صبحانه، فقط سلامی از دوست بس است
جامی غزل و کلامی از دوست بس است
بنشین و بنوش جمعه را با تبِ عشق
چای و گلِ سرخ و کامی از دوست بس است
مستانِ خرابات ز خود بیخبرند
جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خود پرست،با ما منشین
مستان دگرندو خودپرستان دگرند
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم،
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم،
خیزیم و دمی زنیم پیش از دمِ صبح،
کاین صبح بسی دمد که ما دَم نزنیم...
گفتم پس از آن روز وصال ای دلخواه
شبهای فراقت چه دراز آمد آه
گفتا شب را در این درازی چه گناه
شب روز وصال است که گردیده سیاه
خورده بر گردون گرفتم مو به مو
تا شدم با خویش کم کم رو به رو
آنچه در پندارم آمد دیگری
خود همو بودم گرفتارم به او:)
زندگیم همونجاییه که علی اکبر یاغی تبار نوشت و محسن چاوشی خوند:
بوی خون فرا گرفته قصه رو
طعم خون میده تمام کلمات
مسکوت
زندگیم همونجاییه که علی اکبر یاغی تبار نوشت و محسن چاوشی خوند: بوی خون فرا گرفته قصه رو طعم خون میده
شاید بگین چرا طعم خون؟
مزه خون حرفای کشته شده:)
وَصفِ حالِ من، مِثالِ وَصفِ امواجِ دریاست🌊
من درحالِ پریشانی و همه گویند: چه زیباست😔💔