داروخانه معنوی
حکمت ۲۹۰ 🌾مسولیت نعمتها(اخلاقی،اعتقادی) 🎇🎇#حکمت۲۹۰ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَوْ لَمْ يَ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۲۹۰ 🌾مسولیت نعمتها(اخلاقی،اعتقادی) 🎇🎇#حکمت۲۹۰ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَوْ لَمْ يَ
حکمت ۲۹۱
🔻روش تسلیت گفتن
(اخلاقی،اجتماعی)
🎇🎇#حکمت۲۹۱ 🎇🎇🎇
✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : وَ قَدْ عَزَّي الْأَشْعَثَ بْنَ قَيْسٍ عَنِ ابْنٍ لَهُ .
يَا أَشْعَثُ إِنْ تَحْزَنْ عَلَي ابْنِكَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ مِنْكَ ذَلِكَ الرَّحِمُ وَ إِنْ تَصْبِرْ فَفِي اللَّهِ مِنْ كُلِّ مُصِيبَةٍ خَلَفٌ يَا أَشْعَثُ إِنْ صَبَرْتَ جَرَي عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَي عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورٌ يَا أَشْعَثُ ابْنُكَ سَرَّكَ وَ هُوَ بَلَاءٌ وَ فِتْنَةٌ وَ حَزَنَكَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحْمَة
✅ ٌو درود خدا بر او فرمود: (جهت تسليت گفتن به اشعث بن قيس در مرگ فرزندش) اي اشعث! اگر بر پسرت اندوهناكي به خاطر پيوند خويشاوندي سزاوار است، اما اگر شكيبا باشي هر مصيبتي را نزد خدا پاداشي است. اي اشعث! اگر شكيبا باشي تقدير الهي بر تو جاري و تو پاداش داده خواهي شد و اگر بي تابي كني نيز تقدير الهي بر تو جاري و تو گناهكاري. اي اشعث! پسرت تو را شاد مي ساخت و براي تو گرفتاري و آزمايش بود، و مرگ او تو را اندوهگين كرد در حالي كه براي تو پاداش و رحمت است.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
۳۱ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : ۵ ------------------------------ #
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
۳۱ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : ۵ ------------------------------ #
۳۰ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم
هر روز یک فضیلت ،
فضیلت شماره : ۶
------------------------------
#روز_شمار_غدیر
#عید_غدیر
#امیرالمومنین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
⇦هَـــرکـــــس کِـــہ شُـــــد..
⇇مُـــــحِّـــب ﴿عـَــــلّےﷺ𑁍﴾۔۔
□ رَستـــــگٰـــار شُـــد✿➩
#حضرت_علی
#باباعلی
#عید_غدیر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
شَـــريف رضّـــے
گـــردآورنـــده؎ «نهـــج ألـــبـــلٰاغہ»
⇩⇩⇩⇩⇩⇩
«اِسْتِغناؤُهُ عَنِ الْکُلِّ وَ اْحتِياجُ الْکُلِّ اِلَيْهِ، دَليلٌ عَلي اَنَّهُ اِمامُ الْکُلِّ »
بےنـــيـــآز؎ او أز هـــمہ ،
⇇ و نـــيـٰــاز همـــگان بـــدو،
دلـــيـــل أســـت کہ،
╰➤
او امــٰـام همـــگان أســـت.⇉
📚تاسیس الشیعہ، ص150
#سخن_بزرگان
#باباعلی
#مرگ_بر_اسرائیل
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی 🌸🍃 #علمدارعشق 🍃قسمت ۱۵ سوار اتوبوس شدیم به طوری اتفاقی من و زهرا کرمی کنار
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی 🌸🍃 #علمدارعشق 🍃قسمت ۱۵ سوار اتوبوس شدیم به طوری اتفاقی من و زهرا کرمی کنار
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی
🌸🍃 #علمدارعشق
🍃قسمت ۱۶
تا رسیدن ما به مشهد ۱۶ ساعتی طول کشید
برنامه مشهدمون کلا متفاوفت بود
خانما یه هتل بودن
آقایون یه هتل دیگه
هرکس هم هرتایم و هرجا میخاست میتونست بره
منو زهرام باهم میرفتیم حرم ،بازار فقط تنها جایی که من و زهرا و آقای کرمی و آقای صبوری چهارتایی باهم رفتیم
پارک ملت مشهد بود
واگرنه حتی باغ وحش هم منو زهرا تنهایی رفتیم
من که انقدر خرید کرده بودم
با یه چمدون اومده بودم با چهارتا چمدون داشتم میرفتم
چمدون ها هم سنگین
-وای نرگس اینا رو چطوری ببریم
+نمیدونم زهرا
- آهان فهمیدم
زهرا گوشی موبایلش گرفت دستش
- الوسلام داداش توهتل مایی؟
_الو سلام بله.. چطور مگه؟
- میشه بیایی اتاق ما
_بله حتما
+زهرا این چه کاری بود کردی؟من خرید کردم داداش بنده خدای تو زحمتش بکشه ؟
- ن بابا چه زحمتی
منو زهرا و آقای کرمی با چمدون ها وارد آسانسور شدیم
مرتضی: خانم موسوی ببخشید یه سوال
+ بله بفرمایید
مرتضی: اسم پدر بزرگوارتون سیدحسن هست؟
+ بله چطور؟
مرتضی؛ پدرتون فرمانده پدرماهستن
+ اسم شریف پدرتون چیه ؟
مرتضی : کمیل کرمی
+ وای خدای من پدرمن سالهاست دنبال جانشینش تو عملیات کربلای ۵ میگرده
سوار ماشین شدیم و به سمت قزوین راه افتادیم
یه ساعت اومده برسیم قزوین که گوشیم زنگ خورد...
