بله خانومهایده حق، باشماست. عروسکجون هم دقیقا مثل من قلبششکسته و صدتا شبنماشک توی چشمهاش نشسته منم مثلاون بودم و یهروز تنهام گذاشتن، یه دریا اشکحسرت هم توی چشمهام گذاشتن.
Honestly, I just don’t have the energy for anything right now. I don’t want plans, I don’t want to go anywhere, I don’t even want to think about what I’m supposed to do next. I just want to stay in my own little world for a while and not have to care about anything.
یه سری آدما هنوز برام مهمن، ولی دیگه مثل قبل براشون انرژی ندارم. نه اینکه دوستشون نداشته باشم، فقط دیگه حوصله ندارم مدام توضیح بدم، منتظر بمونم، ناراحت بشم و دوباره خودمو قانع کنم که چیزی نشده. شاید آدم یه جایی میفهمه که دوست داشتنِ بعضیا دلیل کافی برای موندن نیست.
یه روانشناس میگفت: «اونایی که واقعاً به تراپی نیاز دارن هیچوقت نمیان. کسایی که میان معمولاً قربانیهای همون آدمان.» و این حرف واقعاً مغزم رو به هم ریخت.
[ احتمالا جزو نظریههای نامحبوب ] کتابای تخیلی و داستانی قشنگن اما هیچوقت به پای کتابهایی که براساس زندگینامه یا یه تاریخ نوشتهشدن نمیرسن.