ایکس.
امّا هرگز نفهمیدم که چرا باید رنگیبودن برگا، داغی هاتچاکلت، نمنم بارون، سوز هوّا، پیچیدهشدن با پ
وقتی عقل نداشته باشی،میشه.
ایکس.
+ فکر میکنی آخرش چی میشه؟ _ احتمالاً چیزی که انتظارشو نداشتیم. مکالماتشکارشده
+ یعنی تهش درست میشه؟
_ نمیدونم، فعلاً که نشده.
مکالماتشکارشده
چهقدر بزرگ شدن دردناکه. عمیق و فلسفئ که بهش نگاه میکنم متوجه میشم چقدر میتونه عمیق باشه و تو فکر ببرتت. فکر فردا و پسفردا و پساونفرداو همیشه، که چهجوری هم کارکنی هم درسبخونی هم حالکنی، که چجوری باقیِعمرت رو به هدر ندی، که چجوری زندگیترو پلهپله بسازی، و هرچقدر فکر میکنم نمیتونم بفهمم اینهمه مدت کی گذشت و اینهمه دغدغه کی اومد و چقدر میشه با گُذر زمان عوضشد. چهقدر میشه ادامهداد.
ایکس.
چهقدر بزرگ شدن دردناکه. عمیق و فلسفئ که بهش نگاه میکنم متوجه میشم چقدر میتونه عمیق باشه و تو فکر
و درواقع بلافاصله بعد از نوشتناین متن یهجمله ای رو خوندم.*/ آدمی، اختیار، سرنوشت. و خیلی برام عمیق بود و احتمالا تا ساعتها منو به فکر ببره، بنظرم درکّ عمیقی رو احتیاج داره و خب میشه گُفت بهموقع بود ؛ 🪽