هدایت شده از دخترک ماه نشین
تو تاریکی مطلق فقط وایسادم نگاه میکنم
یا اون تاریکی تموم میشه یا من.
یه مدت میگذره از زمانی که تو رفتی و فکر کنم حالا میتونم بگم که باهاش کنار اومدم ولی یه موقعهایی حس میکنم انگار یه حفرهٔ خالی تو قلبمه و نمیتونم اون تیکه رو سرجاش برگردونم مهم نیست با چند تا پسر آشنا میشم یا .... تو یه چیزی رو ازم گرفتی که هیچوقت نمیتونم پسش بگیرم.
تو انتخاب من نبودی، سرنوشتم بودی
تنها انگیزه ماندنم در این شهر شلوغ
در این زندگی بیاعتبار...
ما در جهانی' زندگی میکنیم
- که مردمانش مدام درحال جنگ بودند نه عشق ورزی!
- در جهانی' که رنگ خوشی ندید، چون دود آتش جنگ ها آن را پوشانده بود.
- ما درجهانی' هستیم که برابری جرم، و تبعیض تشویق دارد ؛
- ما درجهانی' هستیم که برای صلح آفریده شد و هرگز روی صلح را ندید...
اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم،
کافهها به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم بی هدف با تو پرسه بزنم،
خیابانها به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم بی هراس نامت را در گلو بگردانم،
کلمات به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم فریاد بزنم دوستت دارم،
دهانم به چه کار میآید؟ 〈💙☁️〉
لهجهات نه شمالیست نه جنوبی
اما حرف که میزنی باد از شمال میوزد
و پرندگان از جنوب بازمیگردند...
وقتی بچه بودم میترسیدم تنها بشم وقتی کسی حرف مردن میزد میرفتم بغلش میکردم گریه میکردم میگفتم تو حق نداری بمیری
اما وقتی از همون بچگی تک تک کسایی که دوسشون داشتم مردن دیگه برام اهمیت نداش کی بره کی بمونه دیگه برای رفتن کسی گریه نمیکردم وایمسادم رفتنشونو نگاه میکردم