eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
مطمئنا دستهایی در داخل داره کمک میکنه به نابودی حزب الله ان شا الله مردم بزودی این دستها را قطع میکنند
@RozeKhanegeeروضه خانگی - حضرت علی اصغر(ع) - 940.mp3
زمان: حجم: 4.2M
🎙حسین آمد به میدان و علی اصغر در آغوشش... 🔻 (ع) 👤 حجت الاسلام سید رضی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
متوسل بشیم به حضرت علی اصغر ﷺ
28.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟢 مهمترین جملات امام‌خامنه‌ای که نفوذی‌ها دوست ندارن بشنوید! مستند جنجالی«منتظر دستور امام نباش» 💐به مناسبت چهلم قائد عظیم امت 1⃣ نباید دائم منتظر نظر رهبر بمانید کار دست مَردمه، شما وظایفی دارید باید نظر و موضعگیری داشته باشید تحلیل داشته باشید.تکلیف دارید 2⃣ ایمان،باید ابوذری باشه(مطالبه‌) گاهی وظیفه مردم، با امام متفاوته. نمیشه من در همه‌چی دخالت‌کنم 3⃣ کار رهبر ورود به اجرائیات نیست حتی درمسائل نظامی ورود نمی‌کنم نباید همیشه منتظر نظر امام بمانید 4⃣ حرف منِ رهبر را از خودم بشنوید مثالهای تحمیلگری به رهبرانقلاب خیلی از تصمیم‌ها بدون نظر رهبره 5⃣ باید دائم مراقب نفوذی‌ها باشید تند رفتن در صراط‌مستقیم خوبه گاهی رهبر می‌خواد امّا نمی‌تونه انفعال مومنین، خیلی خطرناکه! 6⃣خودجوش و خودکار باشید مثل مبارزین زمان‌طاغوت باشید منتظرنباشید وادارتون کنند به‌کار تحریم‌های دولتی را دور بزنید. 7⃣ رهبر گاهی مخالفتش را نمیگه اگر مقاومت کنید به قله می‌رسید وقتی ناامید شدید باز مبارزه‌کنید کمر فتنه‌گران را هم باید بشکنید 8⃣ دروغ‌بستن به رهبرو باید فهمید من که نمیتونم هربار تکذیب کنم جوانها باید نظر امام را اجتهاد کنند منظومه‌فکر و نظر امام را بفهمید گاهی رهبر مخالفه،امّا مانع نمیشه مانع‌نشدن،به‌معنی رضایت نیست «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۶۵ 💥گفتار حکیمان و درمان(علمی، درمانی) 🎇🎇#حکمت۲۶۵ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : إِنَّ ك
حکمت ۲۶۶ 🌹روش صحیح پاسخ دادن(علمی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ أَنْ يُعَرِّفَهُ الْإِيمَانَ فَقَالَ ( عليه السلام ) : إِذَا كَانَ الْغَدُ فَأْتِنِي حَتَّي أُخْبِرَكَ عَلَي أَسْمَاعِ النَّاسِ فَإِنْ نَسِيتَ مَقَالَتِي حَفِظَهَا عَلَيْكَ غَيْرُكَ فَإِنَّ الْكَلَامَ كَالشَّارِدَةِ يَنْقُفُهَا هَذَا وَ يُخْطِئُهَا هَذَا . و قد ذكرنا ما أجابه به فيما تقدم من هذا الباب و هو قوله الإيمان علي أربع شعب ✅و درود خدا بر او (شخصي از امام پرسيد كه ايمان را تعريف كن) فرمود: فردا نزد من بيا تا در جمع پاسخ گويم، كه اگر تو گفتارم را فراموش كني ديگري آن را در خاطرش سپارد، زيرا گفتار چونان شكار رمنده است، يكي آن را به دست آورد، و ديگري آن را از دست مي دهد (پاسخ امام در حكمت ۳۱ آمد كه ايمان را بر چهار شعبه تقسيم كرد.) 