عجیبه، حتی غذا درستکردن ام بستگی به حالآدمیزاد داره. اگه عصبانیباشی سوخته یا شفته میشه، ناراحت باشی بد طعم میشه، خوشحال باشی مزه قندونبات میده، بیحس باشی هیچ مزهای نمیده، چیه این حال؟
هیچوقت متوجه نشدم من چرا برای فیلمها ام گریه
میکنم که بعدها فهمیدم اون اشکها برای فیلمنبود.
«چه دل و چه دین و چه ایمان.
همه گشت رخنهرخنه
دو جهان به هم برآمد
چو به زلف تاب دادی!»
احتیاجبه کلی اشکِ شادی دارم. ازهمونا که نتونی جلویخودتو بگیری، اصلا نفهمی کی اینهمه اتفاق خوب افتاد و تا ساعتها و حتی موقعخواب بهش فکرکنی.
از یکیاز پرستارایِ آشنامون یهسوالی پرسیدم که خیلیوقت بود تو ذهنم موندهبود. پرسیدم مریضایی که بهمرحله آخر بیماریشون رسیدن و دیگه راهیبرای کاهش بیماریشون نیست، یا به اصطلاح بیمار ترمینال، تابهحالا فهمیدی آخرین خواستهشون چیه؟ جوابداد: جوابهای آنچنان متفاوتی نداشتن. همه میخواستن یهجوری یکبار دیگه زندگیکنن و کارهایی که نکردنرو انجامبدن.
ایتا هنوز به دوروزه نکشیده بروزرسانی شده باگداره.
خواهیم دید ماههای بعد چه میشود 🪄