جوونی هم بهاری بود و بگذشت
به ما یک اعتباری بود و بگذشت
میون ما و تو یک الفتی بود
که آن هم نوبهاری بود و بگذشت
بابا طاهر🌱
شازده کوچولو گفت:
شاید باورت نشه..
گل با تعجب پرسید: چیو؟
شازده کوچولو گفت:
اینکه بعضی شبا میشه نخوابید و تا صبح به تو فکر کرد...
حال چه کنم؟ در کدام آغوش خود را غرق کنم؟ به کدام چشمها خیره شوم و دنیای خود را ببینم؟ تو بگو .. حال چه کنم؟ آیا میتوانم تو را برای ابد رها کنم؟ باشد باشد بگذار خود بگویم .. تنها چیزی که میتواند تو را از سرم بیرون بیندازد مرگم است ! این را خوب به یاد داشته باش .
اونجایی که شاملو میگه : «بیا در لابهلای ورق های این کتاب یکدیگر را ببوسیم، نگران ابرو هم نباش اینجا کسی کتاب نمیخواند.»