اُتاقِ113🌻🦋
✨ چالش ۱۰ روزهی نوشتن – اتاقِ 113 روز ۱: امروز من از چی خستهام؟ روز ۲: اگه یه فصل بودی، کدوم بود
روز پنجم:
اشتباه... من یه آدم اشتباه توی یه مکان اشتباهم
همیشه کارام ، خودم، علایقم همه چیم اشتباه بوده ...
اُتاقِ113🌻🦋
✨ چالش ۱۰ روزهی نوشتن – اتاقِ 113 روز ۱: امروز من از چی خستهام؟ روز ۲: اگه یه فصل بودی، کدوم بود
روز ششم:
هر روز منتظر کودکی هستم که بتواند من را از این لیوان خاکی و ترک خورده نجات دهد. جای قلم روی بوم است نه در لیوان.
هر روز که بچه ایی به اینجا می آمد منتظر بودم من را بر دارد و بخرد اما گویی این جماعت هنر ستیز اند. چه بد که در دنیایی بی هنر قلمو باشی. شاید کسی من را خرید تا بتواند با من صورتش را نقاشی کند! اسمش چیست ؟ آرایش؟ چه چیز بی ارزشی... فکرش را بکن ساعت ها چیز های مختلف را روی صورتت میزنی تا زیبا شوی، در صورتی که خالقما مارا زیبا آفریده است. معیار های زیبایی خود ما هستیم نه مردم... کاشک بفهمند این را انسان ها.
مانند همیشه شب ها که پیر مرد چرت میزد من هم چشمانم سنگین شده بود در خواب و بیداری بودم و متوجه نمیشدم... چهشد ؟ شاید انقدر بی فایده بودم که پیر مرد دارد من را درون کیسه زباله ها می اندازد. هعی زندگی بیچاره و کوتاه من، ای آرزوهای نرسیده من و ای حسرت های ناتمام من و ای عمر طلف شده من در زندان لیوان... من را ببخشید که جرعت تجربه کردن را نداشتم ، من را ببخشید که زندگی نکردم ... من بی گناهم من را زندانی کرده بودند...
این ها را گفتم و به خواب رفتم اما وقتی چشمانم را باز کردم صدای موسیقی دلنشینی در گوشهایم نواخته میشد... من به بهشت رفتم؟
اما وقتی کسی من را بلند کرد و در مایه خنک و خوش بویی زد فهمیدم که بله من واقعا در بهشت دنیوی خودم هستم ... کسی داشت با من نقاشی میکرد و زیر لب موسیقی را همخوانی میکرد، چه صدای دلنشینی ... او صاحب من بود، صاحب خود خود من. وقتی توانستم صورتش را ببینم انگار یک فرشته یونانی جلویم ایستاده اما فهمیدم که آن فرشته نقاشی است که دارد میکشد... خود او چیزی واقعی تر بود. او میان مربع های محدود دایرهایی بود دارای میلیون ها نقطه و وجه .
بگذارید هر چیزی و هر کسی بهجایی که تعلق دارد برود و کاری که برای او ساخته شده است را انجام دهد. این را یک قلمویی میگوید که سالها در قفس لیوانی زندانی بود.