eitaa logo
اُتاقِ113🌻🦋
46 دنبال‌کننده
809 عکس
168 ویدیو
1 فایل
در انزوایِ کنج اتاقم نشسته ام/ کج خلقم و در خلوتِ‌خودم نشسته ام گر خوش باشم و آرام بازَم نشسته ام/ من خسته از جهان درونم نشسته ام *ببخشید بهم‌ریخته ست. بازخورد های گوگولیتون🌀: https://abzarek.ir/service-p/msg/2599272 فور کنید خوشحال‌ترام🙂🌱🦋
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام. این اولین تقدیمیِ اتاقِ113 هست.✨🫀 شما باید این پیامو توی چنل های گوگولیتون فور کنید و هم اتاقیه ما باشید.🌻🦋 لینک چنلای خوشگلتونو بندازید اینجا:https://abzarek.ir/service-p/msg/2599272 من هم با توجه به وایبی که از چنلتون میگیرم یه متن کوچولو+دوتا عکس بهتون هدیه میکنم🐋🌊
اُتاقِ113🌻🦋
ایگنور نشه:)
کتابخورِ گُل گُلی. نور صورتش را نوازش میکرد. باد می وزید و موهایش همراه با علفزارِ سبز پیچ می‌خورد و میرقصید. صدای وزش باد میان صفحات کتاب هایش در گوش هایش می پیچید و نجوا می‌ساخت. در این لحظات که بوی برگه های کاهی با خاک نم خورده ترکیبی مست کننده ساخته بود؛ او در اوجِ زندگی کردن بود. ضربان قلبش آرام بود و اجازه میداد چمن ها پاهای بِرَهنه اش را نوازش کنند. چشمانش را باز نمیکرد؛ او، نمی‌خواست از رویایِ شیرینِ کتاب ها بیرون بیاید. _از طرف یک هم اتاقی_
نُما. با لبخند نگاهی به آسمان کرد. نفس عمیقی کشید و به ابر ها نگاه کرد. پنجره را باز گذاشت و اجازه داد پرده با وزش باد برقصد. صدای تَلَق و تلوقِ چرخ خیاطی برایش دلنشین بود. پارچه های رنگی دنیایَش را روشن میکرد و گویی ستاره ها در قلبش میدرخشند. هرکسی با روشی که دارد خودش را در رویا هایش غرق میکند. هرکس راه فرار خودش را داشت و راه او خط دوختی بود که در آن سفر میکرد. _از طرف یک هم اتاقی_
Hiraeth Home. پرونده‌ِ‌ای که در دستانش بود را بست و با چشمانی که میخندیدند به قطرات باران روی شیشه اتوبوس نگاه کرد که باهم کورس گذاشته بودند. هدفونش را روی گوش هایش گذاشت و کلاه هودیه خاکستری اش را روی موهای خوش حالتش کشید. در رویا هایش غرق شده بود، آرزوهایش بودند که زندگی تاریکش را روشن کرده بودند. میتوانست رویاهایش را که انتهای جاده با چراق های نئونی منتظرش بودند را ببیند؛ میدانست دیر یا زود به آنها میرسد. این سفر او را می‌ساخت و در اتنها دوباره به خانه بر میگشت. تاریکی ها تمام میشدند، دادگاه تمام میشد و متهم تبرئه میشد. خورشید طلوع میکرد و او همچنان میتوانست زندگی کند. _از طرف یک هم اتاقی_
شاید عروس دریایی. مانند نوری در میان تاریکی اقیانوس. با لباسِ زیبایش میرقصید و مَستانه می زیست. در تنهایی خودش میخندید. آزاد و رها بود. با تمام وجودش زندگی را فریاد میزد. زمانی که اعماق زندگی تاریک بود. نور را در خودش پیدا کرد. خودش را امید قرار داد و دلیل خودش بود، گرچه هم نوعانی داشت اما، او برای خودش بود. در آخر هیچ کس از ما راضی نخواهد شد و گاهی فقط غلطیدن اشک های داغ روی صورتت کافی ست تا دوباره سرپا شوی. _از طرف یک هم اتاقی_