منِاو .
-
گاهی در اعماق شبهایم از خود میپرسم: آیا هرگز کسی عاشقم خواهد شد؟ برایم اشک خواهد ریخت؟ شعر خواهد گفت؟ و برایم تکیهگاه خواهد ماند؟
«دکترها گفتهاند افسردهای.
اما تو فقط اسبی هستی که پایش
شکسته
و دویدن از یادش نمیرود.»
برایش نوشت: اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت.
منِاو .
-
او امن بود اگر ديگران به من مى گفتند نكن، او هميشه دست هايش را دراز ميكرد تا بعد از گريه اشك هايم را پاك كند.
اولین بار که دیدمت چنان بیمقدمه زیبا بودی
که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت شوم .