
میکردم،االن این #جایگاهی که برات دارم رو نداشتم.اون یکسال زمان الزم
بود تا شما منو بیشتر بشناسی.من و شما هر دو مون به این زمان ها نیاز
داشتیم. نه شما بخاطر من منتظر موندی،نه من بخاطر شما..
خدا سختی هایی پیش پای ما گذاشت تا کمکمون کنه #بنده_های_خوبی باشیم.
میبینی؟ما به خدا خیلی #بدهکاریم.همه ی زندگی ما #لطف خداست،حتی
#سختی ها مون هم لطفش بوده و هست..من و شما باهم #بزرگ میشیم. سختی
ها مون برای هر دو مون به یه اندازه امتحانه.
بیشتر شده.ازت میخوام کمکم کنی.هم برام خیلی دعا کن،هم به #مشورت هاییزهرا،زندگیمون بازهم #سخت_تر میشه...کار من تغییر کرده. #مسئولیتم
که برای کارم میدی نیاز دارم،هم به #آرامش دادن هات،هم اینکه مثل سابق
#پشت_سنگر نیروها مو تقویت کنی.
بالبخند گفتم:
و قسمت(پارت) آخر😍❤️🩹
#رمان_هرچی_تو_بخوای💖✨
_اون وقت خودت چکار میکنی؟همه
کارهاتو که داری میگی من انجام
بدم.😁
خندید و گفت:
_آره دیگه.کم کم فرماندهی کن.😍
-این کارو که الآنم دارم میکنم..😉😏من الانم فرمانده خونه و شوهرم هستم..یه
کار جدید بگو.😂
باهم خندیدیم.😃وحیدعاشقانه نگاهم کرد و گفت:
_زهرا،خیلی دوست دارم..خیلی خیلی.❤️😍
-ما بیشتر.️☺😍
وحید مهرشو گذاشت جلوش و گفت:
_میخوام نماز✨ بخونم،برای #تشکر از خدا،بخاطر داشتن تو.💝✋
بعد بلند شد و تکبیر گفت.منم دو قدم رفتم عقب تر و #نمازشکر خوندم بخاطر
داشتن وحید.
بعد نماز گفتم
✨*خدایا هر چی تو بخوای*✨
تا هر جا بخوای هستم.خیلی کمکمون
کن،مثل همیشه...💖
🌷پایان🌷
مۭــڶــګــا мαłeκα🪐
و قسمت(پارت) آخر😍❤️🩹 #رمان_هرچی_تو_بخوای💖✨ _اون وقت خودت چکار میکنی؟همه کارهاتو که داری میگی من
🏖داستان زندگی ما مثل یک کتاب رمان است.
ما رمان را تند ورق میزنیم تا به پایان قصه و پایان ماجرای کاراکترهای داستان برسیم اما دریغ از اینکه داستان و قصه در پایانِ آن نیست بلکه در تک تک ورق های این کتاب است
روزهای زندگی را هم تند تند ورق می زنیم و فکر می کنیم چیزی آن سوی روزها پنهان شده، درحالیکه همین روزها آن چیزیست که باید دریابیم و درکش کنیم و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصههایی که خوردیم، نه خوردنی بود نه پوشیدنی، فقط دور ریختنی بود. زندگی، همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم.
یک رمان رو هم در کنار هم به پایان رسوندیم☺️
رمان خوب بود؟
حرفی داشتید با گوش جان میشنویم.
پیشنهاد رمان اگر دارید حتما بگید😊
https://harfeto.timefriend.net/16662462617883
فردا همگی افطاری مهمونِ من:🌙😅
آدرس توی عکس هست؛ ناراحت میشم اگر نیاین😂! #طنز