من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمیدانست و خود را میستود!
'من' همی کنـدم نه تیشه! کوه را
عشـق شیـرین میکند انـــدوه را
در رخ لیـــلی نمــــودم خویش را
سوختـم مجنـون خـام اندیش را
می گِرستـم در دلش با درد دوست
او گمان میکرد اشک چشم اوست
بی تو دلتنگ ترین شاعر دلها شده ام
و اسیر غم وتنهایی و رویا شده ام
خاطراتت مثل یک سایه به دنبال من و
هر کجا یاد تو آنجاست به آنجا شُده اَم
رودی از عشق و محبت ز من آمد به درت
با همه کوچکی ام عازم دریا شد ه ام
اهل بم شهر چه دانند ز اندوه و فراغ
بی تو آوار ترین شهرک دنیا شده ام
بودنت معجزه ای بود و نبودت ته عجز
کاش می دیدی که بعد تو چه تنهاشده ام
شب من پنجره ای بی فردا
روزمن قمه ی تنهایی ما
مانده برخاک واسر ساحل
ماهی ام، ماهی دوراز دریا
کاش قلبم درد تنهایی نداشت
چهرهام هرگز پریسانی نداشت
برگ های اخر تقویم عشق
حرفی از یکی روز بازارنی نداشت
کاش میشد راسرده عشق را
بی خطرپیمود و قربانی نداشت
آدم دیر رازهای جهان را میفهمد. آدم کلا دیر میفهمد. آدم نبردهای بزرگی میکند برای فتح هیچ، فتح باد!
یه روزایی واقعا آدم غیرقابل تحملی میشم، حتی برای خودم و همین دلیلیه که ترجیح میدم تنها باشم که حداقل بقیه رو اذیت نکنم..