عکس و شماره سیدهادی رو گوشی نمایان شد
+ سلام عزیزدل عمه
•• سلام عمه خانم کجایی ؟
+ نزدیکیم چطور؟
•• بابا بیا که کاروان خاندان موسوی انتظارت میکشنن
+ کیا اومدید
•• همه.. مگه حاج بابا میذاره کسی نیاد استقبال سوگلیش
+ به آقاجون بگو براش یه سوپرایز دارم
•• باشه کارنداری عمه خانم
+ نه عزیزم
تلفن که قطع کردم رو به زهرا گفتم :
_ زهرا میخام نشون بابا بدمتون به داداشتم بگو بی زحمت
- باشه
بعداز یه ساعت رسدیم
چمدونا رو داداش محمد و سیدهادی تحویل گرفتن
منو زهرا و آقای کرمی رفتیم به سمت آقاجون بعد سلام و احوال پرسی و مقدمه چینی
+ آقاجون یادتونہ گفتید چهره آقای کرمی براتون آشناست
°° آره بابا.. پسرم اسم پدرت چیه ؟
••کمیل حاج آقا جانشین شما تو عملیات کربلای ۵
آقاجون مرتضی سفت مرتضی در آغوش گرفت
بعدمدتی که آروم شد
شماره منزل و آدرسشون گرفت به سمت خونه راهی شدیم
🍃🌸ادامه دارد....
🌸نویسنده؛ خانم پریسا_ش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی
🌸🍃 #علمدارعشق
🍃قسمت ۱۷
🍃راوی مرتضـــــــی🍃
پدر و مجتبی وارد خونه شدن زهرا رفت چهارتا چای ریخت آورد
یهو مادرم گفت:
_مرتضی جان مادر اون تله فیلمی که قراربود برای دانشگاه تهیه کنی چی شد مادر؟
- هیچی مادر تائتر و سرود و بقیه برنامه ها حتی موسیقی متن فیلم من حاضره اما متن تله فیلم آماده نیست
+ خوب در مورد چیه؟
- شهدای کربلای
زهرا: داداش پدر که جزو جانبازان کربلای ۵
پدر_مارو درحدی نمیدونه ک ازمون استفاده کنه
پاشدم رفتم سمت پدر سرم گذاشتم روی پای پدر گفتم
_نه پدر من اصلا یادم نبود
_زهراجان دخترم اون آلبومها بیار با داداشت حرف بزنم... مرتضی جان این ویلچر لطفا حرکتش بده بریم اون اتاق
پدر شروع کرد به تعریف...
تا عکس حاج حسن موسوی دیدم گفتم:
_پدر این شخص کی هست ؟
_ایشان فرماندم بودن «حاج حسن موسوی»
- موسوی!!! موسوی..!! پدر من این آقا میشناسم
_میشناسی؟
- آره پدر چهره شون برام خیلی آشناست
روز جشن ورودی دیدمشون اصلا دخترشون نرگس سادات هم کلاسی زهراجان هست
_باورم نمیشه پیداش کردم
- زهراجان خواهر شماره همکلاسیت خانم موسوی بگیر پدر با پدرشون صحبت کنه
زهرا : چشم
خداشکر پدر بدون شوکه شدن جریان حاج حسن متوجه شد
🍃🌸ادامه دارد....
🌸نویسنده؛ خانم پریسا_ش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2