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا نقـــل أســـت کـــہ⇩⇩⇩ ⇦بـــایـــزیـــد بـــســـطامے را گُـــــفتنـــد؛ ⇠⇠قُـــومے مےگـــویـــنــــد کـــہ : کـــلید بهشـــت کـــلمہ «لٰااله الاالله» اســـت. ⇇گـــــفـــت: بـــــلے، ↶ولـــےکـــلید بےدنـــدانه در نـــگـــشایـــد ↷ و دنـــدانـــهٔ ایـــن کـــلید چهـــآر چیـــز أســـت: ¹_ زبـــانـــے أز دروغ و غیـــبـــت دور، ²_ دلـــے از مکـــر و خیـــانـــت صــٰـافـــے، ³_ شکـــمے أز حـــرام و شبـــهت خـٰــالـــے، ⁴_ و عـــمـــلّے أز هـــو؎ٰ و بـــدعّـــت پـــاک.. «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 قسمت ۲ . -بیچاره پایگاهی که شما فرماندشین -لا اله الا الله یهو
💞 💞 قسمت ۳ تا اسمموخوند بدوبدو دویدم سمت درب دانشگاه ولی از اتوبوس خبری نبود خیلی دلم شکست. گریه ام گرفته بود. الان چجوری برگردم خونه؟! چی بگم بهشون؟! آخه ساکمم تواتوبوس بود بیچاره مامانم که برای راه غذا درست کرده بود برام تو همین فکرها بودم که دیدم از دور صدای جناب فرمانده میاد. . بدو بدو رفتم سمتش و نفس نفس زنان گفتم: . _سلام. ببخشید.. هنو حرفم تموم نشده بود که گفت:. _اااا.خواهر شما چرانرفتید؟! . -ازاتوبوس جا موندم . -لا اله الا الله...اخه چرا حواستون رو جمع نمیکنید اون از اشتباهی سوار شدن اینم از الان. . -حواسم جمع بود ولی استادمون خیلی گیر بود. . -متاسفم براتون.حتما آقا نطلبیده بود شما رو. . -وایسا ببینم.چی چی رو نطلبیده بود.من باید برم . -آخه ماشین ها یه ربعه راه افتادن. . -اصلا شما خودتون با چی میرید؟! منم با اون میام. . -نمیشه خواهرم من باماشین پشتیبانی میرم.نمیشه شما بیاید. . -قول میدم تابه اتوبوسهابرسیم حرفی نزنم. . -نمیشه خواهرم.اصرار نکنید. . -اگه منو نبرید شکایتتون رو به همون امام رضایی میکنم که دارید میرید پیشش. . -میگم نمیشه یعنی نمیشه..یا علی . اینو گفت و با راننده سوار ماشین شد و راه افتاد.و منم با گریه همونجا نشستم . هنوز یه ربع نشده بود که دیدم یه ماشین جلو پام وایساد و اقا سید یا همون اقای فرمانده پیاده شد و بدون هیچ مقدمه ای گفت: . _لا اله الا الله...مثل اینکه کاری نمیشه کرد... بفرمایین فقط سریع تر سوار شین.. . سریع اشکامو پاک کردم و پرسیدم _چی شد؟! شما که رفته بودین؟! . هیچی فقط بدونید امام رضا خیلی هواتونو داره. هنوز از دانشگاه دور نشده بودیم که ماشین پنچر شد.فهمیدم اگه جاتون بزاریم سالم به مشهد نمیرسیم . راننده که سرباز بود پشت فرمون نشست و آقا سید هم جلوی ماشین و منم پشت ماشین و توی راه هم همش داشتن مداحی گوش میدادن...(کرب و بلا نبر زیادم/جوونیمو پای تو دادم/) . . حوصلم سر رفت... . هنذفریم که تو جیبم بودو برداشتم و گذاشتم تو گوشم و رفتم تو پوشه اهنگام و یه آهنگو پلی کردم... یهو دیدم آقا سید با چشمهای از حدقه بیرون زده برگشت و منو نگاه کرد. یه نگاه به هنذفری کردم دیدم یادم رفته وصلش کنم به گوشیم . آروم عذر خواهی کردمو و زیاد به روی خودم نیاوردم و آقا سیدم باز زیر لب طبق معمول یه لا اله الا الله گفت و سرشو برگردوند توی مسیر... ادامه دارد «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن 💞 قسمت ۳ تا اسمموخوند بدوبدو دویدم سمت درب دانشگاه ولی از اتو
