داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۳۹ . بالاخره روز پنجشنبه شد... روز عقد
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓#رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۴۰
.
.
بعد از عقد زدم بیرون و اونجا نموندم...
دلم میخواست فقط راه برم...
تو خیابون هر زوجی رو میدیم داغ دلم تازه میشد
هی تو ذهنم مرور میکردم که کجای کارم اشتباه بود
تا نصف شب تو خیابونا قدم میزدم و آروم برا خودم گریه میکردم
رفتم خونه و تا چشمم به مامان خورد بی اختیار بغضم ترکید و گریم گرفت و مامانم هم شروع کرد به گریه کردن
از شدت ناراحتی تا صبح خوابم نمیگرفت و تا چشمم رو هم میبستم کابوس میدیم
کلافه ی کلافه بودم..
دیگه موندن تو این شهر و تحملش برام سخت بود
حوصله هیچ و هیچ کس رو نداشتم...حتی دانشگاه
تصمیم گرفتم مدتی تو خودم باشم
نماز صبحم رو خوندم و نامه ای نوشتم برای خونوادم که چند روزی میرم مسافرت...
کولم رو برداشتم و مقداری خرت و پرت و زدم بیرون...
نمیدونستم کجا میخوام برم...نمیدونستم چیکار میخوام کنم
به فکرم رسید بهترین جا برای خالی شدن کوهه
جایی که حس میکنی به خدا خیلی نزدیکی
کم کم داشت طلوع افتاب میشد و زدم به دل کوه نزدیک شهرمون....
تا نزدیک ظهر راه رفتم و کاملا خسته بودم
که یه کلبه ای رو دیدم رفتم به سمتش که ببینم جایی برای استراحت هست یا نه.
دیدم یه امام زادهست
یه امام زاده تو دل کوه...
یا الله گفتم و در رو باز کردم
کسی توش نبود...
جای خوبی بود برای خلوت کردن و سبک شدن
گریه میکردم و اشک میریختم
و از خدا میپرسیدم چرااااا
خدایا چرا من؟؟؟
مگه چه گناهی کردم
مگه من حق کی رو خوردم
.
.
سه روز همونجا بودم و روزه گرفتم
سحر و افطارم شده بود کیک و کلوچه ای که همراهم اورده بودم
شب سوم داشتم باز با خدا گلگی میکردم و میپرسیدم چرا؟؟؟
💤نمیدونم تو خواب بودم یا بیداری.
ولی دیدم در بازشد...
و پیرمردی اومد تو...بدون توجه به من.... رفت سمت قرآن روی تاقچه....
یه صفحه ای رو باز کرد....
و گذاشت جلوم و گفت:
_جوون..خدا جوابت رو داده.. بخون.. اینقدر ناامید نباش....اینجا اومدی که چی؟؟برو زندگیت رو #بساز....فردا اومدم نباید اینجا باشی
و رفت..💤
به خودم اومدم....
و دیدم قرآن جلوم بازه....سوره ی بقره بود... توی اون صفحه آیه ها رو تک تک معنیشون رو خوندن...
تا رسیدم به ایه ۲۱۶
به آیه ی :
✨« کتِبَ عَلَیکمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کرْهٌ لَّکمْ وَعَسَی أَن تَکرَهُواْ شَیئًا وَهُوَ خَیرٌ لَّکمْ وَعَسَی أَن تُحِبُّواْ شَیئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکمْ وَاللّهُ یعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ
بر شما کارزار نوشته شد و حال آنکه برای شما ناخوشایند است و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما بهتر است و بسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بدتر است و خدا می داند و شما نمی دانید.».
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#نماز_شب 🌙🌔
زنی به خدمت #امام_صادق علیهالسلام آمد و عرض کرد: ای پسر پیغمبر! شوهرم مرا دوست نمیدارد. چه کنم؟
حضرت فرمود؛ «عَلَیک بصلوة اللّیل» بر تو باد نماز شب.
پس از چندی، زن به خدمت حضرت رسید و تشکر کرد و گفت: شوهرم از آن وقت هیچ کس را به اندازه من دوست نمی دارد.
پس آن حضرت فرمود: خدا رحمت کند زنی را که سحر برخیزد و شوهرش را بیدار کند. و همچنین مردی که برخیزد و زنش را بیدار کند و نماز شب بخوانند.
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی
از جُملہ د؏ــــآهـــــآیے ڪہ؛
﴿شِیـــــخ جَعـــــفر مُجتهد؎﴾(رہ) مُڪرر توصّیہ مےڪَردند :
خوٰاندن ﴿زیـــــآرت ٰال یٰاسیـــــن✿ ﴾
در نُہ⁹ روزهنگام بین الطُلو؏ـــــین بود ڪِہ آثـــــآر ؏ـَــــجیبے دَر پے دٰارد۔۔۔۔♡♡♡
#سخن_بزرگان
#بین_الطلوعین
#زیارت_ال_یس
@Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی
ختم آیهای سوره فتح رو سنجاق کردم
دیشب تو چندساعت ۳۰ هزار سوره فتح خونده شده. هروقت تونستید بیاید از مطلب سنجاق یا لینک زیر چندآیه بخونید 👇
http://Tarbiapp.com/khatmfath
داروخانه معنوی
ختم آیهای سوره فتح رو سنجاق کردم دیشب تو چندساعت ۳۰ هزار سوره فتح خونده شده. هروقت تونستید بیاید از
لطفا همه نفری یک آیه بخونید تا ختم سوره فتح به پنجاه هزار برسه