eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
از همگی قبول باشه ان شاءالله حاجت روا باشید
داروخانه معنوی
حکمت ۲۶۸ اعتدال در دوستی ها و دشمنی ها(اخلاقی،سیاسی،اجتماعی) 🎇🎇#حکمت۲۶۸ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه الس
حکمت ۲۶۹ 🔴روش برخورد با دنیا(اخلاقی،اعتقادی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : النَّاسُ فِي الدُّنْيَا عَامِلَانِ عَامِلٌ عَمِلَ فِي الدُّنْيَا لِلدُّنْيَا قَدْ شَغَلَتْهُ دُنْيَاهُ عَنْ آخِرَتِهِ يَخْشَي عَلَي مَنْ يَخْلُفُهُ الْفَقْرَ وَ يَأْمَنُهُ عَلَي نَفْسِهِ فَيُفْنِي عُمُرَهُ فِي مَنْفَعَةِ غَيْرِهِ وَ عَامِلٌ عَمِلَ فِي الدُّنْيَا لِمَا بَعْدَهَا فَجَاءَهُ الَّذِي لَهُ مِنَ الدُّنْيَا بِغَيْرِ عَمَلٍ فَأَحْرَزَ الْحَظَّيْنِ مَعاً وَ مَلَكَ الدَّارَيْنِ جَمِيعاً فَأَصْبَحَ وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ لَا يَسْأَلُ اللَّهَ حَاجَةً فَيَمْنَعُهُ ✅و درود خدا بر او فرمود: مردم در دنيا دو دسته اند، يكي آن كس كه در دنيا براي دنيا كار كرد، و دنيا او را از آخرتش باز داشت، بر بازماندگان خويش از تهيدستي ترسان است، و از تهيدستي خويش در امان است، پس زندگاني خود را در راه سود ديگران از دست مي دهد و ديگري آنكه در دنيا براي آخرت كار مي كند، و نعمتهاي دنيا نيز بدون تلاش به او روي مي آورد، پس بهره هر دو جهان را چشيده، و مالك هر دو جهان مي گردد، و با آبرومندي در پيشگاه خدا صبح مي كند، و حاجتي را از خدا درخواست نمي كند جز آن كه روا مي گردد. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا هرچہ هیکل بزرگ کنے کہ انسان نمیشوی! انسانیت مربوط بہ داشتن بزرگواری‌های أخلاقےاست. آیـتﷲحق‌شناس «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
سلام عزیزانم شرمنده خیلی از اسمها کم بود چون توی برگه دیگه بود و من فراموش کرده بودم ببرم. از خونه
شب میبرم و اضافه میکنم به لیست
از همه عذرخواهی میکنم ۱۵ نفر تا حالا پیام دادن اسمشون نبوده اونم بخاطر لیستی بود که فراموش کرده بودم همه اسامی را اضافه میکنم به لیست
آخرین ساعات پخت سمنو
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 قسمت ۱۰ _بله آقای فرمانده پایگاه . در همین حال یکی از پسرهای
💞 💞 قسمت ۱۱ . . که دیدم همون انگشتری که زهرا خریده بود تو دستشه . نمیدونم چرا ولی بغضم گرفته بود . من اولش فقط دوست داشتم با اقا سید کل کل کنم ولی چرا الان ناراحتم؟! . نکنه جدی جدی عاشقش شدم؟! . تا آخر جلسه چیزی نفهمیدم و فقط تو فکر بودم . میگفتم شاید این انگشتره شبیهشه . ولی نه..جعبه انگشتر هم گوشه ی میز کنار سر رسیدش بود . بعد جلسه با سمانه رفتیم برای آخرین زیارت . دلم خیلییی شکسته بود . وقتی وارد صحن شدم و چشمم به گنبد خورد اشکهام همینطوری بی اختیار میومد. . به سمانه گفتم _من باید برم جلو و زیارت کنم . سمانه گفت _خیلی شلوغه ها ریحانه . گفتم _نه من حتما باید برم و ازش جدا شدم و وقتی وارد محوطه ضریح شدم احساس کردم یه دقیقه راه باز شد و تونستم جلو برم. فقط گریه میکردم. چیزی برای دعا یادم نمیومد اون لحظه .