eitaa logo
داروخانه معنوی
8.6هزار دنبال‌کننده
11.5هزار عکس
5.9هزار ویدیو
235 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸امام سجاد عليه‌السلام فرمودند: 🔸در ثروت دنیا آسایشی نیست اما شیطان آدمی را وسوسه می کند. که ثروت اندوزی باعث آسایش است. 🔸و همین ثروت اندوزی آدمی را در دنیا به رنج و سختی گرفتار می کند و در آخرت به حساب پس دادن.. 📚بحارج 73- ص92 @Manavi_2 @Manavi_3 @Manavi_4
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای حمایت از همه مادرامون برای خواهرامون این جانب به عنوان یک شهروند قانونی در کشور مسلمان جمهوری اسلامی . ۱.موافق صد در صدیه قانون حجاب هستم امت حزب الله یک یا علی بگید و نظر خود را اعلام کنید و با رای قاطع به نمایندگان خود وکالت دهید این قانون را با اکثریت ارا تصویب نمایند . با کلیک بر روی لینک زیر به جمع ما حامیان حجاب و ناموس و عفت زن ایرانی بپیوندید . یا علی. لطفا در همه گروهها نشر دهید نیازبه‌ده‌هزار امضا داریم🌸" https://EitaaBot.ir/poll/v2h98 🔴نشر طوفانی همه امضا کنید
🔴🔵 ذکری بسیار بافضیلت در ماه شعبان که هر بار گفتن آن معادل یکسال عبادت است 🌺 در روایت است در ماه شعبان مجموعا هزار مرتبه این ذکر گفته شود که ثواب هزار سال عبادت در نامه اعمال او نوشته شود. (یعنی هر یکبار تکرار ذکر معادل یکسال عبادت): 🔹 « لا اِلهَ اِلا اللهُ وَلا نَعْبُدُ اِلاّ اِیّاهُ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ وَ لَوُ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ » 📚 مفاتیح الجنان/ اعمال ماه شعبان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 دستورالعمل مجرب و کارآمد برای جمیع حاجتمندان و گرفتاران 💐 🌸هر چه که هست در همان ‌یک‌ ساعت مانده به صبح است🌸 🎤آیت الله موسوی ره اثرات بیدار ماندن در صبح رو بشنوید اثرات بیداری بین الطلوعین ☺️
💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖📸 مقام حضرت عباس علیه‌السلام در اروپا! 🔸در سال ۱۶۲۰ میلادی، گروهی از مؤمنین مقداری از خاک مزار حضرت ابوالفضل را برای تبرک و طلب شفا به کشور آلبانی در اروپا بردند. بعد‌ها این خاک در کوه «تیموری» دفن و آنجا زیارتگاهی بنا شد. 🔹مردم پس از مشاهده آثار خاک تبرکی حضرت، تصمیم گرفتند که باقیمانده آن را بالای کوه که در ۲۰۰کیلومتری تیرانا، پایتخت این کشور قرار دارد دفن کنند. 🔸با گذشت زمان بنایی در محل دفن خاک، ساخته شد و نام این محل به کوه «عباس علی» تغییر یافت. مردم آلبانی معتقدند که حضرت عباس با اسب روی یکی از کوه‌ها رفته و دلیل عقیده آنان رد پای اسب و عمود پرچم به‌جامانده روی سنگی در آن محل است. 🔹اهالی آلبانی از ادیان و اقشار مختلف، از آن زمان، پنج روز از سال را (۲۰ تا ۲۵آگوست) در این مکان مراسم می‌گیرند، از ارتفاع ۲۴۱۷متری بالا می‌روند، ذبح می‌کنند، غذا می‌پزند و به‌نام حضرت عباس در میان فقرا توزیع می‌کنند. 🔸در سال ۲۰۱۳، «استیوان پاپ دیمتروف» هنرمند بلغارستانی مجسمه‌ای از تمثال حضرت عباس سوار بر اسب ساخت که دو کودک در آغوش دارد و می‌خواهد به آنان آب بنوشاند. این تمثال بالای کوه تیموری نصب شده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوره امامت امام سجاد(ع) دوران بسیار سختی بود. جامعه اسلامی در غفلت عمیقی فرو رفته بود. تاجایی که امام زین العابدین فرمود در مکه و مدینه، 20تا خانه نیست که مارو دوست داشته باشن. نه اینکه مارو امام بدونن، نه. مارو دوست داشته باشن. جامعه اسلامی به درجه‌ای از انحطاط رسیده بود که سرِ پسرِ رسول خدا رو در کربلا از تن جدا کردن، اتفاق خاصی نیفتاد. درحالی که یک آواز خوان معروف وقتی در مکه از دنیا رفت، همه مردم غرق در غم بودن و عزای عمومی در مکه و مدینه بوجود اومده بود. و چنان جمعیتی از راه دور