تو هموني هستی کہ موقع چت کردن باهاش هی لبخند میزنم و مامانم چپ چپ نگام میکنہ :)!
به عنوانِ یه نوجوونِ ایرونی:
حالم خوب نیست،
عصبیم،
استرس دارم،
تو دلم غوغاس،
افسردهم،
خوابم تنظیم نیست،
درس روانمو ساییده،
تفریحِ درست و حسابی ندارم،
امید ندارم،
آزادی ندارم،
و دارم بهترین سالهای زندگیم رو با فکر و خیال میگذرونم... 〈💙☁️〉
‹تکههای پازل
کنار هم که قرارگیرند
نقش را کاملمیکنند
نقش کاملمیشود
اما جای بریدگیهای پازل
تا ابد بر روی نقش باقی خواهدماند
دل تکهتکه شدهام را که باز هم کنار هم قراردهی
ترمیم میشود
اما کامل
هرگز!
زیرا که اثر آمدنت در دل
شد جزو ماندگار ترین آثار ...! ♥️'📰›
مرور خاطرات꞉
یادمه یه بار با کلی اسرار و خواهش از مامانم، تونستم بیام خونتون! مامانت که رفت از میوهفروشی سرکوچه، پیاز بخره؛ یواشکی رفتم تو اتاقت و کمی از عطرت روی یه تکهکاغذ زدم!
اون تکهکاغذ رو همیشه زیر ماسکم میزارم که عطرت رو فراموش نکنم :)))!
"♥️🎞"
مرور خاطرات:
به خانمِفروشنده گفتم -ببخشید، میشه بگید همسرم بیاد؟
با لبخند گفت -باشه!
بعد از چند لحظه، پرده رو کشید و اومد داخل که گفتم -بیا زیپش رو بکش بالا!
-این خوب نیستا.
-چرا؟
-شونههات!
خندیدم و گفتم -یعنی میگی اون یکی که استین پف داشت و یقهکیپ بود، قشنگه؟
-آره!
-پس بگو اونو بیارن..
لباسِ عروسی که سرتاسر مروارید کارشدهبود رو از تنم دراوردم و به کمکش اون یکی لباس رو پوشیدم. این بیشتر به دلم نشسته بود. زیپش رو که کشید، عقب ایستاد... درحالی که از آینه به خودم نگاه میکرد و اون پشتم ایستاده بود، چرخی زدم و با خنده گفتم
-وای چه قشنگه! بنظر منم این از همشون بهتره
با لبخند گفت - خیلی خوشگل شدی!
"♥️🎞"