به قول محمدرضا هویدا: همچنان تنهایی را افسردگی می دانند کسانی که هنوز نوری در خود نیافته اند.
چرا آسمونِ زندگی من اینطوریه؟
منظورم اینه که همیشه شبه.
هیچوقت صبح نمیشه، هیچوقت خورشیدی اونجا طلوع نمیکنه، حتی خبری از ماه و ستارهها هم نیست.
فقط تاریکیه مطلقه که همه جارو پر کرده و سیاهچالههایی که هرزگاهی منو داخل خودشون میکشونن.
نمیدونم راستش خوب نیستم.
شاید حتی مُرده باشم و خودم متوجه نشدم...
اما از این قضیه مطمئنم که هیچوقت شبای زندگی من تموم نمیشن و بخشی از وجود من برای همیشه توی اون سیاهچالهها باقی میمونه.
وقتی یه بار یه چیزی و برای اولین بار با کسی تجربه کنی و بهت حس خوبی داده باشه ، دیگه تا ابد اون چیز به اسم اون ادم سند زده میشه ، که هزار بارم با هزار تا ادم دیگه هم که تجربش کنی دیگه هیچوقت اون حس بار اول رو بهت نمیده.
انگشتهای بیشتری میخواهم ؛
تا با همهی آنها به تو اشاره کنم...
و فریاد بزنم :این محبوب من است...:)!