💞 💞 به_نام_خدای_مهدی قسمت ۴ . توی مسیر بودیم و منم در حال گوش دادن به اهنگام ولی همچنان حوصلم سر میرفت. اخه میدونید من یه آدمی هستم که نمیتونم یه جا ساکت باشم و باید حرف بزنم. اینا هم که هیچی دوتا چوب خشک جلو نشسته بودن. . -آقای فرمانده پایگاه . -بله؟! . -خیلی مونده برسیم به اتوبوس ها ؟! . -ان شاالله شب که برای غذا توقف میکنن بهشون میرسیم. . -اوهوووم.باشه. باهاش صحبت میکردم ولی بر نمیگشت و نگامم نمیکرد.دوست داشتم گوشیمو بکوبم تو سرش . تو حال خودم بودم ویکم چشمامو بستم که دیدم ماشین وایساد . -چی شدرسیدیم؟! . . -نه برای نمازنگه داشتیم . -خوب میزاشتین همون موقع شام خوردن نمازتونوبخونین . -خواهرم فضیلت اول وقت یه چیز دیگست.شما هم بفرمایین . -کجا بیام؟! . -مگه شما نماز نمیخونین؟! . روم نمیشد بگم که بلد نیستم.گفتم _نه من الان سرم درد میکنه.میزارم آخر وقت بخونم که سر خدا هم خلوت تره . -لا اله الا الله...اگه قرص چیزی هم برا سردرد میخواین تو جعبه امدادی هست . -ممنون . پیاده شدم و رفتم نزدیک مسجد یکم راه رفتم. آقا سید و سرباز داشتن وضو میگرفتن.ولی وقتی میخواستن داخل مسجد برن دیدن درمسجده بسته بود. . مسجد تومسیر پرتی تویه میانبر به سمت مشهد بود. . مجبورا چفیه هاشونو رو زمین پهن کردن و مشغول نماز خوندن شدن. سرباز زودتر نمازشو تموم کرد و رفت سمت ماشین و باد لاستیک ها رو چک میکرد. . ولی اقا سید از نمازش دست نمیکشید. بعد نمازش سجده رفت و تو سجده زار زار گریه میکرد وداشت با خدا حرف میزد. . اولش بی خیال بودم ولی گفتم برم جلو ببینم چی میگه اخه...آروم آروم جلو رفتم و اصلا حواسم نبود که رو به روش وایسادم. . گریه هاش قلبمو یه جوری کرده بود. راستیتش نمیتونستم باور کنم اون پسر با اون غرورش داره اینطوری گریه میکنه.برام جالب بود همچین چیزی. تو حال خودم بودم که یهو سرشو از سجده برداشت و باهام چشم تو چشم شد.سریع اشکاشو با استینش پاک کرد و با صدای گرفته که به زور صافش میکرد گفت: بفرمایید خواهرم کاری داشتید با من؟؟ . _من؟! نه...نه.فقط اومدم بگم که یکم سریعتر که از اتوبوسها جا نمونیم باز . _چشم چشم..الان میام.ببخشید معطل شدید. . سریع بلند شد.وجمع و جور کرد خودشو ورفت سمت ماشین. . نمیدونستم الان باید بهش چی بگم.. دوست داشتم بپرسم چرا گریه میکنه ولی بیخیال شدم. . فقط آروم توی دلم گفتم خوشبحالش که میتونه گریه کنه.. بالاخره... ادامه دارد سید مهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2