گاه با خود فکر میکنم ، که اگر شب نبود ، آدمها در کجا رویاشان را آغوش میگرفتند
و در خود گم میشدند ؟!🙂
شبیه مه شده بودی .
نه میشد در آغوشت گرفت و نه آنسوی تو را دید؛ تنها میشد در تو گم شد و همینطور هم شد 🙃✨
['و درد به استخوانهایمان نفوذ کرده بود ، اما هنوز لبخندی به دِرازای آسمان بر لب داشتیم.']🌱
چنان دل بستهی خود کردی مرا..
که با چشم خودم دیدم..
خودم میرفتم اما ؛
سایهام با من نمیآمد.. !.
ولی بهنظرم قشنگترین وصیتنامه تعلق میگیره به وحشی بافقی که میگه:
«روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید، همه را مست و خراب از میِ انگور کنید»