eitaa logo
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️ 👁️ ☠︎
393 دنبال‌کننده
14 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رازِ بی‌پرده 🎭 جرأت داری؟ حقیقتو میگی؟ 👀 اینجا رازها پنهان نمی‌مونن... 🔥 جرأت | حقیقت | چالش 🖤 بدون قضاوت، فقط بازی آیدی کانال: @MaskOfTruth آیدی مالک: @Maula_Ali_313 #تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران #تابع_قوانین_ایتا #جانم_فدای_رهبر
مشاهده در ایتا
دانلود
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️👁️☠︎ 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth 』 من دختر تنهایی هستم پدرم وقتی خیلی کوچیک بودم فوت کرده بود و از همون بچگی همیشه جای خالی پدر رو توی زندگیم حس میکردم مادرم همیشه میگفت پدرت فوت کرده و منم هیچوقت به حرفش شک نکرده بودم و باور داشتم همون مردی که عکسش توی خونه بود و اسمش روی قبرش نوشته شده پدر واقعی منه @MaskOfTruth
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️ 👁️ ☠︎
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️👁️☠︎ 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth 』 من دختر تنهایی هستم پد
ادامش.... سالها گذشت و من بزرگتر شدم مادرم با آقایی به اسم حسین خیلی صمیمی بود من اولش فکر میکردم فقط دوست قدیمی مادرم هست و هیچوقت چیز عجیبی به ذهنم نرسیده بود تا اینکه یک روز حسین حرفی زد که تمام زندگیم رو زیر و رو کرد بهم گفت من پدر واقعی تو هستم برای چند لحظه فقط نگاهش کردم و باورم نمیشد چی شنیدم بهش گفتم پدر من فوت کرده من خودم قبرش رو دیدم اسمش هم روی سنگ قبر نوشته شده اما حسین گفت اون مردی که فکر میکنی پدرته پدر واقعی تو نیست اون شوهر مادرت بود و دو سال پیش فوت کرده گیج شده بودم و اصلا نمیفهمیدم چی میگه گفتم یعنی چی پس من بیست سالمه و تو میگی اون دو سال پیش فوت کرده چطور میتونه پدر من نباشه حسین گفت تو اشتباه متوجه شدی اون مرد سالها قبل از به دنیا اومدن تو فوت کرده بود اما چند سال پیش هم یک نفر دیگه که شوهر مادرت بود فوت کرد تو همیشه فکر میکردی اون پدر واقعی تو بوده اما حقیقت اینه که پدر واقعی تو منم گفتم پس چرا این همه سال هیچکس چیزی بهم نگفت چرا باید من تمام زندگیم فکر میکردم پدرم یک نفر دیگه است حسین گفت چون مادرت نمیخواست حقیقت رو بدونی اما حالا دیگه وقتش رسیده که همه چیز رو بفهمی اون لحظه انگار تمام خاطراتم جلوی چشمم خراب شد به عکسها نگاه میکردم به قبر نگاه میکردم و فقط یک سوال توی ذهنم بود پس پدر واقعی من کیه و چرا باید بیست سال تمام از من پنهانش میکردند
سلامم رو به مادرت برسون🗿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️👁️☠︎ 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth 』 من عاشق پسری شده بودم که فکر میکردم تمام دنیامه رابطه خیلی خوبی باهم داشتیم هر روز باهم حرف میزدیم و از آینده‌ای که قرار بود کنار هم بسازیم حرف میزدیم من بهش اعتماد داشتم اونم همیشه بهم میگفت هیچکس نمیتونه بین ما جدایی بندازه @MaskOfTruth
