«چه دل و چه دین و چه ایمان.
همه گشت رخنهرخنه
دو جهان به هم برآمد
چو به زلف تاب دادی!»
احتیاجبه کلی اشکِ شادی دارم. ازهمونا که نتونی جلویخودتو بگیری، اصلا نفهمی کی اینهمه اتفاق خوب افتاد و تا ساعتها و حتی موقعخواب بهش فکرکنی.
از یکیاز پرستارایِ آشنامون یهسوالی پرسیدم که خیلیوقت بود تو ذهنم موندهبود. پرسیدم مریضایی که بهمرحله آخر بیماریشون رسیدن و دیگه راهیبرای کاهش بیماریشون نیست، یا به اصطلاح بیمار ترمینال، تابهحالا فهمیدی آخرین خواستهشون چیه؟ جوابداد: جوابهای آنچنان متفاوتی نداشتن. همه میخواستن یهجوری یکبار دیگه زندگیکنن و کارهایی که نکردنرو انجامبدن.
ایتا هنوز به دوروزه نکشیده بروزرسانی شده باگداره.
خواهیم دید ماههای بعد چه میشود 🪄
کاش هیچوقت مجبور نشم ازت با «بود» حرف بزنم. کاش هیچوقت نگم یه زمانی داشتمت، یه زمانی دوستت داشتم. کاش همیشه «هستی» باشی، نه «بودی». کاش هرچی از تو میگم، مربوط به همین حال باشه. همین الان، همین لحظه، همین کنارِ من بودن. کاش هیچوقت خاطره نشی.
هرچی بزرگتر میشم بیشتر میفهمم آدم همیشه قرار نیست جواب همهچیز رو داشته باشه. بعضی سوالا فقط باید یه مدت توی دلت بمونن تا خود زندگی جوابشونو بده. شاید لازم نباشه برای فهمیدن همهچیز عجله کنیم. 🪄