فکر میکردم بخشیدن یعنی یه روزی برسه که دیگه هیچ حسی نداشته باشم، ولی شاید بخشیدن همین باشه که دیگه نخوای چیزی رو عوض کنی. نه اینکه فراموش کرده باشی امّا فقط دیگه نمیذاری چیزی که گذشته هر روز دوباره تو رو با خودش ببره.
اگر یه روزی دیگه نبودم منرو تو کافهها پیدا کنید
چون بازم هستم ولی یادمرفته که برگردم خونه.
بچها متأسفانه باید پذیرُفت که شما هرجایی هم برید تویاین دنیای فانی برایهمیشه آرامش ندارید، هرکجای دنیا که باشید زندگی همون زندگیه حالا با آبوهوای جدید، آدمایجدید، گلوگیاه کم یا زیاد، درهرصورت آسمونهمون رنگه و زندگی تا به ابد بیسروسامانی خودشرو داره.
حس میکنم هیچچیز سرجاش نیست. انگار همهچی بهم ریخته و درواقع هیچچیز بهوقتشنیست. یه جور خلأ مزخرف یا یه حس عجیبوغریب که حتی خودمم نمیفهمم دقیقاً چیه. فقط میدونم یه چیزی سر جاش نیست، یه چیزی که نمیدونم چیه ولی هی ته دلم سنگینی میکنه.🪄