بین ما جدایی بندازه ادامش.... هر وقت ناراحت بودم آرومم میکرد و هر وقت خوشحال بودم اولین کسی بود که دلم میخواست خوشحالیم رو باهاش شریک بشم کم کم اونقدر بهش وابسته شده بودم که فکر میکردم بدون اون هیچ چیزی مثل قبل نمیشه یه شب دیر وقت خسته وارد خونه شدم خونه عجیب ساکت بود اول فکر کردم مادرم خوابه اما وقتی صدای آه و ناله از یکی از اتاق‌ها شنیدم کنجکاو شدم آروم به سمت اتاق رفتم اما وقتی در رو باز کردم انگار همه چیز جلوی چشمام متوقف شد اونجا کسی رو دیدم که بیشتر از هر کسی بهش اعتماد داشتم و کنار اون مادرم بهاش سک. میکرد برای چند ثانیه فقط بهشون خیره موندم مغزم نمیخواست چیزی رو که میدید باور کنه انگار منتظر بودم یکی بهم بگه همه اینا یه سوءتفاهمه یه خواب بد یا یه شوخی بی‌رحمانه‌ست وقتی منو دیدن هر دوشون شوکه شدن اون سریع به سمتم اومد و شروع کرد به حرف زدن مادرم هم سعی میکرد منو آروم کنه و میگفت بزار برات توضیح بدیم اما من دیگه هیچ حرفی نمیشنیدم فقط احساس میکردم تمام اعتمادم تمام خاطراتی که باهاش ساخته بودم و تمام آینده‌ای که توی ذهنم تصور کرده بودم توی چند ثانیه نابود شده با عصبانیت گفتم ازم دور بشید هیچکدومتون دیگه با من حرف نزنید بعد با عجله ازشون فاصله گرفتم و به سمت در رفتم صداشون رو از پشت سرم میشنیدم که صدام میزدن و میگفتن صبر کن ولی من فقط میخواستم از اون خونه فرار کنم با عجله شروع کردم به دویدن سمت پله‌ها اشکام جلوی چشمم رو گرفته بود و حتی درست جلوی پام رو نمیدیدم همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد یه لحظه پام لغزید و تعادلم رو از دست دادم آخرین چیزی که یادمه صدای فریادش بود که اسمم رو صدا میزد بعد همه جا تاریک شد وقتی چشم باز کردم زمان زیادی گذشته بود و من برای مدتی در کما بودم اما تلخ‌ترین قسمت ماجرا این بود که وقتی دوباره به زندگی برگشتم فهمیدم بعضی آدم‌ها ممکنه از کنار آدم برن اما زخمی که از اعتماد کردن بهشون باقی میمونه خیلی دیرتر خوب میشه و من بعد از اون شب دیگه همون آدم قبلی نبودم @MaskOfTruth
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️👁️☠︎ 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth 』 ۱. یه راز کوچیک و بی‌خطر از خودت بگو ۲. آخرین کسی که دلت براش تنگ شده رو بگو ۳. یه ویس خنده‌دار بفرست ۴. بدترین سوتی زندگیت رو تعریف کن ۵. سه تا حقیقت عجیب درباره خودت بگو ۶. یه خاطره خجالت‌آور تعریف کن ۷. بگو از چه اخلاقی بیشتر بدت میاد ۸. یه عکس از چیزی که همین الان جلوت هست بفرست ۹. آخرین خوابی که دیدی رو تعریف کن ۱۰. یه لقب عجیب برای خودت انتخاب کن ۱۱. بگو اگه نامرئی می‌شدی چیکار می‌کردی ۱۲. سه تا آرزوی بزرگت رو بگو ۱۳. یه آهنگ رو بدون موسیقی بخون ۱۴. عجیب‌ترین غذایی که خوردی رو بگو ۱۵. یه خاطره خوب از بچگیت تعریف کن ۱۶. یه جمله‌ای بگو که هیچ‌وقت به کسی نگفتی ۱۷. بگو الان بیشتر دلت برای کی تنگ شده ۱۸. یه عکس از آسمون اطرافت بفرست ۱۹. خنده‌دارترین اتفاق امروزت رو بگو ۲۰. ادای یکی از دوستات