@Maddahionlinمداحی آنلاین - بریم ملاقات فاطمه - بنی فاطمه.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🔳 #ایام_فاطمیه
🌴روضه حضرت زهرا(س)
🌴بریم ملاقات فاطمه(س)
🎤 #سید_مجید_بنی_فاطمه
⏯ #روضه
👌بسیار دلنشین
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
📿📖 #احکام_وضو
📕سؤال
فردی به دلایلی همچون ریزش مو ناچار به استفاده از کلاه گیس است، برای وضو و غسل چه باید بکند؟
📗پاسخ
آیت الله خامنه ای: موى مصنوعى اگر به نحو کلاه گیس باشد، واجب است براى غسل آن را بردارد، ولى اگر موى مصنوعى بر پوست سر کاشته شود و برداشتن آن باعث عسر و حرجى شود که عادتاً قابل تحمل نیست، غسل با آن مجزى است.
آیت الله مکارم: به مقداری که موجب عسر و حرج می شود می توانید بر روی آن مسح کنید.
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
📿📖 #احکام_وضو #احکام_غسل
📕سؤال
آیا انسان می تواند با بدن خیس غسل کند یا وضو بگیرد؟
📗پاسخ
همه مراجع: غسل کردن با بدن خیس هیچ اشکالی ندارد و نیازی به خشک کردن بدن نیست. همچنین وضو گرفتن با بدن خیس اشکالی ندارد، ولی باید به هنگام مسح کشیدن حتماً محل مسح در سر و روی پاها خشک باشد.
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلّمینی ...
یکمی حرف بزن علی نمیره...
حرف رفتن نزن علی میمیره...
اینم یکی دیگه از کارهای بینظیر مهدی رسولی هستش
#بسم_رب_العشق ❤️
#قسمت_بیست_پنجم
#جانمــ_مےرود
#فاطمه_امیری
مهیا گوشه ای ایستاد
پاهایش را تند تند تڪان مے داد و خیره به دو ماموری بود ڪه مشغول نوشتن چیزهایے در پرونده آبی رنگ بودند
ــــ حالتوڹ خوبہ؟؟
مهیا سرش را بلند ڪرد و به شهاب ڪه این سوال را پرسیده بود نگاهے ڪرد
ــ آره خوبم فقط یڪم شوڪه شدم
شهاب با تعجب پرسید
ـــ شوڪه برا چے؟
ـــ آخه ایڹ همہ بسیجے اوڹ هم یہ جا تا الاڹ ندیده بودم
شهاب سرش را پایین انداخت و ریز ریز خندید ڪه درد زخمش باعث شد اخم ڪنه
ــــ خب آقای مهدوی لطفا برامون توضیح بدید دقیقا اون شب چه اتفاقی افتاد
با صدای مامور سرشان را طرف سروان برگرداندند
مهیا بر اتیکت روی فرم لباس مامور زوم کرد آرام زمزمه ڪرد
ــــ سروان اشکان اصغری
ـــ اون شب من بعد مراسم موندم تا وسایل هیئت رو بزارم تو پایگاه ها ڪه دیدم یڪی صدام میڪنه سرمو ڪه بلند ڪردم دیدم خانم رضایی هستن ڪه چند پسر دنبالشون می دویدند با پسرا درگیر شدم یڪشونو یه مشت زدم زود بیهوش شد مطمئنم مست بود چون ضربه ی من اونقدرا محڪم نبود من با دو نفر دیگه درگیر بودم ڪه اون یڪی بهوش اومد و با چاقو زخمیم ڪرد
ـــ خانم رضایی گفتن ڪه شما قبل از اینڪه زخمی بشید به ایشون گفتید برن تو پایگاه خواهران؟؟
ـــ بله درسته
سروان سری تکون داد
ـــ گفتید رفتید تو پایگاه خواهران
مهیاــ بله
ـــ آقای مهدوی مگه کسی از خانما اونجا بودن که در پایگاه باز بود ؟
شهاب از نشستن زیاد زخمش خونریزی ڪرده بود از درد ملافه را محڪم در دستانش فشرد
ـــ وسایل زیاد بود نمیشد همه رو تو پایگاه برادران بزاریم برای همین میخواستم یه تعدادیشو بزارم تو پایگاه خواهرا
ـــ خب خانم رضایی شما قیافه های اونا رو یادتونه
ـــ نخیر یادم نیست
ـــ یعنی چی خانم یادتون نیست
مهیا ڪه از دست این سروانِ خیلی شاڪی بود با عصبانیت روبه سروان گفت
#ادامه_دارد...
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4