ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
یـــکے از تکالیـــف بسیـــار مهـــم مـــا،
در ایـــام جنـــگ،
دعـــا کـــردن اســـت.
دعـــا را دست کـــم نگـــیـــریم.
تـــا بہ حـــال هـــرچہ کہ حفـــظ شـــده،
ایـــن مملکـــت حفـــظ شـــده،
ایـــن نـــظام حفـــظ شـــده،
هـــمہ بہ بـــرکـــت دعـــاهـــاو تـــوســـلات بـــوده اســـت.
مخصـــوصـــاًمخصـــوصـــاً مخصـــوصـــاً
تـــوســـل بہ#حضرت_زهرا سلامﷲعلیها،
بہ حضـــرت مـــادر خـــیلے تـــوســـل کـــنیـــم۔
و این نمـــاز تـــوســـل و استـــغاثهای کہ
مـــربـــوط بہ آن حضـــرت اســـت را
داشـــتہ بـــاشیـــم.
تـــوســـلات بہ هـــرشکـــلے کہ بـــاشـــد،
نجـــات دهنـــده مـــاســـت.
↶↶حجـــتالاســـلامفقـــیه↷↷
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#نماز_استغاثه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
شنیـــدم رئیـــس جمهـــور آمـــریکا
گـــفتہ أســـت کہ:↡↡
ایـــران مـــارا تحقیـــر کـــرد؛
⤸⤸ایـــن أول کار أســـت،
ایـــران تـــا آخـــر شمـــا را
تـــحقیـــر خـــواهـــد کـــرد!➩
↶امــــامخـمـیـنـے (ره)↷
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ختم آیهای سوره فتح
. هروقت تونستید بیایداز لینک زیر چندآیه بخونید 👇
http://Tarbiapp.com/khatmfath
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔رضا صادقی دوباره برای دخترکان مینابی خواند 🥺
نماهنگ بسیار احساسی "موهای خاکی" جدیدترین اثر رضا صادقی در آستانه چلهم شهدای کودک میناب منتشر شد
🔹شاعر: یاحا کاشانی
#مرگ_بر_اسرائیل
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۸ _ببخشید منو... . -خواهش میکنم...شما
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۴۹
.
❤️چند ماه بعد❤️
💞از زبان مجید💞
.
بعد از چند جلسه رفت و آمد و خواستگاری...
بالاخره خانواده زینب قبول کردن و رفتیم یه عقد خصوصی گرفتیم...
و زینب خانم شد بانوی دل من شد ملکه ی قصه های من
.
منم یه کار نیمه وقت دانشجویی پیدا کردم و با اینکه حقوقش کم بود ولی برای شروع مستقل بودن خوب بود
.
خدا رو هزار بار شکر میکردم...
که به حرفام گوش نکرد و مینا رو بهم نداد
و به جاش بهترین مخلوقش یعنی زینب رو برام فرستاد
.
اصلا همه چیز انگار طبق برنامه ی خدا پیش رفت
اون تغییراتی که من فکر میکردم...
به خاطر مینا دارم انجام میدم #دراصل به خاطر محبوب دل زینب شدن بود
خدا داشت ما دوتا رو برای هم آماده میکرد...
خونه مامان بزرگم یه مدتی میشد که خالی بود و بعد عقده مینا خالم اینا یه خونه کوچیک تر گرفته بودن و اونجا رفته بودن
بعد عقدمون دست زینب رو گرفتم و دوتایی رفتیم تو اون خونه.
.
در خونه رو که باز کردم و فضای خونه رو دیدم یه لبخندی رو لب هام اومد و یه نفس راحتی از ته دلم کشیدم
دیدن اون حوض و گلدونهای دورش من یاد کلی خاطرات خوب و بد انداخت...
به زینب گفتم ....
یادش بخیر بچگیا دور این حوض میدویدم... میخندیدیم... هعییییی... هعییییی
.
دیدم زینب زینب چادرش رو برداشت و گذاشت یه گوشه و گفت
_اینکه حسرت خوردن نداره...بازم داری تو گذشته میمونیا... حالا هم هردوتا بچهایم... اقا مجید اگه منو گرفتی...
و شروع کرد به دویدن توی حیاط و دور حوض و منم دویدم دنبالش...
خنده هامون داشت تا آسمون میرفت
زینب راست میگفت...
باید خاطرات قدیمی رو انداخت دور...
نباید توشون در جا زد...باید خاطرات نو ساخت
.
حالا دیگه از این به بعد با دیدن این حوض نه تنها یاد مینا نمیافتادم...
بلکه یاد روز عقدم با بهترین مخلوق خدا میوفتادم که چه شیطونیایی کردیم
.
💔از زبان مینا💔
اخلاق_محسن داشت غیر قابل تحمل میشد برام...