و نزدیک برای تشییع جنازه آن آوازخوان اومدن که کم سابقه بود. مدینه مرکز نزول وحی، شده بود مرکز آوازخوانی و فساد و فحشاء. در این فضایی که مردم روزبه روز از اسلام دور می‌شدن. و درکل مکه و مدینه انگشت‌شمار دوست‌دار امام سجاد و اهل‌بیت وجود داشتند، علی‌بن الحسین کاری کرد که مردم بیدار شدند. تاجایی که وقتی به شهادت رسید، مردم مکه ومدینه غرق در عزا شدند و جمعیتی که برای خاک‌سپاری حضرت حاضر شدن خیلی بیشتر از آن آوازخوان معروف بود. امام سجاد کاری کرد که مردم به آن سطح از آمادگی رسیدن که در عصر امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) شکوفا شدند و مکتب اسلام رو پیشرفت و گسترش دادن. از حدیث امام صادق(ع) کاملا این موضوع رو میشه فهمید که فرمودند: پس از شهادت امام حسین علیه السلام مردم از ولایت مرتد شدند و برگشتند، به‌جز سه نفر، سپس مردم مجدد (به اسلام و ولایت) ملحق شدند و زیاد گشتند. این نکته که درحدیث میفرماید، سپس ملحق شدند و زیادشدند، تلاش‌های دینی و فرهنگی امام سجاد بود. ولی متاسفانه امام سجاد رو یک امام فقط عابد و رنجور و مریض معرفی می‌کنند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#بسم_رب_العشق ❤️ #رمان #قسمت_نود_وسوم #جانمــ_مےرود #فاطمه_امیری با صدای مادرش، چادرش را درست کرد
❤️ دوباره سکوت بین آن ها حکم فرما شد. شهاب سرفه ای کرد. ــــ من اول شروع کنم یا شما؟! مهیا آرام گفت: ـــ شما بفرمایید. ـــ خب! من شهاب مهدوی، ۲۹سالمه، پاسدارم این چیزایی که لازم بود در موردم بدونید. بقیه چیزایی که به خانوادم مربوط میشه رو، خودتون بهتر می دونید. دیگه لازم به توضیح نیست. نفس عمیقی کشید. ـــ واقعیتش، من به ازدواج فکر نمی کردم اما... سرش را با خجالت پایین انداخت. ــــ مثل اینکه خدا خواست که ما هم ازدواج کنیم. واقعیتش من انتظار زیادی ندارم، فقط می خوام همسرم همیشه در همه حال، کنارم باشه؛ تکیه گاهم باشه؛ چیزی از من پنهون نکنه؛ منو محرم اسرارش بدونه... و موضوع بعدی و مهم تر اینه که من به کارم، خیلی علاقه دارم و برام خیلی مهمه و امیدوارم، همسرم، همیشه در مورد این موضوع، من رو درک کنند. ــــ شما صحبتی ندارید؟! مهیا سرش را پایین انداخت. ـــ من فقط می خواستم یه سوال بپرسم... ـــ بفرمایید؟! ـــ شما می خواید برید سوریه؟! شهاب سرش را بالا آورد. ــــ نخیر نمیرم، سعادت نداریم. احساس آرامشی به مهیا دست داد. سرش را پایین انداخت. ــــ مهیا خانم جوابتون... مهیا استرس گرفت. احساس سرما می کرد. دستانش می لرزید. ــــ سکوتتون عالمت رضایته؟! مهیا سرش را پایین انداخت و بله ای گفت. شهاب خنده ای کرد و خداروشکری گفت. آیا وکیلم: ــــ با اجازه بزرگترها، بله! نفس آسوده ای کشید. صدای صلوات در محضر پیچید. احساس می کرد، یک بار سنگینی از روی دوشش بلند شد. اینبار نوبت شهاب بود. شهاب همان بار اول، بله را گفت. دوباره صدای صلوات در محضر پیچید. دفتر بزرگی مقابلشان قرار گرفت. مهیا شروع کرد به امضا کردن... گرچه امضا ها زیادن بودند ولی تک تک آن ها با او ثابت می کردند، که شهاب الان مرد زندگیش است. بعد از امضا های شهاب، همه برای تبریک جلو آمدند و کادو های خودشان را دادند. در جمع همه خوشحال بودند؛ شهین خانم لحظه ای از مهیا غافل نمی شد و عروسم عروسم از زبانش نمی افتاد. در آن جمع فقط نگاهای نرجس و خانواده اش دوستانه نبود... شهاب، نگاهی به مهیا انداخت. آرام دستان مهیا را در دستش گرفت. با قرار گرفتن دستان سردش در دستان بزرگ و گرم شهاب، احساس خوبی به مهیا داد. سرش را پایین انداخت، الان حرف مادرش را درک می کرد؛ که با خواندن این چند جمله عربی معجزه ای درونت رخ می دهد که... شهاب دست مهیا را فشرد و با لبخندی زیر گوشش زمزمه کرد. ـــ ممنونم، مهیا خانوم... @Manavi_2 @Manavi_3 @Manavi_4