داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀میرزا ابوالقاسم بن حسن معروف به میرزای قمی(۱۶) مکاشفه ای است از حاج ملّا علی کنی راز
#احسن_القصص
🍀میرزا ابوالقاسم بن حسن معروف به میرزای قمی(۱۷)
مکاشفه ای است از حاج ملّا علی کنی رازی طهرانی در احوالات فتحعلی شاه قاجار و عظمت شان میرزای قمی(۴)
👇👇👇
پس از آن سر برداشت و گفت: بدان که چون مرا قبض روح کردند و به محضر داور بردند امر شد که مرا به محضر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بردند.
چون به نزد آن سرور بردند دیدم آن جناب را که در صحرایی وسیع الفضاء ایستاده و بر دو طرف یمین و یسار او صفی مستطیل مشتمل بر جمعی کثیر بسته شده. پس اهل ایران نزد پیغمبر آخر الزمان صلّی اللّه علیه و آله حقوق خود را بر من ثابت کرده، آن بزرگوار غضبناک بر من نگریست و امر به کشیدن به سوی جهنم و نار فرمود. ملائکه غلاظ شداد مرا گرفته کشانیدند و هرقدر استغاثه و الحاح کردم از من نشنیدند. ناگاه دیدم شخصی را که از صف طرف یمین خاتم النبیین صلّی اللّه علیه و آله به واسطه چند نفر بیرون آمده در برابر آن سرور ایستاده لسان به شفاعت گشود. از او اصرار و از آن بزرگوار انکار تا آنکه بر آن جناب حجّت گرفت و آن بزرگوار دیگربار امر بر احضار من فرمود و مرا برگردانیده و در محضر شریف او بداشتند.
پس به آن ملائکه فرمود: حالا او را رها کنید که تا روز قیامت در این میانه بگردد تا آنکه ببینم بعد از آن چه خواهد شد. بعد از آن اشاره به این جماعت زنان نمود و فرمود اینها هم از تو باشد. پس من آسوده و مسرور شدم و ملاحظه کردم که ببینم آن شخص شافع چه کس بود. چون نظر کردم دیدم که جناب" میرزا ابو القاسم قمی" بود؛ یعنی صاحب کتاب قوانین.
ادامه دارد...
#شرح_حال_اولیاء_خدا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
بسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
#داستان_کرامت
حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام
اصحاب على ﷺگفتند: يا اميرالمؤمنين ! اى كاش از آنچه كه از پيغمبر به شما رسيده ، براى اطمينان خاطر به ما چيزى نشان مى دادى ؟
فرمود: اگر يكى از عجايب مرا ببينيد كافر مى شويد، و مى گوييد ساحر و دروغگو و كاهن است ، و تازه اين بهترين سخن شما درباره من است .
گفتند: همه ما مى دانيم كه تو وارث پيغمبرى ، و علم او به تو رسيده .
فرمود: علم عالم سخت و محكم است ، و جز مؤ منى كه خدا قلبش را براى ايمان آزموده باشد، و به روحى از خود تاءييدش كرده باشد، تاب تحمل آن را ندارد.
سپس فرمود: شما تا بعضى از عجايب مرا و آنچه از علمى كه خدا به من داده ، نشان ندهم راضى نمى شويد، وقتى نماز عشا را خواندم همراه من بياييد.
