تورو خدا دیگه تو کانالهاتون در مورد احتمال مذاکره ننویسید محکم بایستید و بگید ما اجازه نمیدیم با این بد عهدی آمریکا مذاکره ایی صورت بگیره
🔻نماینده مجلس: کمیسیون امنیت ملی با اعزام حجاج در شرایط جنگی مخالف است.
#وضعیت
🤏🏻خبرکوتاه
🆔@khabarekotahh
اینم یه خبر که این روزها اعصاب همه را ریخته بهم
تو شرایط جنگی اعزام ۳۰ هزار حاجی به کشوری که پناه و مأمن دشمن ماست معناش چیه؟؟؟؟؟
🔴 الجزیره :
مقامات دیپلماتیک پاکستان اعلام کردند که هیأت مقدماتی ایران وارد اسلامآباد شده است.
🔴 صدا و سیما:
ایران در حال حاضر برنامهای برای شرکت در مذاکرات بیشتر با آمریکا ندارد.
👈 الجزیره یا صدا و سیما ؟
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۷۶ 🔻پرهیز از دورویی ها (اخلاقی) 🎇🎇#حکمت۲۷۶ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : اللَّهُمَّ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۲۷۶ 🔻پرهیز از دورویی ها (اخلاقی) 🎇🎇#حکمت۲۷۶ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : اللَّهُمَّ
حکمت ۲۷۷
🔻سوگند امام علی
(اعتقادی)
🎇🎇#حکمت۲۷۷ 🎇🎇🎇
✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَا وَ الَّذِي أَمْسَيْنَا مِنْهُ فِي غُبْرِ لَيْلَةٍ دَهْمَاءَ تَكْشِرُ عَنْ يَوْمٍ أَغَرَّ مَا كَانَ كَذَا وَ كَذَا
✅ و درود خدا بر او فرمود: نه، سوگند بخدايي كه به قدرت او در شب سياهي به سر برديم كه روز سپيدي را در پي خواهد داشت، چنين و چنان نبود
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
آیت الله العظمی جوادی آملی: مذاکره با مستکبر تمنای محال است، فقط باید جنگید
🔹آیت الله جوادی آملی: هیچ کس به اندازه ی حضرت امام راحل خطر استکبار را درک نکرد.او کفر را محکوم می کرد،ولی می فرمود: «اگر «کافر» از مرز کفرش نگذرد،می توان با او زندگی مسالمت آمیز داشت؛ چون کافر به خود ستم میکند
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
✍حجت الاسلام طباخیان:
«هیچ کس را تشویق و ترغیب به کاری نمیکنم و ابدا توصیهای هم نیست ولی با توجه به اظهارات خصمانه #ترامپ و توهینهای مکرر او، شرایط شبیه تسلیم است و حتی شباهتی به صلح امام مجتبی هم ندارد، چه رسد به حدیبیه ...
به نظر الان وقت گفتن: "هیهات من الذله" هست.»
هرچه گفته ام را آگاهانه و پس از ساعتهای متمادی پژوهش تاریخی پیشینی گفتم و ذمه میگیرم.
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 قسمت ۲۶ . وقتی نامه رو خوندم دست و پاهام میلرزید احساس میکردم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 قسمت ۲۶ . وقتی نامه رو خوندم دست و پاهام میلرزید احساس میکردم
💞 #رمان
#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞
قسمت ۲۷
.
.
-بیا با هم یه سر بریم خونه ی سید اینا...
.
-خونه ی سید ؟؟
.
همراه هم رفتیم و رسیدیم جلوی در خونه ی اقا سید
.
-زهرا اینجا چرا اومدیم؟!
.
_صبر کن خودت میفهمی بیا بریم تو.نترس
.
وارد حیاط شدیم...
زهرا سر راه پله وایساد و دستم رو گرفت و گفت:
.
_ریحانه... ریحانه...
و شروع کرد به گریه کردن
.
-چی شده زهرا؟؟
.
-محمد مهدی یه هفتس برگشته
.
-چی؟ راست میگی؟
اصلا باورم نمیشه خدا رو شکر خب الان کجاست؟
.
-تو خونه هست
.
-خب بریم پیششون دیگه
.
-صبر کن باید حرف بزنم باهات…
در همین حین مادر سیداومد بیرون
-زهرا جان چراتو نمیاین؟!
-الان میام خاله جون..ریحانه جان از بچه های پایگاه هستن
-سلام دخترم.خوش اومدی
-سلام
-الان میایم خاله
.
-ریحانه..سید 2_تا_پاش رو توی سوریه جا گذاشته واومده .این یک هفته ای که اومده با هیچکس حرف نزده و فقط اروم اروم اشک میریزه .ریحانه گفتم شاید فقط دیدن تو بتونه حالش رو بهتر کن ولی... هنوز هم اگه منصرف شدی قبل اینکه بریم داخل، برو دنبال زندگیت
.
-چی میگی زهرا من تازه زندگیم برگشته...بعد برم دنبال زندگیم؟!
.
و بدون توجه به زهرا رفتم به سمت داخل خونه و زهرا هم پشت سرم اومد و به سمت اطاق رفتیم
.
اروم زهرا در اطاق رو بازکرد
.
سید روی تخت دراز کشیده بود و سرم بهش وصل بود و سرش هم به سمت پنجره بود
.
به باز شدن در واکنشی نشون نداد
.
خیلی سعی کردم و از اشکام خواهش کردم که این چند دقیقه جاری نشن
.
-اهم...اهم...سلام فرمانده
با شنیدن صدای من سرش رو برگردوند و بهم نگاه کرد ویه نفس عمیقی کشید و برگشت سمت پنجره.
.
-زهرا : ریحانه جان من میرم بیرون و تو هم چند دقیقه دیگه بیا که بریم.
.
زهرا رفت و من موندم و آقا سید
.
-جالبه...اخرین باری که تو یه اطاق تنها بودیم شما حرف میزدین و من گوش میدادم مثل اینکه الان جاهامون عوض شده..ولی حیف اینجا کامپیوتری ندارم باهاش مشغول بشم مثل اون روزه شما
.
بازم چیزی نگفت
.
_من خیلی به خوش قولی شما ایمان دارم.توی نامتون چیزی نوشته بودید که... میدونم پرروییم رو میرسونه ولی امیدوارم روی حرفتون وایسید
.
باز چیزی نگفت
.
از سکوتش لجم در اومد و بهش گفتم
-زهرا گفته بود پاهاتونو جا گذاشتید ولی من فک میکنم زبونتونم جا گذاشتید
و بلند شدم و به سمت در حرکت کردم که گفت :
.
-ریحانه خانم؟
.
اروم برگشتم و نگاهش کردم چیزی نگفتم
.
-چرا؟ .
ادامه دارد....
.
سید_مهدی_بنی_هاشمی
کپی_با_ذکر_منبع_و_اسم_نویسنده
منبع👇
istagram:mahdibani72
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2