فقط میگفتم کمکم کن. . وقتی وارد صحن انقلاب شدیم سمانه گفت _وایسا زیارت وداع بخونیم . تا اسم وداع اومد باز بی اختیار بغضم گرفت . یعنی دیگه امروز همه چیز تمومه . دیگه نمیتونیم شبها تو حرم بمونیم . سریع گفتم _من میخوام بعدش باز دو رکعت نماز بخونم . -باشه ریحانه جان . مهرم رو گذاشتم و اینبار گفتم _نماز حاجت میخوانم قربتا الی الله . اینبار دیگه نه فکر آقا سید بودم نه هیچکس دیگه...فقط به فکر میکردم . بعد نماز تو سجده با خدا حرف زدم و بازم بی اختیار گریه ام گرفت و اولین بار معنی سبک شدن تو نماز رو فهمیدم. . بعد نماز تو راه برگشت به حسینیه بودیم که پرسیدم: . -سمانه؟! . -جانم؟! . -میخواستم بپرسم این اقا سید و زهرا باهم نسبتی هم دارن؟! . ادامه دارد ... . . نويسنده✍ . «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن 💞 #به_نام_خدای_مهدی قسمت ۱۱ . . که دیدم همون انگشتری که زهرا خری
💞 💞 . قسمت ۱۲ -میخواستم بپرسم این اقا سید و زهرا باهم نسبتی هم دارن؟! . -اره دیگه...زهرا دختر خاله اقا سیده . وقتی شنیدم سرم خیلی درد گرفت..اخه رابطشون خیلی صمیمی تر از یه پسر خاله و دختر خاله مذهبیه . حتما خبریه که اینقدر بهم نزدیکن . ولی به سمانه چیزی نگفتم . -چیزی شده ریحان؟! . -نه...چیزی نیست . -اخه از ظهر تو فکری . -نه..چون اخرین روزه دلم گرفته . خلاصه سفر ما تموم شد و تو راه بازگشت بودیم و با سمانه از گذشته ها وخاطرات هرکدوممون حرف میزدیم..که ازش پرسیدم: . -سمانه؟! . -جانم ؟! . -اگه یه پسری شبیه من بیاد خواستگاریت حاضری باهاش ازدواج کنی؟! . -کلک.. نکنه داداشتو میخوای بندازی به ما . -نه بابا.من اصلا داداش ندارم که داشتمم به توی خل و چل نمیدادم کلا میگم . -اولا هرچی باشم از تو خل تر که نیستم ثانیا اخه من برای ازدواج یه سری معیارهایی دارم باید اونا رو چک کنم. الان منظورت چیه شبیه تو؟! . -مثلا مثل من نه زیاد مذهبی باشه نه زیاد غیر مذهبی .نماز خوندن تازه یاد گرفته باشه.و کلا شرایط من دیگه . -ریحانه تو قلبت خیلی پاکه اینو جدی میگم.وقتی آدمی اینقدر راحت تو حرم گریش میگیره و بغضش میترکه یعنی قلبش پاکه و خدا بهش نگاه کرده . -کاش اینطوری بود که میگفتی -حتما همینطوره..تو فقط یکم معلوماتت درباره دین کمه وگرنه به نظر من از ماها پاک تری..اگه پسری مثل تو بیاد و قول بده درجا نزنه تو مذهبش و هر روز کاملتر بشه چرا که نه حالا تو چی؟! یه خواستگار مثل من داشته باشی چی جوابشو میدی؟! . -اصلا راهش نمیدادم تو خونه . -واااا...بی مزه...من به این آقایی . -خدا نکشه تو رو دختر . خلاصه حرف زدیم تا رسیدیم به شهرمون و ... . یه مدت از برگشتمون گذشت و منم مشغول درس و جلسات اخر کلاسهای ترم بودم و کمی هم فکر اقا سید . دروغ چرا... . من عاشق اقا سید شده بودم. عاشق مردونگی و غرورش . عاشقه.. . اصلا نمیدونم عاشق چیش شدم . فقط وقتی میدیدمش حالم بهتر میشد . احساس ارامش و امنیت داشتم . همین . بعد از اومدن سعی میکردم نمازهامو بخونم ولی نمیشد. خیلیا رو یادم میرفت و نماز صبح ها رو هم اکثرا خواب میموندم . چادرم که اصلا تو خونه نمیتونستم حرفشو بزنم و چادر سمانه هم بهش پس داده بودم . یه روز دلمو زدم به دریا و بعد کلاسم رفتم سمت دفتر اقا سید . ادامه دارد ... . نويسنده✍ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2