eitaa logo
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️ 👁️ ☠︎
400 دنبال‌کننده
14 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رازِ بی‌پرده 🎭 جرأت داری؟ حقیقتو میگی؟ 👀 اینجا رازها پنهان نمی‌مونن... 🔥 جرأت | حقیقت | چالش 🖤 بدون قضاوت، فقط بازی آیدی کانال: @MaskOfTruth آیدی مالک: @Maula_Ali_313 #تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران #تابع_قوانین_ایتا #جانم_فدای_رهبر
مشاهده در ایتا
دانلود
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️👁️☠︎ 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth 』 دانشمندی برای انجام یک آزمایش، یک ماهی بزرگ ماهی‌خوار را داخل آکواریوم گذاشت و با یک شیشه ضخیم، آن را از ماهی‌های کوچک جدا کرد ماهی بزرگ هر بار که ماهی‌های کوچک را می‌دید، با تمام قدرت به سمتشان حمله می‌کرد اما هر بار سرش محکم به شیشه برخورد می‌کرد آن‌قدر این اتفاق تکرار شد که ماهی کم‌کم یاد گرفت هرچقدر هم تلاش کند، نمی‌تواند به ماهی‌های کوچک برسد بعد از مدتی، دانشمند شیشه را برداشت حالا دیگر هیچ مانعی بین ماهی بزرگ و ماهی‌های کوچک نبود ماهی‌های کوچک آزادانه دور او شنا می‌کردند، حتی از جلوی دهانش رد می‌شدند اما ماهی بزرگ به آن‌ها حمله نمی‌کرد نه به این دلیل که نمی‌توانست، بلکه چون ذهنش باور کرده بود که نمی‌تواند حتی وقتی گرسنه بود، باز هم حمله نمی‌کرد این داستان شبیه خیلی از آدم‌هاست گاهی ما چند بار تلاش می‌کنیم و شکست می‌خوریم چند بار به یک دیوار می‌خوریم و درد می‌کشیم چند بار حرف «نمی‌شود» را می‌شنویم تا بالاخره خودمان هم باور می‌کنیم که نمی‌شود بعد یک روز دیوار از بین می‌رود راه باز می‌شود فرصت درست جلوی ما قرار می‌گیرد اما ما هنوز حرکت نمی‌کنیم چون گاهی بزرگ‌ترین دیوارهای زندگی، دیوارهایی نیستند که جلوی ما ساخته شده‌اند دیوارهایی هستند که بعد از سال‌ها شکست، خودمان در ذهنمان ساخته‌ایم مراقب باش شاید دیواری که فکر می‌کنی هنوز جلوی توست، مدت‌هاست برداشته شده @MaskOfTruth
『 اٰتــاٰق ☠︎ اٰعــتــرٰاٰف 』 🕸️👁️☠︎ 『 رٰاٰزِ بــی‌پــرٰدٰهٰ 🎭 @MaskOfTruth می‌گویند شکارچی یک گراز را داخل چاهی انداخت و پس از مدتی چند موش هم به همان چاه افتادند روزهای اول، موش‌ها برای زنده ماندن به هر چیزی که پیدا می‌کردند پناه می‌بردند اما وقتی گرسنگی شدید شد، برای بقا به جان گراز افتادند بعد از مدتی که چیزی باقی نماند، گرسنگی آن‌قدر شدید شد که موش‌ها برای زنده ماندن شروع کردند به آسیب زدن به یکدیگر هر روز تعدادشان کمتر می‌شد تا اینکه در آخر فقط یک موش باقی ماند آن موش مدت زیادی فقط با دیدن موش‌های دیگر به دنبال غذا می‌گشت و ذهنش به این شرایط عادت کرده بود شکارچی بالاخره او را از چاه بیرون آورد بیرون از چاه همه‌چیز بود گندم بود نان بود غذا بود اما موش دیگر به آن‌ها توجهی نداشت هر موشی که می‌دید، فقط همان را دنبال می‌کرد نه چون هیچ غذای دیگری وجود نداشت بلکه چون ذهنش به یک راه برای زنده ماندن عادت کرده بود و این داستان شبیه بعضی از آدم‌هاست بعضی آدم‌ها مدت زیادی در محیطی پر از دعوا، خیانت، ترس یا بدرفتاری زندگی می‌کنند آن‌قدر آسیب می‌بینند و برای دفاع از خودشان می‌جنگند که کم‌کم همان رفتارها برایشان عادی می‌شود بعد حتی وقتی از آن شرایط بیرون می‌آیند و زندگی بهتری پیدا می‌کنند، باز هم با دیگران همان‌طور رفتار می‌کنند کسی که همیشه با تحقیر بزرگ شده، شاید ناخواسته دیگران را تحقیر کند کسی که همیشه به او خیانت شده، شاید دیگر به هیچ‌کس اعتماد نکند کسی که تمام عمرش با خشم از خودش دفاع کرده، شاید حتی وقتی خطری وجود ندارد هم دست از جنگیدن برندارد گاهی آدم از یک جای تاریک بیرون می‌آید، اما آن تاریکی هنوز از ذهنش بیرون نرفته است مهم این است که بفهمیم هر چیزی که به آن عادت کرده‌ایم، لزوماً درست نیست گاهی باید یاد بگیریم که از چاه بیرون آمدن کافی نیست باید ذهنمان را هم از آن چاه بیرون بیاوریم @MaskOfTruth