هرچی بیشتر زمان میگذشت ....
انگار اون حرارت عشقمون کم و کمتر میشد...
محسن انتظارات_بیجایی داشت
فکر میکرد چون بزرگتره ....
همه چیز رو بهتر میفهمه و من بچه ام...
برای همه اشتباهاتش توجیه داشت ولی اشتباهات من رو به روم میاورد
با دیدن رابطه ی 💞مجید و زینب💞 داغ دلم تازه میشد...
نمیتونستم باور کنم...
الان میتونستم حس میکنم که مجید بیچاره روز عقد من چی کشید و چرا تا اخر نموند...
با اینکه قبل ازدواجم علاقه ای تو دلم به مجید وجود نداشت و الانم چیز زیادی عوض نشده بود ولی همین که فکر میکردم...
کسی که یه روزی عاشق من بود و به من پیام عاشقانه میداد ولی الان اون پیاما رو برا کس دیگه ای میخونه و با اون شاده یه جورایی اذیتم میکرد
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۹ . ❤️چند ماه بعد❤️ 💞از زبان مجید💞 . ب
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۵۰ (قسمت اخر)
.
❤️مکالمه عشق زینب و مجید❤️
چند مدت از تاریخ عقدشون گذشته..
که اقا مجید هوس کوه نوردی و ورزش با خانوم رو میکنه و پیام میده:
-خانمے فردا آماده شو بریم کوه یکم ورزش کنیم داری تپل میشیا بعد مامانم اینا میگن ما عروس تپل نمیخوایم و منم که مامانیم پس نمیام نمیگیرمت
.
-بی مزه من تپل میشم یا تو؟!
.
-حالا نمے خواد قهر کنے صبح پاشو بریم...
.
فردا صبح توی راه دست زینب رو میگیره و شروع میکنن یه جاده شیبدار رو راه رفتن و قدم زدن..
.
- آهاے آقایے چه قدر دیگه مونده؟!... خسته شدم
.
-راهی نیومدے که خانم خانما...تازه اولشه
.
-عهههه مسخره بازے در نیار پاهام درد گرفت
.
-اینم از شانس ما...جنس بنجل انداختن بهمون
.
-خیلـے هم دلت بخواد اصلا من همینجا میشینم
و زینب خانم همونجا وسط جاده میشینه....
-حالا نمیخواد قهر کنـے...همه دنیا میدونن که من بهترین زن #عالمو دارم خانم خانما
.
-به خدا خسته شدم
.
-بزا یکم دیگه میرسیم کنار چشمه و امام زاده..دستتو بده بهم...یا علی...
.
بعد از یکم راه رفتن میرسن به یه چشمه قشنگ و شروع میکنن به آب خوردن و دو تایی وضو گرفتن..
و اقا مجید شیطونیش گل میکنه و شروع میکنه از آب چشمه میپاشه روی سر و صورت زینب
-وای دیـــوونه خیـس شدم
.
-عوضش خنکم شدے دیــگه خستگیتم در رفت
.
-اااا... اینجوریاس... پس بگیر که اومد....
.
و زینبم شروع میکنه به آب ریختن روی مجید و بلند بلند خندیدن توی خلوت کوه..
.
بعد این خل بازیا.....
مجید میگه
_خب این همون امام زاده ست که منو به دنیا برگردوند و شما رو به من هدیه داد.. بریم تو...
دوتایی وارد امام زاده میشن و شروع میکنن نماز خوندن...
اول نماز ظهر و عصر میخونن...
که زینب خانم اقتدا میکنه به آقا مجید ....
و بعدشم دو رکعت نمازشکر میخونن...
.
و بعدش زینب از خستگی سرش رو میزاره رو زانوهای مجید...
و اونم انگشتهای زینب رو میگیره تو دستش و شروع کنه به ذکر گفتن باهاشون
.
الحمدلله✨الحمدلله✨الحمدلله✨
.
و سرشو میگیره سمت آسمون و تو دلش میگه...
_خدایا ممنونم بابت همه چیز
.
💞پایان
.
.
✍سخن نویسنده؛
1⃣یادمون باشه اگه اون چیزی که از خدا میخوایم رو بهمون نداد... جا نزنیم...کم نیاریم...قطعا خدا چیزبهتری برامون در نظر گرفته
2⃣هیچ وقت امید به خدامون رو از دست ندیم
3⃣ما همه بازیگر فیلمی هستیم که خدا نویسنده و کارگردانشه...پس بهش اعتماد کنیم و نقشمون رو خوب بازی کنیم
.
✍این داستان تلفیق چند داستان عاشقانه واقعی بود مربوط به چند فرد مختلف که صیقل داده شده بود و تقریبا هیچ جاش ساختگی مطلق نبود
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2