هدایت شده از عَنیس.
یه روزیم من مینویسم " معشوقه به سامان شد، تا باد چنان بادا. "🙂↔️
من از خداحافظیها بیشتر از رفتنها میترسم. رفتن شاید یه لحظه باشه، ولی خداحافظی یعنی بعدش باید هزار بار با خودت تکرار کنی که دیگه خبری نیست، دیگه منتظر نباش، دیگه فلان حرف رو برای گفتن نگه ندار. سخته آدم به دل خودش یاد بده جایی که یه زمانی خونه بوده، دیگه فقط یه خاطرهست.
فکر میکردم بخشیدن یعنی یه روزی برسه که دیگه هیچ حسی نداشته باشم، ولی شاید بخشیدن همین باشه که دیگه نخوای چیزی رو عوض کنی. نه اینکه فراموش کرده باشی امّا فقط دیگه نمیذاری چیزی که گذشته هر روز دوباره تو رو با خودش ببره.
اگر یه روزی دیگه نبودم منرو تو کافهها پیدا کنید
چون بازم هستم ولی یادمرفته که برگردم خونه.