یه سری آدما هنوز برام مهمن، ولی دیگه مثل قبل براشون انرژی ندارم. نه اینکه دوستشون نداشته باشم، فقط دیگه حوصله ندارم مدام توضیح بدم، منتظر بمونم، ناراحت بشم و دوباره خودمو قانع کنم که چیزی نشده. شاید آدم یه جایی میفهمه که دوست داشتنِ بعضیا دلیل کافی برای موندن نیست.
یه روانشناس میگفت: «اونایی که واقعاً به تراپی نیاز دارن هیچوقت نمیان. کسایی که میان معمولاً قربانیهای همون آدمان.» و این حرف واقعاً مغزم رو به هم ریخت.
[ احتمالا جزو نظریههای نامحبوب ] کتابای تخیلی و داستانی قشنگن اما هیچوقت به پای کتابهایی که براساس زندگینامه یا یه تاریخ نوشتهشدن نمیرسن.