یه سری به مامانبزرگم گفتم:
-روزِ خواستگاری چی پوشیده بودی عزیز؟
گفت: -اوووو! ۵۰ سالِ پیش که من یادم نمیاد...
بابابزرگم از اونور گفت:
-کتودامنِ قرمز با
گلِسرِ سفیدِ مرواریدی! ،🌚♥️٬
تو هموني هستی کہ موقع چت کردن باهاش هی لبخند میزنم و مامانم چپ چپ نگام میکنہ :)!
به عنوانِ یه نوجوونِ ایرونی:
حالم خوب نیست،
عصبیم،
استرس دارم،
تو دلم غوغاس،
افسردهم،
خوابم تنظیم نیست،
درس روانمو ساییده،
تفریحِ درست و حسابی ندارم،
امید ندارم،
آزادی ندارم،
و دارم بهترین سالهای زندگیم رو با فکر و خیال میگذرونم... 〈💙☁️〉
‹تکههای پازل
کنار هم که قرارگیرند
نقش را کاملمیکنند
نقش کاملمیشود
اما جای بریدگیهای پازل
تا ابد بر روی نقش باقی خواهدماند
دل تکهتکه شدهام را که باز هم کنار هم قراردهی
ترمیم میشود
اما کامل
هرگز!
زیرا که اثر آمدنت در دل
شد جزو ماندگار ترین آثار ...! ♥️'📰›
مرور خاطرات꞉
یادمه یه بار با کلی اسرار و خواهش از مامانم، تونستم بیام خونتون! مامانت که رفت از میوهفروشی سرکوچه، پیاز بخره؛ یواشکی رفتم تو اتاقت و کمی از عطرت روی یه تکهکاغذ زدم!
اون تکهکاغذ رو همیشه زیر ماسکم میزارم که عطرت رو فراموش نکنم :)))!
"♥️🎞"