رو دربیار ۲۱. سه تا چیزی که ازشون می‌ترسی رو بگو ۲۲. یه ویس با لهجه متفاوت بفرست ۲۳. بگو اگه به گذشته برمی‌گشتی چی رو عوض می‌کردی ۲۴. یه خاطره از مدرسه تعریف کن ۲۵. پنج کلمه برای توصیف خودت بگو ۲۶. یه استعداد عجیب خودت رو نشون بده ۲۷. بگو بزرگ‌ترین آرزوت برای آینده چیه ۲۸. یه نفر رو بدون گفتن اسمش با سه کلمه توصیف کن ۲۹. آخرین چیزی که باعث خنده‌ات شد رو بگو ۳۰. یه جوک تعریف کن ۳۱. بگو از چه چیزی بیشتر از همه خوشحال می‌شی ۳۲. یه جمله انگیزشی از خودت بساز ۳۳. بگو دوست داری الان کجا باشی ۳۴. یه عکس قدیمی و خاطره‌انگیز بفرست ۳۵. یه خاطره‌ای که هنوز با یادآوریش می‌خندی تعریف کن ۳۶. بگو اگه یه قدرت داشتی چی انتخاب می‌کردی ۳۷. یه پیام کوتاه برای خودِ آینده‌ات بنویس ۳۸. اسم یه فیلم یا سریال که دوست داری رو بگو ۳۹. تا سه پیام بعدی فقط با یک کلمه جواب بده ۴۰. یه ویژگی خوب از خودت بگو ۴۱. یه ویژگی که دوست داری بهترش کنی بگو ۴۲. بگو آخرین بار کی از ته دل خندیدی ۴۳. یه خاطره شیرین با دوستات تعریف کن ۴۴. یه اسم مستعار خنده‌دار برای خودت انتخاب کن ۴۵. سه تا چیزی که خیلی دوست داری رو بگو ۴۶. یه جمله احساسی بگو ۴۷. بگو اگه می‌تونستی به هر کشوری سفر کنی کجا می‌رفتی ۴۸. یه عکس از یکی از وسایل موردعلاقه‌ات بفرست ۴۹. عجیب‌ترین فکری که امروز داشتی رو بگو ۵۰. یه چیزی که همیشه دوست داشتی امتحان کنی رو بگو ۵۱. بگو دوست داری دیگران تو رو با چه ویژگی‌ای بشناسن ۵۲. یه خاطره تلخ ولی قابل گفتن تعریف کن ۵۳. یه جمله از فیلم موردعلاقه‌ات بگو ۵۴. از یکی از وسایل اتاقت عکس بفرست ۵۵. یه ویژگی خوب از یکی از دوستات بگو ۵۶. بگو آخرین بار از چی خیلی تعجب کردی ۵۷. یه خاطره‌ای بگو که کمتر کسی ازش خبر داره ۵۸. بگو اگه یک آرزو داشتی چی آرزو می‌کردی ۵۹. یه ویس ۱۰ ثانیه‌ای با صدای آروم بفرست ۶۰. بگو امروز چه چیزی حالت رو بهتر کرد ۶۱. یه نفر که ازش چیز زیادی یاد گرفتی رو معرفی کن ۶۲. بگو دوست داری در آینده چه چیزی به دست بیاری ۶۳. یه عکس از منظره اطرافت بفرست ۶۴. یه لقب برای نفر بعدی انتخاب کن ۶۵. بگو بزرگ‌ترین رویات چیه ۶۶. یه خاطره بامزه از خانوادت تعریف کن ۶۷. یه جمله بگو که الان حالت رو توصیف کنه ۶۸. یه حقیقت درباره خودت بگو که کمتر کسی می‌دونه ۶۹. یه اعتراف بی‌خطر و واقعی بکن ۷۰. بزرگ‌ترین رازی که می‌تونی بدون آسیب زدن به خودت یا کسی بگی رو اعتراف کن 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth 』 هر راز، یک اعتراف... هر اعتراف، پشت یک ماسک عضو شید
۴۰۰ بشیم دوباره ۴ تا زبان ایتا میدم
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️👁️☠︎ 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth 』 دانشمندی برای انجام یک آزمایش، یک ماهی بزرگ ماهی‌خوار را داخل آکواریوم گذاشت و با یک شیشه ضخیم، آن را از ماهی‌های کوچک جدا کرد ماهی بزرگ هر بار که ماهی‌های کوچک را می‌دید، با تمام قدرت به سمتشان حمله می‌کرد اما هر بار سرش محکم به شیشه برخورد می‌کرد آن‌قدر این اتفاق تکرار