وقتى نماز عشا را خواند، راه پشت كوفه را در پيش گرفت ، و هفتاد نفر كه در نظر خودشان بهترين شيعيان بودند دنبال ايشان رفتند، فرمود: من چيزى به شما نشان نمى دهم تا عهد و پيمان خدا را از شما بگيرم كه به من كافر نشويد، و امر سنگين و نادرستى به من نسبت ندهيد، چون كه به خدا قسم به شما چيزى نشان نمى دهم جز آنچه پيغمبرﷺبه من ياد داده و عهد و پيمانى محكم تر از آنچه خدا از پيغمبرانش گرفته ، از آنها گرفت ، و فرمود: رو از من بگردانيد، تا دعايى كه مى خواهم ، بخوانم ، و شنيدند دعاهايى كه مانندش را نشنيده بودند خواند و فرمود: رو بگردانيد، و چون روگرداندند، ديدند از يك طرف باغ ها و نهرهايى است و از طرفى آتش فروزانى زبانه مى كشد، به طورى كه در معاينه بهشت و دوزخ هيچ شك نكردند، و آن كه از همه خوش گفتارتر بود گفت : اين سحر بزرگى است ، و به جز دو نفر همه كافر برگشتند، و چون با آن دو نفر برگشت فرمود: گفتار اينها را شنيدند؟
تا آن جا كه فرمود: و چون به مسجد كوفه رسيدند دعاهايى خواند كه سنگريزه هاى مسجد در و ياقوت شد، و به آن دو نفر فرمود: چه مى بينيد؟
گفتند: در و ياقوت است ، فرمود: اگر درباره امرى بزرگتر از اين هم خدا را قسم بدهم ، خواسته ام را انجام مى دهد، و يكى از آن دو هم كافر شد، ولى ديگرى ثابت ماند، و حضرت به او فرمود: اگر از اين در و ياقوت ها بردارى پشيمان شوى و اگر هم برندارى پشيمان مى شوى ، و حرص او را رها نكرد تا درى برداشت و در آستين گذاشت ، و چون صبح شد ديد در سفيدى است كه كسى مثلش را نديده ، گفت : يا اميرالمؤمنين ﷺمن يكى از آن درها را برداشتم .
فرمود: براى چه ؟
گفت : مى خواستم بدانم حق است يا باطل ؟
فرمود: اگر آن را به جاى خود برگردانى خدا عوض آن بهشت را به تو مى دهد، اگر برنگردانى خدا جهنم را در عوض به تو مى دهد، و آن مرد برخاست و دُر را به جايى كه برداشته بود برگرداند، و حضرت آن را به سنگريزه مبدل كرد، مانند سابق ، و بعضى گفتند: آن مرد ميثم تمار بود، و بعضى گفتند: عمرو بن حمق خزاعى.
#روز_پدر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۱۹۱ مشکلات دنیا(اخلاقی) 🎇🎇#حکمت۱۹۱ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : إِنَّمَا الْمَرْءُ فِي
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۱۹۱ مشکلات دنیا(اخلاقی) 🎇🎇#حکمت۱۹۱ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : إِنَّمَا الْمَرْءُ فِي
حکمت ۱۹۲
💥پرهیز از زراندوزی(اخلاقی،اقتصادی)
🎇🎇#حکمت۱۹۲ 🎇🎇🎇
✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : يَا ابْنَ آدَمَ مَا كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيْرِك
✅َو درود خدا بر او فرمود: اي فرزند آدم، آنچه را كه بيش از نياز خود فراهم كني، براي ديگران اندوخته اي.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
□کـُــــل ذرٰات کِہ ⇩⇩⇩
⇦در چَـــــرخ فــَـــلک دوٰارأنـــــد۔۔
۔۔ بہ ﴿عـــــلّے بـــــنِ أبیـــــطٰالِبﷺ𔘓﴾
╰─┈➤
⇠⇠ ارٰادَت دٰارنـــــد𑁍›⇢
#میلاد_امام_علی
#باباعلی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
در روز قیـــامـــت ؛⇩⇩⇩
کـــفار بعـــد از آنکہ اعمـــال
تمـــام عمـــر خـــود را
در بـــرابـــر خـــویـــش حاضـــر مےبـــیننـــد ،
آنچنـــان در انـــدوه و حســـرت،
فـــرو مےرونـــد کہ مےگـــویـــنـــد :
⇇« یـــالَـــیتَـــنی کُـــنـــتُ تـــرابـــاً » ؛
۔۔۔۔اى کـــاش خـــاک بـــودیـــم!!!
