چنان در قلب من جا دادهای خود را که انگاری تو اینجا خانهات بودهست و من یک دل بنا کردم.
منِاو .
-
میبینی؟ طوری در رنج کشیدن ماهر شدهای که گاهی خودت هم زخمهایت را از یاد میبری.
منِاو .
-
نوشته بود:خیلی چیزها رو تو خودم میریزم و تا خودم نخوام کسی چیزی از حالم نمیفهمه،من میتونم در حالی که درگیر سختترین مشکلات روحیام طوری رفتار کنم که انگار همچی خوبه،خیلی وقتها شده که چند بار پشت هم کم آوردم تو غم غرق شدم،زمین خوردم و باز خودم رو جمع و جور کردم و کسی چیزی نفهمیده،من همیشه ظاهر آرومم پرده روی آشوب درونم بوده،برای همین هر کسی از حالم خبر نداره و نمیتونه تشخیص بده:)))
كاش از شاخه ی سرسبز حيات گل اندوه مرا میچيدى كاش در شعر من اى مايه ی عمر شعله ی راز مرا میديدى .
هربار که نِگاهت میکنم،
جملهای آشنا، به ذهنم خطور میکند،
در اين سرزمين، چيزی هست
كه ارزش زندگی كردن دارد.
محمود درویش
عادی شدن منو میترسونه. عادی شدن ذوقی که برای کار داری، عادی شدن قشنگیهای کوچک اطراف، عادی شدن روابط، عادی شدن حسها، عادی شدن زندگی.