سرکلاس اخلاق اسلامی دبیر داشت درمورد اخلاق و بعد های اخلاقی توضیح میداد
یهو یه جامدادی پرت شد بهم که مشخص بود به کناریم قرار بوده اصابت کنه ولی ناکام موند و ترکش خورد به من
جواب ترکش رو با ترکش دادم
دبیر هم فقط گفت من فکر کردم بزرگ شدید😂🙂😭😭
در کتاب باز کردم
تلویزیون روشن شد
گوشی بابام زنگ خورد
مامانم شروع کرد ظرف شستن
کتاب رو بستم
همه جا امن و امان
دوباره کتاب رو باز کردم
واسمون مهمون اومد😐😐😐🤣🤣
به خودم اومدم دیدم دیگه اون آدم قبلی نیستم.
دیگه هیچی ازم باقی نمونده، دیگه فقط یه جسمم، همین.
آدم هارو نه تو سفر میشه شناخت نه تو عصبانیت، آدم هارو وقتی میفهمن دوسشون داری بشناس .