شد که ماهی کم‌کم یاد گرفت هرچقدر هم تلاش کند، نمی‌تواند به ماهی‌های کوچک برسد بعد از مدتی، دانشمند شیشه را برداشت حالا دیگر هیچ مانعی بین ماهی بزرگ و ماهی‌های کوچک نبود ماهی‌های کوچک آزادانه دور او شنا می‌کردند، حتی از جلوی دهانش رد می‌شدند اما ماهی بزرگ به آن‌ها حمله نمی‌کرد نه به این دلیل که نمی‌توانست، بلکه چون ذهنش باور کرده بود که نمی‌تواند حتی وقتی گرسنه بود، باز هم حمله نمی‌کرد این داستان شبیه خیلی از آدم‌هاست گاهی ما چند بار تلاش می‌کنیم و شکست می‌خوریم چند بار به یک دیوار می‌خوریم و درد می‌کشیم چند بار حرف «نمی‌شود» را می‌شنویم تا بالاخره خودمان هم باور می‌کنیم که نمی‌شود بعد یک روز دیوار از بین می‌رود راه باز می‌شود فرصت درست جلوی ما قرار می‌گیرد اما ما هنوز حرکت نمی‌کنیم چون گاهی بزرگ‌ترین دیوارهای زندگی، دیوارهایی نیستند که جلوی ما ساخته شده‌اند دیوارهایی هستند که بعد از سال‌ها شکست، خودمان در ذهنمان ساخته‌ایم مراقب باش شاید دیواری که فکر می‌کنی هنوز جلوی توست، مدت‌هاست برداشته شده @MaskOfTruth
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️👁️☠︎ 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth می‌گویند شکارچی یک گراز را داخل چاهی انداخت و پس از مدتی چند موش هم به همان چاه افتادند روزهای اول، موش‌ها برای زنده ماندن به هر چیزی که پیدا می‌کردند پناه می‌بردند اما وقتی گرسنگی شدید شد، برای بقا به جان گراز افتادند بعد از مدتی که چیزی باقی نماند، گرسنگی آن‌قدر شدید شد که موش‌ها برای زنده ماندن شروع کردند به آسیب زدن به یکدیگر هر روز تعدادشان کمتر می‌شد تا اینکه در آخر فقط یک موش باقی ماند آن موش مدت زیادی فقط با دیدن موش‌های دیگر به دنبال غذا می‌گشت و ذهنش به این شرایط عادت کرده بود شکارچی بالاخره او را از چاه بیرون آورد بیرون از چاه همه‌چیز بود گندم بود نان بود غذا بود اما موش دیگر به آن‌ها توجهی نداشت هر موشی که می‌دید، فقط همان را دنبال می‌کرد نه چون هیچ غذای دیگری وجود نداشت بلکه چون ذهنش به یک راه برای زنده ماندن عادت کرده بود و این داستان شبیه بعضی از آدم‌هاست بعضی آدم‌ها مدت زیادی در محیطی پر از دعوا، خیانت، ترس یا بدرفتاری زندگی می‌کنند آن‌قدر آسیب می‌بینند و برای دفاع از خودشان می‌جنگند که کم‌کم همان رفتارها برایشان عادی می‌شود بعد حتی وقتی از آن شرایط بیرون می‌آیند و زندگی بهتری پیدا می‌کنند، باز هم با دیگران همان‌طور رفتار می‌کنند کسی که همیشه با تحقیر بزرگ شده، شاید ناخواسته دیگران را تحقیر کند کسی که همیشه به او خیانت شده، شاید دیگر به هیچ‌کس اعتماد نکند کسی که تمام عمرش با خشم از خودش دفاع کرده، شاید حتی وقتی خطری وجود ندارد هم دست از جنگیدن برندارد گاهی آدم از یک جای تاریک بیرون می‌آید، اما آن تاریکی هنوز از ذهنش بیرون نرفته است مهم این است که بفهمیم هر چیزی که به آن عادت کرده‌ایم، لزوماً درست نیست گاهی باید یاد بگیریم که از چاه بیرون آمدن کافی نیست باید ذهنمان را هم از آن چاه بیرون بیاوریم @MaskOfTruth