أتظاهر بالقوة ، لكن قلبي يبكي كل يوم
تظاهر میکنم که «قوی»ام، اما قلبم هر [و همهی] روز گریه میکند.
حس گم شدگی دارم حس میکنم من مال این دنیا نیستم این ادما منو مثل خودشون کردن و من این نبودم خیلی وقته خودم نیستم و این اذیتم میکنه اینجا جایی نیست که من بهش تعلق دارم اینو با کل وجودم حس میکنم شاید من ماله دنیای موازیم ی حس عجیب غریبی دارم اثلا نمیدونم چمه وقتی میرم بیرون حالم بد میشه به شلوغی دورم فوبیا دارم و ادمای دورمو فقط به چشم ی معظل میبینم و نمیخوام با ادمه جدیدی اشنا شم.