یه سری آدما هنوز برام مهمن، ولی دیگه مثل قبل براشون انرژی ندارم. نه اینکه دوستشون نداشته باشم، فقط دیگه حوصله ندارم مدام توضیح بدم، منتظر بمونم، ناراحت بشم و دوباره خودمو قانع کنم که چیزی نشده. شاید آدم یه جایی میفهمه که دوست داشتنِ بعضیا دلیل کافی برای موندن نیست.
یه روانشناس میگفت: «اونایی که واقعاً به تراپی نیاز دارن هیچوقت نمیان. کسایی که میان معمولاً قربانیهای همون آدمان.» و این حرف واقعاً مغزم رو به هم ریخت.
[ احتمالا جزو نظریههای نامحبوب ] کتابای تخیلی و داستانی قشنگن اما هیچوقت به پای کتابهایی که براساس زندگینامه یا یه تاریخ نوشتهشدن نمیرسن.
I’ve been in such a weird mood lately. I don’t want to sleep, but I don’t want to stay awake either. I want to talk to someone, but the second someone texts me, I don’t feel like answering. I know I’m probably just having one of those days, but it’s been going on for a little too long now.
فرصتدادن رو غول نکنید. بنظرم فرصت دادن اونقدرا هم سنگین نیست. آدم بالاخره یه جاهایی اشتباه میکنه، یه جاهایی هم ممکنه کاری کنه که بعداً خودش بفهمه نباید میکرده. بهنظرم اینکه به یه آدم فرصت بدی دوباره خودش رو نشون بده، چیز بدی نیست. شاید این دفعه همه چی فرق داشته باشه، شاید هم نداشته باشه. ولی حداقل میدونی که یه بار دیگه فرصت دادی و بعدش دیگه هرچی شد، شد.
حتی دلخوری رو هم زیادی بزرگ نکنید. بنظرم بعضی وقتا آدم فقط دلش میخواد یکی بفهمه چرا ناراحت شده. شاید یه حرف کوچیک برای یکی خیلی مهم نباشه، ولی برای یکی دیگه همون حرف بمونه تو ذهنش. بهنظرم قبل از اینکه بگیم «حساس شدی»، یکم فکر کنیم شاید واقعاً یه چیزی یهنفر رو اذیتش کرده.