داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_هفدهم✍ بخش اول 🌼🌸آماده شدم و با اکراه رفتم پایین تو
#رمان "
#رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی
قسمت_هفدهم ✍ بخش دوم
🌼🌸منو موجود اضافی می دید که باید یک طوری منو از سر راهش بر داره ، ولی با سفارش هایی که بهش شده بود دست براه و پا براه رفتار می کرد ….
مرضیه و اسماعیل مشغول روبراه کردن سور و سات غذا بودن خود علیرضا خان هم همین طور که پیپ می کشید به کمک اسماعیل آتیش درست می کرد تا کباب درست کنه …
رفتم به عمه کمک کنم گفت نمی خواد تو برو خوش بگذرون …… کاری نداریم …منم راه افتادم تا برم توی باغ یک دور بزنم و طبق معمول تورج دنبالم راه افتاد ایرج زیر چشمی به من نگاه می کرد …. می دید که ما داریم دور میشیم ….
من دلم می خواست هر چه بیشتر ازحمیرا فاصله بگیرم …. ولی ایرج صدا زد کجا میرین ؟ تورج برگشت …. گفت بیا توام …اونم اومد و گفت نرین همه دور هم باشیم حمیرا داره بد جوری نگاه می کنه ناراحت میشه …خوب نیست تنها بشه الان نمی تونیم پیش بینی کنیم چی میشه پس یک کم رعایت کنیم خوبه تا به همه خوش بگذره و ما رو برگردوند ….
من رفتم کنار استخر وایستادم به تماشا کردن …..
حمیرا جلوی ایوون منتظر بود نگاه خشمگینی به من کرد و اومد جلو گفت : فهمیدم چرا اینجا کنگر خوردی لنگر انداختی برای لاس زدنه … دوتا جوون ساده گیر آوردی داری تاخت و تاز
می کنی …..
کور خوندی اینجا جاش نیست گمشو از زندگی ما بیرون مار خوش خط و خال ….
همه برآشفته شدن … علیرضا خان دور تر بود با عجله خودشو رسوند و گفت می زاری یک نفس راحت بکشیم ؟ حالا امروز رو هم بهمون زهر مار کن …ای بابا همه ی زندگی رو به گند کشیده ول نمی کنه ….. ایرج و تورج هر دو تا عصبانی شده بودن ولی با حرفایی که علیرضا خان زده بود ساکت شدن ….
حمیرا مونده بود الان باید چیکار کنه ؟ من سرمو انداختم پایین و خواستم برم که یک مرتبه با چنان ضربی زد تخت سینه ی من که پرتاب شدم اول سرم خورد به لبه ی استخر و افتادم تو آب …. شنا بلد نبودم ، درد شدیدی تو سرم احساس می کردم و حواسم بود که چی شده رفتم زیر آب ایرج خودشو انداخت تو آب و منو گرفت تا اون رسید چند بار بالا و پایین رفتم فقط وقتی اومدم رو آب دور و ورم رو قرمز دیدم …
منو گرفت تو بغلش دستمو از ترس دورگردنش حلقه کردم و بهش چسبیدم ولی چشمم سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم ………
وقتی به خودم اومدم هنوز چشمم بسته بود نمی دونستم کجام و چی شده آهسته چشممو باز کردم اولین کسی که دیدم ایرج بود نفس راحتی کشیدم پرسیدم من کجام ؟ گفت : حالت خوبه درد نداری ؟ بعد عمه و تورج رو دیدم و یک دکتر هم اونجا بود ….عمه مثل ابر بهار گریه می کرد … و ایرج هم چشماش گریون بود چراغا روشن بود و معلوم میشد دیگه شب شده ….
عمه اومد جلو و دستمو گرفت تو دستش … ولی حرفی نزد فقط هق و هق گریه می کرد …… دلم براش سوخت گفتم تو رو خدا گریه نکنین من خوبم چیزی نشده که حمیرا حالش بد نشد ؟ تورج با عصبانیت گفت ولش کن احمق بی شعور رو …. کپه مرگشو گذاشته……….
ادامه_دارد
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
30.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نماز_شب🌙🌓
🙏 شرح حدیثی درباره نماز شب
✏️شرح حدیثی از امام صادق(علیهالسلام) درباره فضیلت #نماز_شب و نقل توصیه آیتالله حاج میرزا علی آقای قاضی به علامه طباطبائی توسط رهبر انقلاب در ابتدای درس خارج فقه. ۱۳۹۸/۱۱/۱۴
🗓۶ ربیع الاول، سالروز درگذشت آیتالله حاج میرزا علی آقای قاضی
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
802.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸✨نیایش شبانه با حضـرت دوست ❤️
🌸✨خداوندا ؛ آرامش شبانگاهت
🤍✨گویی وجود آدمی را از این کره خاکی
🌸✨رها میکند نگاه به آسمانت و هم بزرگی ات
🤍✨و هم قدرتت... و....لبخندت!
🌸✨و ندایی که مدام جلوه میکند:
🤍✨خدایی هست که تو را میبیند...
🌸✨حرف هایت را میشنود..
🤍✨درکــــت مـــیـــکـــنــــد
🌸✨بوده .... هست.... و.... خواهد بود
🌸✨خدایا دل نگرونی هامونو بگیر
🤍✨و آرامش هدیه کن به قلب تک تکمون
🌸✨آمـــــیــــن یـــــا رَبَّ🤲
🌸✨خستگی هاتو به خاطرمسپار
🤍✨که افق نزدیک است و "خدایی" بیدار
🌸✨که تو را می بیند و به عشق تو همه
🤍✨حادثه ها میچیند که به یادش باشی و
🌸✨بدانی که همه بخشش اوست و
🤍✨هـــمــیــــن کــــافـــی اســـت
🌸✨شـــــبـــــتـــــون آروم
#شب_بخیر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
نمیدونم از نته یا ایراده ایتاس خسته شدم برای ارسال یک پست باید سه چهار دقیقه منتظر بمونم تا ارسال بشه😢🥺
هدایت شده از داروخانه معنوی
از جُملہ د؏ــــآهـــــآیے ڪہ؛
﴿شِیـــــخ جَعـــــفر مُجتهد؎﴾(رہ) مُڪرر توصّیہ مےڪَردند :
خوٰاندن ﴿زیـــــآرت ٰال یٰاسیـــــن✿ ﴾
در نُہ⁹ روزهنگام بین الطُلو؏ـــــین بود ڪِہ آثـــــآر ؏ـَــــجیبے دَر پے دٰارد۔۔۔۔♡♡♡
#سخن_بزرگان
#بین_الطلوعین
#زیارت_ال_یس
@Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی
•~🌸🌿~•
وَلےبَچہ ھآ
اَزقَضآشُدڻ نَمآزصُبحتونْبِتَرسیدْ!
میڱنْخُدآ؛
أڱہ بِخوٰادخِیر؎رو؛
أزیِہ بَندها؎بڱیرھ۔۔۔۔!!! نَمآزصُبحِشْروقضٰامےڪُنِه!
#تلنگرانهـ 💥
#نمازصبح
@Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی