اُتاقِ113🌻🦋
نامه دوازدهم .زندگی. من زندهام، اما زندگی نمیکنم ... میگذرانم بدون ساختن خاطره ایی بدون ایجاد شادی
نامه سیزدهم .امید.
«نیمهشب بود که دخترک حس کرد هوا در اتاقش سنگین شده؛ صدایی نه از پشت پنجره، بلکه از لابهلای تاریکی میآمد، انگار خودِ شب داشت نام او را مثل یک راز قدیمی زمزمه میکرد. ملحفه ی سفیدش را کنار زد ، از روی تخت بلند شد و روی سرامیک سرد خانه راه رفت . او به دنبال حقیقت بود . حقیقت !
حقیقت میتوانست هر جایی پنهان شده باشد، در اتاق زیر شیروانی و یا در کمد... حقیقتش چه بود؟ کمالش چه بود؟ او خودش را مبهم و گمشده میدید، مانند روحی در بدنی غریبه. این معما جرقه زندگیَش بود...پاهایش او را به سمت درِ چوبی زیرزمین کشاند ؛ هر قدم صدای خشخش دیوارها را بلندتر میکرد .
دستش را روی دستگیره زنگزده گذاشت و لرزید ، انگار حقیقت پشت آن در منتظرش بود . هوای سرد و بوی خاک نمناک به مشامش رسید ، سایهای در تاریکی تکان خورد .
دخترک فهمید که حقیقت نه در اشیاء ، بلکه در مواجهه با ترسهای خودش پنهان شده است .ترس هایی که همانند درخت سروی بر زندگی اش رخت بسته بود و حالا حالاها میهمان خانه ی او بود.
همه جا مه آلود بود به سختی از پشت ان گوی های بلوری اطرافش را میدید،همانطور که دستان ظریف و نحیف خود را دور تن بی جان خود حصار کرده بود به طرف تاریکی محض آرام آرام قدم برمیداشت،یک قدم،دوقدم ..وقتی به خود آمد که خود را درست روبروی قاب عکس عتیقه خانواده اش دید،دستی روی قاب عکس کشید و با فوتی تمام گردو خاک های مزاحم را از روی قاب عکس برچید،با دیدن خود در قاب یک کودک پنج ساله با گونه های گل انداخته به رنگ انار و لبخندی از ته دل،خنده کم جانی کرد،به راستی آن دخترک زیبا، او بود؟آری ؛ بود . به راستی که تمام زیبایی و ظرافتش را به دستانِ زمان سپرده و اکنون روحی شکسته چون آینه ؛ پوستی کدر ُ مات چونان رژ نود رنگ ُ گیسوانی در هم تنیده برایش به جای مانده بود .
خاطراتِ نقش بسته در تصویر دستی بر شانه یِ خمیده ی دخترک کشانیده و بوسه ای بر پیشانی اش مینشانند چونان جادوگری که با چوب عصا بر طلسمش میکشاند و اورا به امضا روانه یِ خاطرات میکند . امضایِ خاطرات ؛ تمامی ِ گذشته را چونان باری بر دوش دخترک رها کرد به طوری که خمیده شدن زانو هایِ دخترک به عین قابل دیدن بود .ذهنش خواه ، ناخواه چونان مرغی تازه از قفس رها شده ، به سرعت سمت گذشته پر کشید .
گذشتهای که با گذشت سالیان سال از آن اتفاق هر روز و هر شب در ذهنش مرور میشود ..
منظورم از خاطره همان روز کذاییست که شعلههای آتش پدر و مادرش را از آن جدا کردند ؛ نکتهی تلخش اینجاست که او همراه پدر و مادرش نرفت .
بهجا ماند ..
ولی چرا ؟ چرا ماند ؟ برای اینکه در تمام عمر آن اتفاق از جلوی چشمش بگذرد و مایهی عذابش باشد ؟
_اما شاید این درد ها بودند که اورا سرپا نگه داشته بود شاید این درد ها بودند که اورا بزرگ میکردند.
زندگی سرشتی تلخ دارد که باید از میان آن همه تلخی شادی را دریابیم، شادی هایی که خریدنی نبودند که اگر بودند میتوانست خانواده اش را هم بخرد، مَگَر نه؟
مغزش، خودش را به دیواره های سرش میکوبید و دخترک را عذاب میداد... این بود ساختن دوباره ! چقدر درد ناک... اما کوبنده و سازنده.
بعد از این دیگر میتوانست در نامحدودیت محدود باشد و این زیبا بود. انسان ها برده دنیا بودند... او هم گویی برده خوش شانسی نبودنفسهایش سنگین شده بود؛ میان تاریکی و بوی خاک نمناک، انگار خود زمین داشت زیر پایش مینالید. اشکهای ساکت و داغ بر گونههای سردش لغزیدند، مثل بارانی در دلِ شب بیماه. با هر قدم، سایهها دورتر میشدند و خودش واضحتر؛ حقیقت نه بیرون، بلکه در رگهایش جریان داشت در همان تپشهای آرامی که هنوز زنده بودنش را فریاد میزدند. قلبش، زخمی اما استوار، میان تمام ویرانیها هنوز میتپید؛ گویی آغوشی از درون زمان او را میخواند تا برخیزد، تا دوباره زندگی را لمس کند.
دخترک لبخند کمرنگی زد، لبخندی از جنس فهمیدن. فهمید که گاهی، نجات یعنی پذیرفتنِ داغهای گذشته. درِ زیرزمین پشت سرش بسته شد، و هوا سبکتر شد. در آن سکوتِ محض، یک چیز روشن بود.
او دیگر تنها نبود؛ سایهها درونش آرام گرفته بودند، و شب دیگر نامش را با هراس نمیخواند، بلکه با مهر.
او به آرامی چشمانش را بست، لحظه ای درنگ کرد و دستی روی قلبش گذاشت، و زیر لب زمزمه کرد:
«من هم زندهام.» آیا او واقعا زنده بود؟ آری او زنده بود..مثل نوری در اعماق تاریکی.
این امید بود که اورا سرپا نگه داشته بود، امیدی روشن مانند آتشی در زیر خاکستر. امیدتان را حفظ کنید که این محرک شادی و راهنمای راه شماست.