سعیـــد سمـــان گـــویـــد :
امـــامصـــادق علیهالسلام
دربـــاره ایـــن آیـــہ فـــرمـــودنـــد:
یـــعنے روزى کہ هـــر کـــس تـــوجـــہ مےکـــنـــد بہ آنـــچہ پیـــش فـــرستـــاده ،
کـــافـــر مےگـــویـــد :
↶↶اى کـــاش! عـــلـــوى بـــودم↷↷
و #ابـــوتـــراب را دوســـت مےداشـــتـــم.. ]
#میلاد_امام_علی
📚تأویلالآیاتالظاهرة
فیفضائلالعترةالطاهرة ، ص۷۳۶ -
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
📙 #رمان #خالڪوبی_تا_شهـادت قسمت_دهــــم ✍از ترس اینڪه نگذاریم برود، بی خداحافظی رفت مجید روزهای آخ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
📙 #رمان #خالڪوبی_تا_شهـادت قسمت_دهــــم ✍از ترس اینڪه نگذاریم برود، بی خداحافظی رفت مجید روزهای آخ
📙 #رمان
#خالڪوبی_تا_شهـادت
قسمت_یازدهـــم
✍حتی در لحظه شهادتش از روی شوخی فحش می داد پای مجید به سوریه ڪه میرسد بیقراریهای مادرش آغاز میشود. طوری ڪه چند بار به گردان میرود و همهجوره اعتراض میڪند ڪه ما رضایت نداشتیم و باید مجید برگردد. همه هم قول میدهند هر طور ڪه شده مجید را برگردانند. مجید برای بیقراریهای مادرش هرروز چندین بار تماس میگیرد و شوخیهایش حتی از پشت تلفن ادامه دارد خواهر ڪوچڪتر مجید میگوید: «روزی چند بار تماس میگرفت و تا آمار ریز خانه را میگرفت. اینڪه شام و ناهار چه خوردهایم. اینڪه ڪجا رفتهایم و چه کسی به خانه آمده است. همهچیز را موبهمو میپرسید. آنقدر ڪه خواهرش میگفت: «مجید تهران ڪه بودی روزی یڪبار حرف میزدیم» اما حالا روزی پنج شش بار تماس میگیری. ازآنجا به همه هم زنگ میزد. مثلاً با پسردایی پدرم و فامیلهای دورمان هم تماس میگرفت. هرڪسی ما را میدید میگفت راستی مجید دیروز تماس گرفت و فلان سفارش را ڪرد. تا لحظه آخر هم پای تلفن شوخی میڪرد. آخر هر تماس هم با مادرم دعوایش میشد؛ اما دوباره چند ساعت بعد زنگ میزد. شنیدهایم همانجا را هم با شوخیهایش روی سرش گذاشته است. مجید به خاطر خالڪوبی هایش طوری در سوریه وضو می گرفته ڪه معلوم نباشد. اما شب آخر بی خیال می شود و راحت وضو می گیرد. وقتی جوراب یڪی از رزمندها را می شست. یڪی از بچه ها که تازه مجید را در سوریه شناخته بود به او می گوید:مجیدجان تو این همه خوبی حیف نیست خالڪوبی داری؟ مجید هم جواب می دهد: این #خالڪوبی یا فردا پاک می شود، یا خاڪ می شود. مجید حتی لحظه شهادتش بااینڪه چند تیر به شڪمش خورده باز شوخی میڪرده و فحش می داده است. حتی به یڪی از همرزمهایش گفته بیا یڪ تیر بزن خلاصم کن. وقتی بقیه می گفتند مجید داری شهید می شوی فحش نده. می گفت من همینطوری هستم. آنجا هم بروم همین شڪلی حرف می زنم. یڪی از دوستانش میگوید هرڪسی تیر میخورد بعد از یڪ مدت بیهوش میشود. مجید سه ساعت تمام بیدار بود و یکبند شوخی میڪرد و حرف میزد تا اینڪه شهید شد.»
👈شهید مجید قربانخانی 💐
⏪ ادامہ_دارد...
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2